عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



عاشق بودن، مانند آنست که در آشوویتس باشی.

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان آواز قو و آدرس mahilooseh.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.






آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 33
بازدید دیروز : 14
بازدید هفته : 47
بازدید ماه : 617
بازدید کل : 56332
تعداد مطالب : 92
تعداد نظرات : 57
تعداد آنلاین : 1

آمار مطالب

:: کل مطالب : 92
:: کل نظرات : 57

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 6

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 33
:: باردید دیروز : 14
:: بازدید هفته : 47
:: بازدید ماه : 617
:: بازدید سال : 9355
:: بازدید کلی : 56332

RSS

Powered By
loxblog.Com

دستنوشته ها، ترانه ها و داستانها

داستان کوتاه سوییچ، نوشته ی وحید شعبانی
پنج شنبه 11 آبان 1396 ساعت 5:33 | بازدید : 78 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

 

سوییچ

 

سرباز بودم. رفته بودم خانه ی خاله کپه ام را بگذارم. تا برسم ساعت شد یازدهِ شب. خانه ی خاله طرفهای فرحزاد بود. پولدار بودند. آیفون را زدم. در را وا کردند. پرادوی پسرخاله ام توی پارکینگ بود. از پله ها بالا رفتم. تا پا گذاشتم توی اطاق، رسیده نرسیده، شوهرخاله گذاشت توی کاسه ام، که بروم دنبال امیرعباس.

-         کجا رفته مگه؟ ماشینش هس که.

خاله گفت: « سوییچو ازش گرفتیم. »
هر وقت گندی می زد، و می خواستند تنبیه اش کنند سوییچ را ازش می گرفتند.

خاله می دانست کجا رفته. کُلا" آمار امیرعباس را داشت. قبلا هم پیش آمده بود که با خاله، توی شهر بیفتیم دنبال امیرعباس. لباس سربازیِ من پلنگی بود، و خاله، هر جا لازم می شد، از من مایه می گذاشت، و از دوست و رفیقهای امیرعباس سیم جیم می کرد. آنها هم همانجور که با هراس، از گوشه ی چشم به من نگاه می کردند زارت و زورتِ امیرعباس را می ریختند کفِ دست خاله. بچه های تُخسی بودند. همیشه توی جیبشان یک چیزی پیدا می شد؛ یک چاقوی ضامن دار، یک پنجه بوکس، یک وعده حشیش، یا هر چیزی که باعث شود از یک مامورِ قلّابی مثل من بترسند. راستیّتش اینست که من هم وقتی می دیدم از سرباز صِفر تبدیل به جناب سروان شده ام سرِ ذوق می آمدم، و جَو می دادم. بد نگاهشان می کردم. جواب سلام نمی دادم. تفتیششان می کردم. گاهی تُرش می شدم و نقره داغشان می کردم؛

-         چرا دروغ میگی بچه؟ تو نمی دونی امیرعباس کجاست؟ ببرم بندازمت توی وَن؟

-         آقا نه بخدا آقا.

بغض می کردند. بیشتر فوفول بودند. زود به گریه می آمدند و لو می دادند.

امشب ولی از آن شبها نبود. بنا نبود خاله همراهم بیاید. هم دیر وقت بود، هم اینکه خاله گفت سرش درد می کند و حالش را ندارد توی برف و یخبندان بیفتد توی کوچه و خیابان. داشتند جا می انداختند که بخوابند.

در گیج و ویج خواب و بیخوابی به راه افتادم. توی محله های اعیان نشینِ غرب تهران، توی یک شبِ سردِ زمستانی، ویلان و سرگردان بودم. بچه های تهرانیِ گروهان، عصرها می رفتند خانه و فردا صبح برمیگشتند. شهرستانی هایی که می ماندند باید پُست می دادند و نظافت می کردند. چند شب پُشتِ هم مستراح شُسته بودم و پای منبع نفت نگهبانی داده بودم. خیلی خوابم می آمد. بیخود با افسرها بگومگو می کردم:

«جناب، قاعدتا شبها تایم مرخصیِ منه، نباید پُست بدم »
« اگه مرخصیته برو. نَمون پادگان. برو، صبح بیا. اینجا خونه ی خاله ت که نیست »

این شد با خودم گفتم از پادگان بزنم بیرون، بروم خانه ی خاله.

اینجور که خاله نشانی داده بود امیرعباس رفته بود سُرسُره بازی. گویا یک جای بلندی بود که برف جمع شده بود. می رفتند از بالا سُر می خوردند به پایین. بالاخره رسیدم. دشتی باز بود، وسط دو تا بزرگراه. دویست سیصدتایی آدم آنجا بود. بیشتر پسرهای جوان و نوجوان بودند، و چند تایی دختر، و ده دوازده تا آدم بزرگ. تا مرا با آن لباس پلنگی دیدند شروع کردند به چاپلوسی، که « سلام جناب سروان » و « خیلی مخلصیم » و از این مزخرفات. دوتا دوتا از تپه بالا می رفتند و سُر می خوردند. هر دسته یک تیوپ با خود داشت، که رویش می نشستند و هم را محکم بغل می کردند. می خندیدند، جیغ می زدند، فحش می دادند، و حال می کردند. سخت نبود امیرعباس را پیدا کنم. خنده ی مسخره ی ای داشت، و می توانستم صدای قاه قاهش را توی آنهمه شلوغی تشخیص بدهم. یک دختره همراهش بود که وقت سلام علیک به ام لبخند زد و چیپس تعارف کرد، که برنداشتم. امیرعباس دست دختره را گرفته بود و به حرف من گوش نمی داد. همه چیز را به لاس می گرفت. می گفتم بابات گفته چنین، محل نمیگذاشت، میگفتم مادرت گفته چنان، فحش می داد. خانه بیا نبود، که هیچ، می خواست مرا هم از تپه بالا ببرد که سُر بخورم.

-         بیا خیلی حال میده! به جانِ مادرم!

خوابم می آمد. حوصله ی این لوسبازیها را نداشتم؛ « بیا بریم، من خوابم میاد. »

« آقا تو بیا یه دور سُر بخور، بعدش با هم میریم. »

هر چند می دانستم دارد مرا می پیچاند ولی قبول کردم. بلکه هم شاید شَر را کَند و آمد.

رفتیم بالا. سه تایی نشستیم؛ دختره نشست وسط تیوپ، و من و امیرعباس دو طرفش. دستهایمان را حلقه کردیم و هم را محکم گرفتیم. صحنه ی مُضحکی شده بود. ملّت غش غش می خندیدند؛ پاسبان مملکت، با لباس نِظامیِ پلنگی، ساعت دوی نصفه شب، بین دو تا بزرگراه در غرب تهران، توی بغل یک دختره و یک پسره ی مشنگ داشت سُرسُره بازی می کرد. دیگران متلک می گفتند، تیکه می انداختند. تیوپ به سرعت لیز می خورد و پایین می رفت. آن وسط شنیدم یکی با مسخرگی داد زد: « جناب سروان، دختره رو فشار بده ». توی آن سرمای یخبندان، تنِ دختره داغ بود، و من توی آن خواب آلودگی و سرما، از اینکه پَرَم به پَرَش می خورد احساس شیرینی داشتم. سرهایمان نزدیک هم بود، و حس می کردم هُرمِ گرمای بازدَمَش به صورتم می خورَد. دهنش بوی دلپذیری داشت. حس می کردم خودش را بیشتر به من چسبانده، تا به امیرعباس. توی همین هیر و ویر یکهو تیوپ منحرف شد و بین زمین و آسمان معلق زد و هر کدام از ما به طرفی پرت شدیم. خواستم بلند شوم. پایم بدجور درد می کرد. رانم داغان شده بود. یکهو سر برگرداندم دیدم ملّت دارند به سمت دختره می دوند که آنطرفتر افتاده بود. هر جور بود بلند شدم و خودم را به اش رساندم. سرش مستقیم خورده بود به تیزیِ تخته سنگی که از برف بیرون زده بود. از شقیقه اش خون فواره می زد. سفیدی چشمهایش رو آمده بود. شنیدم یکی داد زد: « مُرده ». دیگری نعره زد: « چرا سه تایی نشستین جاکِشا؟ » تا آمدم چیزی بگویم یکهو دیدم امیرعباس دستم را کشید و از جمعیت دورم کرد. تاریک بود. فقط نور زرد چراغهای اتوبان پای تپه می تابید. قیامت کُبری بود. هیشکی حواسش به ما دوتا نبود. از بزرگراه رد شدیم. توی کوچه ها لنگان لنگان دنبال پسرخاله ام می دویدم. بعد که دور شدیم، آهسته کردیم. پرسیدم « این دختره کی بود؟ »

« نمی دونم. همین امشب اینجا دیدمش. نمیشناسم. »

به خانه که رسیدیم خاله داشت دوش می گرفت. از لای درزِ درِ حمّام بخار می آمد. شوهرخاله هم تُشکش را کنار شومینه انداخته بود، که شعله ی آبی رنگش توی تاریکیِ خانه می تابید؛ خوابش بُرده بود، و پاکتِ خالیِ کاندوم، بالای سرش، کنار بالِش، جا مانده بود.

امیر عباس خودش را پاورچین به رخت آویز رساند، دست کرد توی جیب باباش، سوییچ را برداشت، رفت. کمی بعد، صدای روشن شدن ماشین آمد. از پنجره نگاه کردم؛ نور قرمز چراغهای عقبِ پرادو توی کوچه ی تاریک برفی می درخشید و دور می شد.

پام خیلی درد می کرد. هیچ خوابم نبرد. ساعت شش پوتین به پا کردم و رفتم افسریه. ساعتِ هفتِ صبح توی پادگان با هزار و پانصدتا سربازِ دیگر، داشتیم « ای ایران، ای مرزِ پُر گُهر » را می خواندیم و پرچم را تماشا می کردیم که بالا می رفت و در بادِ زمستانِ شرقِ تهران می رقصید.

 

وحید شعبانی


|
امتیاز مطلب : 13
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
داستان کوتاه زیر درختانِ توت، نوشته ی وحید شعبانی
سه شنبه 2 آبان 1396 ساعت 2:30 | بازدید : 68 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

زیر درختانِ توت

 

پدرم از جنگ برگشته بود. در پونک، در تهرانِ دهه ی شصت ما هیچی نداشتیم که ماشین هم شامل این «هیچی» میشد. اما جلوی خانه ی یکی از همسایه هایمان یک پیکان بود؛ یک پیکان قرمز.

پیکان قرمز مال دایی غلام بود؛ پیرپسری بود که با مادرش زندگی می کرد. بنده ی خدا شیره ای بود و با پیکان قرمزش مسافرکشی می کرد بلکه خرج اعتیاد خود و نگهداری مادر مریضش را در بیاورد. غلام و مادرش هر دو زهوار در رفته بودند، و ماشین شان هم دست کمی از خودشان نداشت؛ یک قراضه ی به تمام معنا. وقتی روشن میشد و راه می افتاد صدای آفتابه لگن میداد؛ تازه " اگر " روشن می شد. دایی غلام نه مادرش را درمانگاه می برد و نه پیکانش را تعمیرگاه. پاتوق جوانهای محله جلوی خانه ی دایی غلام، زیر سایه ی درختان توت بود. هر روز عصر که دایی به زور و زحمت بیدار میشد که برود با ماشین، دوزار در بیآورد، جوانها که دیگر وظیفه شان را بلد بودند،  می آمدند ماشین را هُل می دادند و به راه می انداختند. مُسافرهایش درباره ی رنجهای سوار شدن بر ماشین دایی غلام چه حکایتها که دهان به دهان نمی چرخاندند. با اینحال دایی غلام با غرور پشت فرمان می نشست و از رشادتِ پیکانش با ستایش حرف می زد. یکبار که شبانه می رفت آشغالهایش را توی قبرستانِ مُرادآباد بریزد ما را هم با خود بُرد. ما بالای تپه بودیم و اموات، آن پایین توی درّه، در ظلمتِ شب خوابیده بودند. هیچوقت آن شوخیِ ترسناک را فراموش نکردم؛ که فریاد زده بود: ای مُرده ها! زنده ها را بگیرید! و بعد، خنده ی عجیبی سر داده بود. از صدای زمُختش، و حسِ اینکه مُرده ها دنبالمان کنند تنم می لرزید. دیگر هیچوقت باهاش نرفتم. بعدها که مادرش مُرد، وضع دایی غلام آنقدر بد شد که ناچار، ماشین را فروخت. پیرزن آنقدر خوابیده بود که زخمِ بستر گرفته بود. بدنش زنده زنده پوسید. آرزو داشت که غلام با پیکانش او را ببرد بچه های دیگرش را که کاشان بودند ببیند. اما آرزو را به گور بُرد. می گفتند غلام انگشتِ پیرزنِ مُرده را پای وصیتنامه ی جعلی زده تا ارثیه ی مادریِ خواهر و برادرهایش را بالا بکشد. صاحبِ تازه ی ماشین، خانم فراهانی بود. ماشین را خرید و آنقدر برایش خرج کرد که شد عروسک. ماشین، زیر آفتابِ غربِ تهران برق می زد. فقط تنه و موتور، مال پیکان دایی غلام بود. از دنده و فرمان و آینه ها و چراغها بگیر تا تایرها و صندلی ها و شیشه ها، همه نونَوار بود. پیکان قراضه ی دایی غلام شده بود نور چشم خانم فراهانی. برای ماشین اسفند دود می کرد. خانم فراهانی زن بیوه ای بود که با دو تا دختر و تنها پسرش، علیرضا، زندگی می کرد. علیرضا بچه ی شیرینی بود. برایش شعر می خواندیم: «علیرضای قندی، اسبتو کجا می بندی؟ زیر درخت نرگس! داغتو نبینم هرگز!» به نظرم بی معنی بود، و بعدها معنیِ تلخی پیدا کرد. آقای فراهانی پیشترها مُرده بود؛ توی کارخانه، مهندس بود. پیر هم نبود، که سکته ی مغزی کرد. زن و بچه اش مُستمری اش را می گرفتند و زندگیِ راحتی می کردند. بعد هم که ماشین غلام را خریدند. چه مسافرتها که نرفتند. یادم می آید وقتی برق می رفت باطری ماشین را می کَندند که «اوشین» را از دست ندهند. ما که ماشین نداشتیم هم مُسافرت، و هم اوشین را از دست می دادیم. من به علیرضا حسودی می کردم. یک روز صُبح که برفِ زمستان، کوچه های پونک را سفید کرده بود سوار پیکانِ قرمزِ خانم فراهانی شدیم که ما را به مدرسه برساند. خوب یادم هست که در مسیرمان از کنار «خان مَمَد» گذشتیم که بچه ی یکّه بزنِ محله بود. طفلک دستهایش را از سرما توی جیبش کرده بود و با نگاهش التماس می کرد که سوارش کنیم. اما خانم فراهانی برای خنده هم که بود سوارش نکرد و گفت: «بذار پیاده بیاد صفا کنه! اون باشه علیرضامو اذیت نکنه!» ما با آنکه سَرِ چیدنِ توت، همیشه از دستِ «خان مَمَد» کتک می خوردیم دلمان برایش سوخت و از خانم فراهانی خواهش کردیم سوارش کند، اما محل نکرد. هنوز هم دلم برای آن پسربچه ی لُر می سوزد که در کوچه ای برفی، در صُبحِ یخزده ی غرب تهران می لرزید و آتشِ آرزوی سوار شدن در یک پیکان قرمز در چشمهایش می سوخت.

بعد ها خانواده ی ما برگشت ولایت. چندسال بعد شنیدیم که علیرضا دارد زن می گیرد. پیکان قرمز شده بود ماشین عروس. ماشین را گُلکاری کرده بودند. علیرضا و زنش، برای ماهِ عسل راهیِ شُمال شدند. پیکان قرمز در جاده ی قدیم قزوین - رشت، در حوالیِ امامزاده هاشم توی درّه رفت. عروس و داماد هر دو جان باختند. خانم فراهانی شوکه شد و افسردگی گرفت. ما دو چیز را دیگر هرگز ندیدیم؛ خنده ی خانم فراهانی، و آن پیکان قرمز را.

الآن که گاهی به پونک می روم، در میانِ آنهمه اتوبانِ پیچ در پیچ گُم میشوم. دیگر اثری از آن باغهای توت، آن کوچه های خاکی، و آن پیکانهای قُراضه نیست. خانم فراهانی به مُرور، مشاعرش را از دست داد و دیوانه شد، و شنیده ام در یوش، با مادر فرتوتش زندگی می کند. گویا علیرضا را در مُرادآباد دفن کردند که همان نزدیکی ها بود. خان مَمَد را برای همیشه گم کردم. اما اخیرا دایی غلام را در هیبتِ یک کارتُنخواب در حوالیِ پُل گیشا دیدم که در میان زباله ها دنبال چیزی می گشت؛ پیر و مفلوک، مثل یک پیکان قراضه.

 

وحید شعبانی

تابستان 1393

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0