عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



عاشق بودن، مانند آنست که در آشوویتس باشی.

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان آواز قو و آدرس mahilooseh.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.






آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 53
بازدید دیروز : 14
بازدید هفته : 67
بازدید ماه : 637
بازدید کل : 56352
تعداد مطالب : 92
تعداد نظرات : 57
تعداد آنلاین : 1

آمار مطالب

:: کل مطالب : 92
:: کل نظرات : 57

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 6

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 53
:: باردید دیروز : 14
:: بازدید هفته : 67
:: بازدید ماه : 637
:: بازدید سال : 9375
:: بازدید کلی : 56352

RSS

Powered By
loxblog.Com

دستنوشته ها، ترانه ها و داستانها

داستان کوتاه ناجه
پنج شنبه 28 آبان 1394 ساعت 13:16 | بازدید : 262 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

 

ناجه

 


چیزی به قلبم حمله کرده است. حس شور سوزناکی از به خاطر آوردن عشقی بی فرجام، تصور سفری بی
بازگشت، و تماشای تصویر خانه ای ویران شده.
آنجا. در گم آبادهای دور شمال، پشت خاطرات تمشک خوری و آلوچه دزدی، از باغهایی که نمی دانم کجا، زیر سایه ی درخت گردویی که کاشته بود در اولین بهار تاهلش، در گورستان گل پرور روستای لیموچاه، به خواب ابدی فرو رفته، پیرمرد کمگویی که او را آجان صدا می زدیم.یادم می آید از روی ایوان خانه اش، چراغهای ریسه کرده ی عروسی پیدا بود، از فاصله ی دور خانه های بی حصار روستا، شبی که دختر عمویم را به پسردایی اش عقد کردند.من، عشق را باخته، پشت پرچین خانه، گریه هایم را کرده بودم، روی حوض سنگی اش رو شسته بودم، و
بر کاهگل دیوار ایوانش تکیده بودم. شب بود، تاریک.آمد، همان پدربزرگ مدفون در میان بنفشه ها. اسب را دهنه زد و مرا با خود برد، تا آنطرفتر از شالیزار؛" امشب سواری یادت میدم، عوضش تو هم صدامو ضبط کن. "بیست سال همه ابا کرده بودند، طفره رفته بودند از اینکه به مهمانی که هر بهار از شهر می آمد اسب بسپارند، و ناجه اش مانند عقده ی در بر گرفتن زنی که می خواهی و به تو نمی دهند، بر دلم بایگانی شده بود.از دورترها می آمد آوای پایکوبی مهمانهای عروسی. و زیر پای من صدای سُم اسبی فرتوت.سواری که تمام شد، آجان خواندن را سر گرفت؛
"
هوا ايمشو چی تاريكه، می ديل چون رشته باريكه، بوشو آی شو بوشو آی شو، تی جه ترسه می ريكه ... "
من ضبط کردم و او هر چه بلد بود خواند.زمین خورده از زندگی، نارو خورده از عشق، و سرخورده از خود، در تاریک ترین شب شالیزاری محزون، سوار بر صدای اصیل پدربزرگی نجیب، یالهای زخمی غرورم را رها می کردم در بادهای وحشی جوانی. خشمگین، مانند اسبی که دخترعمویش را به الاغی جفت کرده باشند.آنوقت مانند سرباز مفلوکی که از میدان نبرد بگریزد، تاختم، رو به آینده، رو به شهر، حرفه، پول، و اقتدار.سه بهار گذشت از شب آواز و اسب و عروسی و گریه. برای خودم دیگر کسی بودم، که مرگ پیامک داد؛
"
آجان مرد ".
وقتی رسیدم که گورش را تا گلو سیمان کرده بودند. و حنجره ی مدفونش ترانه ی کافور را می خواند برای ریشه های درخت گردو.من  "من " را به عرش می رساندم و اوج می گرفتم. مادیان طویله ی عمو برای شوهرش کُره قاطر می
زایید. گردوهای نارس بر سنگ مزار آجان می افتاد، و خانه ی کاهگلی، خاموش بود.تا. این دو حرفی پیامبرگونه. تا.تا روزی که اسب اقتدارم رَم کرد. شیهه کشید. سَرسُم زد، و من باز هم زمین خوردم. و همه چیز را باختم.ورشکسته، مانند جنازه ی نیمه جانی به کما رفته، جسدم را به روستا کشاندم.نه پرچینی برای گریه، نه حوضی برای تطهیر، و نه ایوانی برای آرمیدن.رفتم، به خانه ای که آنجا نبود. به زیر نرده هایی که آنجا نبود. به دیدن پدربزرگی که آنجا نبود.نه در طویله، اسبی، و نه آنسوتر، جشنی، و نه داماد و نه عروسی.وُرّاث، زمین را تُخس کرده، مرز کشیده، دیوار گرفته، خانه را کوبیده، درختها را بریده، آلوچه را عقیم و تمشک را مقطوع النسل نموده، پرتقال را تبعید کرده و بادرنگ را به دار کشیده، و تاک را به زندان انداخته، و گذشته را ویران کرده، آینده را ساخته بودند.من، با " منِ " به لجن کشیده شده ام مانند معتادی که برای فقط یک وعده خودسازی، نام و ناموسش را هم می فروشد، در پی لحظه ای تسکین، رفتم تا آنطرفتر از شالیزار؛ شاید طنین صدای محزونی را به گوش بگیرم در ضرب تاخت سُمِ اسبی پیر.سوت و کور بود جهان شالیزار.نوارها، نوارها، ضبط صوت، ضبط صوت...گشتم. تمام آن جهان سوت و کور را گشتم. هیچ نبود. همه را گم کرده بودم.خانه اش را رها کرده بودم تا ویران شود، نوارهایش را رها کرده بودم تا صدایی از او باقی نماند، و او را رها کرده بودم تا بمیرد، آجان، که مرا رها نکرده بود که ماتم بگیرم در سوگ جفتگیری مادیان و الاغ.



وحید شعبانی
28 آبان 1394

 


|
امتیاز مطلب : 9
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
بهارهای فراموشی
سه شنبه 26 آبان 1394 ساعت 8:9 | بازدید : 106 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

بوسه هست،

نوازش،

پچ پچ،

گم شدن در باغ،

مست عطر شالیزار،

خفتن بر بستر رود،

پیاده تا انتهای دشت،

یک نفس تا سر کوه،

آلوچه می دزدیم از مرداد باغ مردمان،

من و دخترانی که جای خالی تو را در بهار روستای ذهن من فراموش کرده اند.

بهار 94


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
خودستایی شاعرانه
دو شنبه 11 آبان 1394 ساعت 23:6 | بازدید : 181 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

خودستایی شاعرانه

به شدت خودمحور،

شاعری گمنامم، میان عشق و نفرت، برج و باغ.

پر مفهوم و بی کلام,
سر به زیر و سخت.

معصومانه هرزگی میکنم
در آغوش فاحشه ای نجیب.

در میدان بزرگ شهر
ترجیح می دهم پرپر زدن یاکریمی را
به تمام بازار کتاب.

شاعرم
آنچنانکه می سرایم کاشیهای کتابفروشی را
بی نشر، بی ناشر.

سراسر، تناقضم.

شیدای زندگی
و در حسرت مرگ.

مرا طرد کن،
مانند طرد کردن آرزوی یک آسمان خودسرانه
زیر سقف یک زندگی مشترک.

و مرا بخواه،
مانند خواستن یک مستی
در گیر و دار خون و چرک یک زخم قانونی.

در پایان،
من چیزی هستم
فراتر از قله ی متین یک غرور اصیل،
و چیزی فروتر هستم
از بذر وحشی یک گیاه بی نام
در خاک مزرعه ی بی محصول یک خودستایی شاعرانه.

و.ش
یلدای 92


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
به خزان
دو شنبه 11 آبان 1394 ساعت 23:3 | بازدید : 119 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

چراغ و آب و آینه

تمام ساحل انزلی را گز می کنم

چشمها...چشمها...چشمها...
هیچ چشمی که دلم را ببرد پیدا نیست.
ناگهان حس میکنم گمشده ام اینجاست.
به هر سو نگاه میکنم.
شاعر تنهای گمنام، سرگردان در غروب بندر...

عطر زنهای برنزه بر آستانه ی بوتیکها و زرگریها...
عطری که سرم را ببرد اینجا نیست.
حس میکنم تمام این چشمها و عطرها و تن ها و ساپورتهای رنگی و سینه های سیلیکونی، مرا به اندازه ی "جانم" گفتنی از تو، از پشت این صفحه ی رازآلود، به سمت خود نمی کشانند.

نه. باور کن هنوز مثل روز اول بلوغ مرد هستم، برای خواستن شهوتناک یک آغوش.
اما گویا برای اولین بار در تمام زندگی ام میشنوم نغمه ی پرنده ی غریبه ی زیبایی را که جانم را آنگونه مست میکند که بی تردید می دانم؛
هیچ تن بلورینی نیست که همآغوشی اش را بی آنکه از سر شور عشق به آتش افتاده باشم، بخواهم.

حالا اینجا دوباره در خانه به گریه می افتم، بغضی را که از لب دریا با خود آورده ام. حس می کنم به چراغ و آب و آینه پیوسته ام. و حس میکنم تو را هرگز نخواهم دید. زیرا آنچنان آتش به جان - شاعرم امروز که نادیده تو را در آغوش کشیده ام.

چه سنگین با تو گفتم از این دیوانگی تازه در این تنهایی غریب.
بگذار روی دامن مهربانی دورادورت سر بگذارم این گریستن شادی آفرین را...

شهریور 93


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
محکوم
دو شنبه 11 آبان 1394 ساعت 23:1 | بازدید : 109 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

محکوم

خوشا
به سعادت محکومی که
اتهامش عشق و
جرمش بوسه و
شاکی اش کفتار و
وکیلش سکوت و
قاضی اش قساوت و
حکمش طرد از لجنزار اجتماع و
تبعیدگاهش خویشتن و
دفاعیه اش شعر و
اعتراضش گریستن است...

بامداد پنجشنبه 10 مهر 93


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
چشمهای تو
دو شنبه 11 آبان 1394 ساعت 22:58 | بازدید : 142 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

انقلابی ترین شاعران جهان

در شکنجه گاه

بپیچد اگر عطر تو
مستانه
به رقص و گریه می افتند
شکنجه گران.

به تاریخ اگر برگردم با جلادان نمی جنگم،
فقط می نشینم
به انگبین نگاهت خیره،
می خوانم
آواز عاشقانه ی "نازلی" را.

اما ساواک مرا می کشت
چون چشمهای تو انقلابی ترین شاعران جهانند!

شاه رفت،
ساواک رفت،
اما چشمهای تو خواهد ماند.

نامه ها، شعرهایی که برای تو نوشتم خواهد ماند.

با آنکه ممنوع است
اما هنوز در کافه ی لبانت مست میکنم
هر شب!

و هنوز هم صدایت را
عاشقانه ترین نغمه ی کائنات می دانم.

با آنکه ممنوع است
اما
من
هنوز
دوستت دارم.

19 شهریور 93
12:33 سه شنبه


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
کاندیدای من
دو شنبه 11 آبان 1394 ساعت 22:53 | بازدید : 231 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

رای من

من به سایه های لغزان پشت پرده ی پنجره ها،
به نورهای لرزان زیر سردری های شب تابستان،
به آواز یک خروس صبحگاهی روستا رای می دهم.

من به چیزی – به کسی – رای می دهم که تا خرخره پر از زندگی باشد.

من به پدرم رای می دهم،
و به رطوبت یک حوله ی حمام بیشتر از اشک یک رییس جمهور ایمان دارم.

رای من باطل نیست.

من نام مرده ها – و مردنی ها – را روی برگه ی انتخابم نمی نویسم.
من مرده ها – و مردنی ها – را نمی شناسم.

من زنده ام،
و به کسی رای می دهم که تا خرخره از زندگی سرشار باشد.

وحید شعبانی
21 تیر 1391


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
به ویکتور خارا
دو شنبه 11 آبان 1394 ساعت 22:50 | بازدید : 97 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

باله رقصیدن خدا

شیلی به پینوشه مدیون است،
هیچ ترانه ای،
هیچ مجسمه ای،
هیچ زندانی...
نمی توانست آنگونه تو را جاودانه کند
که آن چهل گلوله کرد.

شیلی به پینوشه مدیون است.
دیوارهای سانتیاگو به او مدیونند.
غیر خنده ی تو
تصویر کدام هنرمند زیر ناف
آذین شهر غمگینتان میشد؟

گیتارت تو را جاودانه نکرد.

آنشب که انگشت سازنشاس سربازان کودتا
مهمانت کردند
به شهادتی شاعرانه،

مانند باله رقصصیدن خدا
زیر باران سرب و شراب.

وحید. ش
28 مرداد 93


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
به ویکتور خارا
دو شنبه 11 آبان 1394 ساعت 22:47 | بازدید : 104 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

طاغی محزون، بی شرم نجیب

تو را دوست دارم
و تنها تو را میخواهم.
نگاه بی شرم نجیبت را،
صدای طاغی محزونت را.

در خوابهایم
با تو همآغوشم،
و مکرر تو را می بوسم.

دستانت را
و گیتارت را،

تو معبود من
و معشوق من
و پدر و مادر من،
و فرزند من،
و خویشتن منی.

برایم عاشقانه بخوان،
تا برایت شاعرانه بنویسم.

5 صبح
17 شهریور 93


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
آینده دار
دو شنبه 11 آبان 1394 ساعت 22:39 | بازدید : 86 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

آینده دار

آینده ام روشن است اگر...

اگر در زندان خاموشی نزنند،
اگر برق تیمارستان نرود،
اگر شمع گورم نمیرد...

آینده ام روشن است.

وحید.ش
1 شهریور 93


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
چکاوک چرا زیباست
دو شنبه 11 آبان 1394 ساعت 22:37 | بازدید : 118 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

 

 

چکاوک چرا زیباست


 

زیرا او را کمری نبوده
که ببندد به قتل شاعری...



و بالهایش را هرگر باز نخواهد کرد
به سمت باغچه
به جاسوسی راز عطر عاشقانه ی یک گلایل...

مردم تا چکاوکی می بینند
نشسته بر حصار حقیری
می پرسند: پس چه شد آواز پُرآوازه ی او؟

کسی نمی داند
چکاوک آواز می خواند
تنها به هنگام پر زدن،

کسی نمی داند
چکاوک پرواز می کند
تنها بر فراز هر زمین نامحصور...

کسی نمی پرسد
چکاوک چرا زیباست...

وحید.ش
دوم  شهریور 93

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
به خسرو گلسرخی
دو شنبه 11 آبان 1394 ساعت 22:33 | بازدید : 118 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

فرعی یک رویا

هر بار که صبح علی الطلوع

از کوچه باغ فرعی یک رویا
نزدیک میشوم به خواب مه آلود ساحل چمخاله،
می شنوم بر شقیقه های خسته ی روحم
صدای شلیک یک آرزوی عاشقانه ی محال را؛
با تو ناشیانه ی رقصیدن بر شنهای نمناک لنگرود...

آنوقت پرسشی ست که رهایم نمی کند؛
سربازان جوخه ی اعدام
از این حسرتهای شاعرانه ی تبدار من چه می دانند
در سحرگاه تیربارانم...

وحید. ش
3 شهریور 93
8 صبح


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ابله
دو شنبه 11 آبان 1394 ساعت 22:26 | بازدید : 117 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

ابله

زندگی را ابلهانه دوست دارم،

آنگونه که در صف نان با لبخند
جایم را به مامور شتابزده ی ساواک بدهم،

و از صندلی ام به نشانه ی احترام برخیزم
با ورود بازجوی سازمان سیا،

و صبح به خیر بگویم
در سودان
به جاسوسی که مرا می پاید تا آخر شب.

ابلهانه زندگی را دوست دارم.

وحید.ش
3 شهریور 93
7 صبح


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
باور
دو شنبه 11 آبان 1394 ساعت 22:23 | بازدید : 100 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

باور

هستی، ذهن خداست.
پیامبران، آرزوهای اویند
و نظامیان، انزجارش...

شاعران، رویاهای خداوندند
و رجالگان، کابوسهایش...

تولد هر کودک، پیدایش پرسشی در ذهن خداست
و هر مرگ، پاسخی مایوسانه به آن...

تو اما
ذهن و آرزو و انزجار منی،
کابوس و رویای منی،
مرگ و زندگی من...
با تو هستی یافتم
و از تو تباه شدم...

کفر و باور من به توست.

گوئیا در من حضور خدایی، و انکار حضور خدا...

وحید.ش
4 شهریور 93


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
به میلاد رحمانی نژاد
دو شنبه 11 آبان 1394 ساعت 22:15 | بازدید : 125 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )



ای دوست
صبح فردا
بیا خود را برسانیم
به پیچ رودخانه ی سیاه درویشان
با قلاب و طعمه و مشروب و زخم و چای و پنیر و بغض.

اما نه قلاب بیانداریم و نه مست کنیم.
چای و پنیر هم بماند برای بعد.

سفره ی دل را باز
و بغضمان را تقسیم کنیم
با ماهیهایی که جفتشان را گم میکنند
پشت پیچ رودخانه
که میرسد به کمینگاه ماهیگیران ناشاعر...

هی گریه کنیم و گریه کنیم...

وحید.ش
4 شهریور 93
ساعت 3


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تیرباران شده ها
دو شنبه 11 آبان 1394 ساعت 22:9 | بازدید : 99 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

 

 

تیرباران شده ها


 

ممنوعه آرزویی ست
پنهان بوده در حریم دلم؛

که تن بفروشم
در صبح جمعه ی خونین
به شاعران آزادی
به قیمت یک ترانه ی سرخ.

که همخوابه شوم
در شبهای ترس و اضطراب
با شهیدان انقلاب فرانسه
در ازای یک لبخند

و هرزگی کنم
در تخت هر سلول نمور
با تیرباران شده ها
از آخرین ساعت پیش از اعدام
تا لحظه ی سر رسیدن سربازان...

اگر زن بودم.

وحید.ش
چهارم شهریور 93

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ترانه ی حصر خونگی، سروده ی وحید شعبانی
شنبه 9 آبان 1394 ساعت 14:40 | بازدید : 178 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

حصر خونگی

 

شب جشن تولد، روز مرگت...
تو رُ با هدیه ها از شاخه چیده
با یه خنده یه شهرو می خریدی
تو رُ حالا با یه خونه خریده؟

میگفتی قاتلِ گذشته هاته
به چه آینده ای تهدید کردت؟
میترسه از پیِ عشقت بری که
به حَصرِ خونگی تبعید کردت؟

شنیدم شیشه ی مرطوب رویات
فدای یه سرابِ آجُری شد
یه دختر رُ یه جایی می شناسم
که عُریانیِ روحش چادُری شد

دلم معشوقه ای فاحشه می خواد
که قلب عصمتش خریدنی نیست
توی اون خونه اونجا هرز میری
عزیزم،هرزگی فقط تنی نیست

ببین،شمعی که داره آب میشه
چراغِ جشنِ مرگِ آرزوته
تا وقتی روشنه، رویات زندَس
یه وقتا زندگی بندِ یه فوته...

وحید شعبانی
27 مرداد 1392


 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان کوتاه ساطور مریل استریپ، در جشنواره ی حیرت
جمعه 8 آبان 1394 ساعت 23:49 | بازدید : 498 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

متن ایمیل دبیرخانه جشنواره حیرت

با سلام خدمت شما دوست عزیزم آقای شعبانی
داستان شما با عنوان ساطور مریل استریپ، از بین حدود 700 داستان ارسال شده از سراسر کشور، جزء 40 داستان برگزیده بود و من به عنوان یکی از 6 داور، به شخصه از خواندنش لذت بسیار بردم. به شما تبریک می گویم.
اما از آن جا که مجبور بودیم تعداد داستان ها را به 20 داستان کاهش دهیم، مجموع امتیازات داده شده به داستان شما توسط همه ی داوران، با تفاوت اندکی، نتوانست به حد بیست داستان بعدی راه یابد. من از این مسئله بسیار متاسف شدم. اما چه می شود کرد که در هر رقابتی، بالاخره باید دست به انتخاب زد و حذف کرد. این موضوع به هیچ وجه نباید باعث دلسردی و ناراحتی شما شود. به هر حال داستان شما جزء برترین ها بود و باعث افتخار ماست که در صورت رضایت شما، این داستان را در سایت جشنواره منتشر کنیم. البته داوران هم قول داده اند که روی داستانتان نظر و نقد بگذارند که فکر می کنم برای شما مفید باشد.
و البته باز باعث افتخار ماست که شما را عضو باشگاه برگزیدگان جشنواره داستان کوتاه خلاقانه ی سال (حیرت) بدانیم. و بسیار خرسندم که با هنرمند، دوست و همکاری چون شما، دورادور آشنا شدم و امیدوارم این آشنایی ادامه یافته و نزدیک تر شود.
لطفا فایل word داستان خود را با ویرایش نهایی برای ما ارسال کنید تا به تدریج و در کنار دیگر داستان ها، روی سایت قرار دهیم.
متشکر – مجید خادم – دبیر اولین دوره ی جشنواره ی مستقل داستان کوتاه خلاقانه ی سال (حیرت)

آبان 94


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ترانه ی اسب، سروده ی وحید شعبانی
پنج شنبه 7 آبان 1394 ساعت 15:33 | بازدید : 105 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

 

اسب


وقتی که شیرا خونه خوابیدن
وقتی خیابون پاتوق ماره
وقتی عقابا موش می دزدن
وقتی که آهو شام کفتاره

دلم میخواد یه اسب باشم

از خاطرم رفته که چی هستم
یه آدمم یا اینکه حیوونم
حیوون کجا اینقدر بیرحمه؟
شاید هیولام و نمی دونم

فردا یه جنگ تازه توو راهه
امشب همین امشب بمیرم کاش
حس می کنم روح یه حیوونو
ای حس زیبا ناجی من باش

کوه بلند دوستی زیباست
وقتی به قله می رسی با عشق
اسبای عاشق خوب می دونن
باید بتازن یک نفس تا عشق

دلم میخواد یه اسب باشم

اسب نجیب سرکش مغرور
بیگانه با جنگ و فشنگ و خون
از آدمیت خسته و مایوس
منم دلم میخواد بشم حیوون


دلم میخواد برم یه جای دور
جایی که همنسل درختاشم
مثل یه آواره بخوابم شب
صبح شکل یه اسب کهر پاشم

دلم میخواد یه اسب باشم

وحید شعبانی  27 اسفند 93

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مروری بر زندگی سیروس قایقران؛ ستاره ی بندر
چهار شنبه 6 آبان 1394 ساعت 2:13 | بازدید : 217 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

ستاره ی بندر

 


سیروس قایقران در روز اول بهمن سال 1341 در روستای کولیور بندر انزلی متولد شد، و بعد از بازی در تیمهای محلی، توسط محمدرضا مرادی که یک مربی استعدادیاب بود کشف شد؛

" در آن زمان دوچرخه ای داشتم و در محلات می چرخیدم و بازیکنهای مستعد را پیدا می کردم و به ملوان دعوت می کردم. "

در بهار سال 1355 بازی دوستانه ای در روستای کولیور بندر انزلی برگزار شد که زادگاه پسربچه ی پانزده ساله ای بود که سیروس نام داشت؛

" در آن بازی، درخشش پسربچه ی سیه چرده ای چشمم را گرفت، . مدام در تمام طول بازی به حرکاتش خیره بودم. "

مرادی، سیروس پانزده ساله را به تمرینات تیمهای پایه ی ملوان دعوت کرد که همگی زیر نظر مربی بزرگی به نام بهمن صالح نیا فعالیت می کردند؛

" سیروس پسربچه ی لاغر و ترکه ای بود که مرادی او را از کولیور به ملوان آورد. من به مرادی گفتم: تو این مار سیاه را از کجا پیدا کردی؟ "

صالح نیا به مرادی توصیه کرده بود که بچه های ریزاندام را جذب نکند و تمرکزش را بر نوجوانهایی بگذارد که فیزیک قوی تری دارند؛

" به آقای صالح نیا گفتم: بهمن خان، او بازیکن فوق العاده ایست. بعد از آن گفتگو، بهمن صالح نیا در حین رفتن، مدام بر می گشت و نگاهی به بازی سیروس در زمین می انداخت. بعد که تمرین تمام شد آقای صالح نیا صدایم زد و گفت که آن پسربچه را نگه دار. خیلی با استعداد است. "

بهمن صالح نیا: یک امتیاز استثنایی که من در سیروس مشاهده کردم سر بالا بازی کردن و پاسهای بلند دقیق و هوش سرشارش بود.

کمتر از 10 سال بعد، سیروس قایقران بزرگترین بازیکن فوتبال ایران بود.
سیروس قایقران بعد از پذیرفته شدن در تیمهای پایه ی ملوان، خیلی زود قابلیتهایش را نشان داد و در هفده سالگی به تیم اصلی بزرگسالان باشگاه راه پیدا کرد. در آن زمان سرمربیگری ملوان بر عهده ی نصرت ایراندوست بود؛

" بعد از انقلاب، در بازی با تیم بندر بندر انزلی، من از سیروس در پست دفاع چپ استفاده کردم. او اولین باری که برای ملوان بازی کرد دفاع چپ بود. خوب هم بازی کرد. رضا ویشگاهی، دفاع چپ تیم، مصدوم بود. وقتی ویشگاهی به ترکیب تیم برگشت سیروس را به مرکز زمین منتقل کردیم که در کنار محمود فکری، زوج خط میانی ملوان شدند. بعد از سال 60 هم که من از ملوان رفتم او به پیشرفتش ادامه داد. "

در آغاز دهه ی 1360 سیروس قایقران با پیراهن شماره ی 9 ملوان در خط میانی این تیم در کنار ستاره هایی بازی میکرد که بعد از نسل طلایی دهه ی 50 ملوان، دوران با شکوه تازه ای را برای فوتبال بندرانزلی رقم می زدند. یکی از این ستاره ها سنگربان جسوری به نام محمد حبیبی بود؛

" سیروس قایقران جزو فوتبالیستهایی بود که باید دهها سالها بگذرد تا ستاره ای نظیر او ظهور کند. و در حال حاضر کسی مثل او با آن قدرت شوتزنی، قدرت سرزنی، قدرت دوندگی، قدرت جنگندنی، و قدرت مدیریت در فوتبال ما وجود ندارد. نام او با نام ملوان اجین است. حتی وقتی از ملوان جدا شد، کسی نام او را از ملوان جدا نکرد. بازیهای ماندگاری که او برای ملوان به نمایش گذاشت در جاودانه شدن نام او تعیین کننده بود که نقطه ی عطف آنها دیداری بود که ما دو بر صفر،  پرسپولیس را در انزلی شکست دادیم و به فینال جام حذفی فوتبال ایران رسیدیم. "

اسفند ماه سال 1363
ملوان 2 - 0 پرسپولیس
ورزشگاه تختی بندرانزلی


ملوان ابتدا روی ضربه ی آزاد سیروس به گل رسید. سپس قایقران روی پاس احمد زاده یک گل دیگر زد.

بازی رفت در تهران با پیروزی دو بر یک پرسپولیس به پایان رسیده بود. و ملوان با یک گل به فینال جام حذفی فوتبال ایران می رسید. اما برای ستاره ی فوتبال بندر، یک گل کافی نبود. او به وحید قلیچ، سنگربان پرسپولیس، قبل از بازی گفت که دو گل به تو می زنم، و همین کار را هم کرد.
ملوان روی درخشش ملوان پرسپولیس را به زانو در آورد. بعد از آن به تهران رفت و فینال جام حذفی ایران را در خانه ی استقلال برگزار کرد. فینال نفسیگری که در ورزشگاه آزادی تهران، و در مقابل دیدگان هزاران هوادار استقلال به ضربات پنالتی کشیده شد.

اولین پنالتی ملوان را سیروس قایقران بر خلاف جهت حرکت عابدزاده وارد دروازه ی استقلال کرد. و در نهایت ملوان با پنالتی پایانی قدیر بحری به قهرمانی ایران رسید.

بعد از درخشش با پیراهن ملوان و رسیدن به عنوان قهرمانی جام حذفی فوتبال ایران، سیروس قایقران به تیم ملی فوتبال ایران دعوت شد و از ارکان اصلی پیروزی های این تیم در سالهای دهه ی 60 بود. تک گلی که قایقران در نیمه نهایی بازیهای آسیایی پکن به کره ی جنوبی زد هرگز از اذهان فوتبالدوستان ایران محو نخواهد شد.
در سالهای دهه ی 1360، و در اوج حکومت سرخابی های تهران در فوتبال ایران، سیروس قایقران ناگهان قد علم کرد و بازوبند کاپیتانی تیم ملی فوتبال ایران را بر بازو بست.
زمانیکه در روز یازدهم آذر ماه سال 1367، سیروس قایقران برای اولین بار کاپیتان ایران شد اولین شهرستانی تاریخ فوتبال ایران بود که بازوبند کاپیتانی تیم ملی فوتبال ایران را بر بازو می بست، و این برای سیروس به معنای رسیدن به اوج شهرت و محبوبیت بود.

محمدرضا مرادی به کشف خود افتخار می کند. کشف ستاره ای که اسطوره شد؛

" سیروس وقتیکه به اوج شهرت رسیده بود خود را گم نکرد. نه تنها اسطوره ی فوتبال، بلکه اسطوره ی اخلاق بود. او روانشناس بود. در زمان حضورش در تیم ملی، جوانهای گوشه گیر ملی پوش را هدایت می کرد و دلگرمی می داد. می گفت من هم مانند شما هستم. من هم شهرستانی هستم. نباید خود را دست کم بگیرید. و آنچنان جوانها را درک می کرد که به آنها روحیه می داد. "

یکی از این جوانها بهزاد داداش زاده بود که زمانی در تیم ملی فوتبال ایران با قایقران همبازی شد؛

" وقتی در سال 69 به تیم ملی دعوت شدم سیروس مرا با اصرار به خانه اش دعوت کرد که از یک همشهری شمالی پذیرایی کند. "

احمد آهنگی در تیم منتخب گیلان مربی سیروس بود؛

" قایقران همتا نداشت. بی نظیر بود. همه ی همبازیهایش بارها اعتراف می کردند که: وقتی در کنار سیروس بازی می کنیم قوت قلب داریم. "

علی ناصح، همبازی سیروس قایقران در لیگ قدس: در بازیهای خارج از خانه، آقا سیروس تکیه گاه ما بودند. وقتی در اهواز، در مشهد یا همدان بازی  داشتیم، وقتی توپ به آقا سیروس می رسید ما نفسی به راحتی می کشیدیم. او تکیه گاه تیم بود.

ذهن ستاره ی فوتبال بندر در بهترین دوران بازیگریش، بیش از آنکه درگیر دغدغه های مربوط به پیشرفت و موفقیت در عرصه ی فوتبال باشه، معطوف به بدست آوردن رضایت دوستان، همبازیان و هوادارانش بود.
نصرت ایراندوست که در اواخر دهه ی 50 در ملوان مربی سیروس بود با روایت خاطره ای، شاگرد فقیدش را به یاد می آورد؛

" یک روز ما سر تمرین بودیم دیدم سیروس با عظیم کامران آمد در حالیکه دو ساک و دو دست لباس ورزشی به همراه داشت. عکسی هم از آن روز دارم. همانجا لباسها را به بچه ها داد و عکس یادگاری گرفتیم. بعدها عظیم کامران به من گفت که سیروس پول نداشت. 200 هزار تومان قرض کرد و از تهران برایتان لباس خرید و آورد. "

محمدرضا مرادی: سیروس، والا بود. افتاده بود. ساده بود. دوست داشتنی بود. با وحودی که هیچ چیز در زندگی اش نداشت. آنچه هم که داشت برای کسانی بود که بعدها بر سر گورش می شنیدیم که برخی ها آه و ناله می کردند که سیروس، دست آنها را گرفته بود.

محمد احمد پور، کاپیتان سابق منتخب گیلان، دوست و همبازی سیروس قایقران: به یاد می آورم که با تیم مازندران بازی داشتیم و سیروس را به یک جشن عروسی دعوت کردند. و سیروس عزیز با آنکه بعد از ظهر بازی داشتیم، ساعت یازده با دو کادوی اساسی، به ملاقات داماد رفت و کادوهایش را داد و سپس به هتل برگشت و به هیچکس هم نگفت. من چون کاپیتان تیم بودم از او پرسیدم کجا بودی؟ یک ساعت نبودی. گفت ناهار هم خورده ام. در یک عروسی بودم که آن واجب تر از بازی امروز بود. اینقدر بزرگ بود و به همنوعش کمک می کرد.

بهمن صالح نیا: سیروس هر چه داشت مال دیگران بود. آنقدر جوان با گذشتی بود. آنچه درآمد داشت بین دیگران که نیاز داشتند تقسیم می کرد.

محمدرضا مرادی: من می خواهم بگویم که اگر مرگش زود رقم نمی خورد او تبدیل به یک تختی ثانی می شد.

دهه ی 70 با درخشش قایقران با پیراهن زردرنگ کشاورز آغاز شد. در سال 1370 پاسهای طلایی سیروس قایقران، نام جمشید شاه محمدی را به عنوان بهترین گلزن فوتبال ایران، بر سر زبانها انداخت.
سه سال بعد، در سال 1373، بعد از کناره گیری یورگن گده ی آلمانی از سرمربیگری کشاورز، سیروس قایقران، رهبری کشاورز را بر عهده گرفت. اما در میانه های فصل، بعد از شکست در جام حذفی، کنار گذاشته شد. اولین تجربه ی مربیگری، خاطرات تلخی را در ذهن قایقران بر جای گذاشت. بطوریکه در جایی گفـت: برخی می گفتند کشاورز را یورگن گده ساخته. من هم می پذیرم که گده به جوانها اعتقاد زیادی داشت. ولی وقتی من کشاورز را تحویل گرفتم ناگهان عده ای از ستاره های تیم رفتند. و من به  زحمت توانستم تیم تازه ای بسازم. افسوس که پاسخ زحمتهای مرا با بی انصافی دادند.

بعد از خروج قایقران از کشاورز، این تیم در بین شانزده تیم، در رده ی شانزدهم جدول قرار گرفت و سقوط کرد.

بعد از پایان روزهای زرد رنگ کشاورز برای قایقران، سیروس که به تازگی به جرگه ی مربیان پیوسته بود، دچار نوعی دلزدگی از فضای حاکم بر فوتبال ایران شد.

افسانه اسدان، همسر سیروس قایقران: در آن اواخر، سیروس دلزده شده بود. مایوس بود از بی وفایی ها و نامردمی هایی که دیده بود.

در چنین فضایی، سیروس قایقران که بی میل نبود به شمال برگردد و در ملوان فعالیت کند راهی جنوب شد و سرمربیگری تیمی به نام مسعود بندرعباس را بر عهده گرفت. در آن سالها احمد آهنگی از مربیان فوتبال گیلان بود؛

" سیروس از استان خارج شده بود. و در اینجا از او خوب بهره نگرفتیم. "

عزیمت قایقران به بندرعباس، داستان مبهمی است که هنوز اذهان بسیاری از دوستان، همبازیان و هواداران سیروس را درگیر خود می کند. قاسم سلطانزادی که در دهه ی 1350 از بهترین ستاره های ملوان بود درباره ی این موضوع صحبت می کند؛

" سیروس وقتی به بندرعباس می رفت خیلی غمگین بود. حق، این نبود که قایقران به بندرعباس برود. برخی ستاره ها هستند که ارزششان خیلی بالاست. جایگاهشان هم باید بالا باشد. جایگاه قایقران بندرعباس نبود. باید در همین بندرانزلی او را نگه می داشتند. در همین تیم ملوان، او را به کار می گرفتند. چرا قایقران با آنهمه ابهت و آنهمه عظمتش باید بعد از پایان دوره ی بازیگری اش به بندرعباس می رفت؟ مگر همین شهر برایش جا نداشت؟ "

محمد حبیبی، دوست و همبازی سیروس: فکر می کنم اگر در دوره ی مربیگری به سیروس روی خوش نشان می دادند میشد به او کمک کنند که حداقل در ملوان از او به عنوان مربی استفاده می کردند که متاسفانه چنین کاری صورت نگرفت.

این در حالی بود که بهمن صالح نیا، مرد همه کاره ی باشگاه  ملوان در آن زمان، از تمایل سیروس برای حضور در بندر، مطلع بود؛

" آن اواخر سیروس دوست داشت به انزلی بیاید. حتی دوستهای مشترک را واسطه کرده بود که (بهمن خان دستم را بگیرد به ملوان بیایم). من هم این پیشنهاد را داده بودم او را بیاورم. "

در کنار این، نظریه ای هم وجود دارد که از تمایل سیروس برای بازگشت به  میادین بازیگری فوتبال حکایت می کند.

محمد حبیبی: نقل قول زیاد است. نقل قول هست که وقتی تیم ملی به جام جهانی 98 فرانسه رفت من شنیدم که سیروس در جایی صحبت کرده بود و حسرت خورده بود. البته بازگشتش به میادین فوتبال خیلی سخت بود.

نصرت ایراندوست، از مربیان و ستاره های سابق ملوان: سیروس نیامد که به صراحت اعلام کند که دوست دارد به ملوان بیاید. من فکر می کنم هر کس در همان زمان مربی ملوان بود، چه آقای صالح نیا، چه من، و چه آقای احمدزاده، اگر سیروس لب تر می کرد که من می خواهم بیایم برایتان بازی کنم، ما با کمال میل قبول می کردیم، چون سیروس یک فرمانده بود. ولی من احساس می کنم که او یا به خاطر حجب و حیا، یا به خاطر اینکه نمیخواست از تیمهای بزرگ به تیمهای شهرستانی برنگردد، حرفی از بازگشت به ملوان نزد. ولی اگر می آمد همه ی انزلی پذیرای او بودند.

محمدرضا مرادی، کاشف استعدادهای ستاره ی فوتبال بندر، در آخرین ملاقاتش با سیروس قایقران: در همان ملاقات کوتاه از او پرسیدم سیروس جان چرا به انزلی بر نمیگردی؟ فقط دو کلمه جواب داد؛ گفت: ولش کن.

به نظر می رسد که سیروس قایقران در سالهای آخر حیاتش حرفهای زیادی برای گفتن داشت، اما برای ستاره ی کم حرف، کم رو، و کم توقع فوتبال بندر، بیان آنچه در دل داشت کار دشواری بود.

عزیز اسپندار ستاره ی سابق ملوان: سیروس بسیار دوست داشتنی بود. وقتی با او حرف می زدی سرش را پایین می انداخت و فقط گوش می داد. با بزرگترش اینطوری بود. اگر هم احیانا دلخوری داشت هیچوقت به زبان نمی آورد. سرش را پایین می انداخت.

محمدرضا مرادی: میتوان گفت که به جای وفا به او جفا شد. اگر بگوییم عمدی بوده گناه کرده ایم. ممکن است این رفتارها از ندانم کاری ها بوده.

سرانجام زمانی فرا رسید که سیروس قایقران از همه ی آنچه که ذهنش را درگیر می کرد رها شد و فارغ از همه ی سایه روشنهای حاکم بر فوتبال، تصمیم گرفت باز هم مثل دوران بازیگری، ستاره ی سرنوشت خود باشد، و سکان قایق زندگی خود را خود در دست بگیرد. سیروس قایقران، ستاره ای که به بندر عشق می ورزید در آستانه ی بازگشت به انزلی بود.

آخرین روزهای سیروس، فروردین 1377؛

همه ی کسانی که در آن آخرین روزها با او ملاقات کردند به یاد می آورند که سیروس قصد داشت به تهران برود خانه اش را در پایتخت بفروشد و به انزلی برگردد و یک باشگاه تاسیس کند.

روز هجدهم فروردین 1377، خبری در سرتاسر گیلان پیچید که باور نکردنی به نظر می رسید. سیروس قایقران، فوتبالیست محبوب اهل بندرانزلی، و صاحب آن لبخندهای همیشگی، در مسیر رفتن به تهران، در یک سانحه ی رانندگی، در حوالی امامزاده هاشم، جان باخت.

در بندر خاک مرده پاشیده بودند. سکوتی مرگبار همه جا را فرا گرفت. در آغاز هیچکس چیزی نمی گفت. همه با نگاههای خیره ی معنی دار از هم چشم بر می داشتند. هیچ جنبشی نبود. همه خشکیده بودند.

سپس کامران جعفری، گزارشگر معروف فوتبال، و مجری سیمای گیلان در مقابل دوربین ایستاد و صدایش را از بغضی که در گلو داشت گذراند؛

"امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم،          شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر

سیروس قایقران، کاپیتان سابق تیم ملی فوتبال جمهوری اسلامی ایران، و بازیکن ارزنده ی منتخب گیلان، استقلال انزلی، چوکا، و ملوان نیروی دریایی بندرانزلی به دیار باقی شتافت... "

گیلان، در عزای عموی بود.

بهمن صالح نیا: صبح روزی که سیروس تصادف کرد، من پشت چراغ قرمز بودم که او را سوار بر رنویش دیدم. مرا دید و سلامی کرد. آن لبخند همیشگی اش هنوز در ذهنم هست.

هر چند که سیروس قایقران در روز نوزدهم فروردین 1377 در روستای کولیور بندر انزلی به خاک سپرده شد، اما یادش آنچنان در قلب مردم بندر زنده است که گویا ستاره ی فوتبال بندر در ملاقات با آفتاب مرگ، هرگز غروب نکرده است.
او در قلب همه ی انزلی چی هاست. نه تنها انزلی چی ها، بلکه همه ی ایرانی ها.

امید هرندی: از زمان درگذشتش تا حالا، هنوز که هنوز است مردم بندر انزلی بر قایقش سوارند و او را از یاد نمی برند.

جاوید جهانگیری: قایقران پرواز کرد. کسی که مُرد دیگر نامش را نمی برند. قایقران پرواز کرد. او که نمی میرد. تا تاریخ فوتبال ایران هست قایقران هست.

امروز هیچکدام از ستاره های فعلی باشگاه ملوان، پیراهن شماره ی 9 باشگاه را بر تن نمی کنند، زیرا باور دارند سیروس قایقران هنوز در کنارشان حاضر است و با پیراهن سفید شرفش، در آسمان بندر می درخشد.

بهمن صالح نیا: یک بار به سیروس گفتم میخواهی تو را برای ادامه ی فوتبال به ترکیه بفرستم؟ گفت: هیچ جا برای من کنار این دریا نمیشود. من انزلی را با هیچ جا عوض نمی کنم.

وحید شعبانی - آبان 1394


|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1