عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



عاشق بودن، مانند آنست که در آشوویتس باشی.

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان آواز قو و آدرس mahilooseh.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.






آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 6
بازدید دیروز : 38
بازدید هفته : 44
بازدید ماه : 679
بازدید کل : 41371
تعداد مطالب : 92
تعداد نظرات : 53
تعداد آنلاین : 1

آمار مطالب

:: کل مطالب : 92
:: کل نظرات : 53

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 5

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 6
:: باردید دیروز : 38
:: بازدید هفته : 44
:: بازدید ماه : 679
:: بازدید سال : 6560
:: بازدید کلی : 41371

RSS

Powered By
loxblog.Com

دستنوشته ها، ترانه ها و داستانها

داستان کوتاه صُبحِ اولین روزِ مُردن، نوشته ی وحید شعبانی
جمعه 1 ارديبهشت 1396 ساعت 9:8 | بازدید : 24 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

صُبحِ اوّلین روزِ مُردن

 

داشت خواب پرواز می دید؛ داشت پرواز می کرد، مثل یک پرنده، اما معلوم نبود چه پرنده ای. داشت در یک شب خنک پرواز می کرد، در هوای خنک یک ساحل، یک بندرگاه کوچک. چراغهای پلاژها و رستوران ها و مغازه ها و قایقهای تفریحی، ردیف به ردیف، نقطه به نقطه می درخشیدند، و همانجور که آدم در عالم خواب بعضی چیزها را هم می بیند و هم نمی بیند، نمی توانست درست بگوید که چه جور آدمهایی توی آن شب خنک در ساحل، در میان نورها و رنگها قدم می زدند. فقط می توانست بگوید؛ » یک ساحل روشن را دیدم، در شبی بهاری و خنک، و گوشه ای از منقار پرنده ای را، که در خواب، من بودم. »

بیدار که شد دلشوره ی بخصوصی داشت، نه یک دلشوره ی هراس آور؛ مثل وقتیکه حس می کنی خبر بدی برایت خواهند آورد. و نه یک دلشوره ی شیرین؛ مثل وقتیکه منتظر آمدن یک محبوب به خانه ات هستی. نه. دلشوره ای بین این دو. یک جور دلشوره ی گزنده ی بی تفاوت، نفهم، بیشعور، بی رگ. نه مثل دلشوره ی یک محکوم، که تا یک ربع دیگر ماموران با یک روحانی به سلولش می آیند که پای چوبه دارش ببرند. نه. بیشتر مثل دلشوره ی یک خروس، که در عالم حیوانی اش، یک چیزی ته دلش، هی می خواهد خبرش کند که صُبحِ امروز سرش را خواهند برید. و او که پیش مرغ و جوجه هایش مشغول دانه چیدن است همانجور که دانه دانه از زمین دانه می خورد نتواند صدای این ندای گنگ درونی را خوب بشنود و مقصودش را بفهمد. و فقط نگران چیزی باشد که نمی داند چیست و همانجور هم به دانه خوردن ادامه بدهد و هم حس کند میلی به خوردن ندارد. یک همچین چیزی.

در رختخواب نشست. موبایلش را روشن کرد. تلگرامش را چک کرد. بین همه ی چتهایی که می توانست باز کند یکی را باز کرد؛ ویدئویی بود که در آن دو زن عریانِ بلوندِ جوان، در یک فیلم پورن، با عشوه و خنده با قاب دوربین حرف می زدند و با هم ور می رفتند، و اداهایشان آنقدر تحریک برانگیز بود که فکر میکردی در ادامه ی فیلم، عوامل تولیدِ فیلم، سر وقت آن دو زن خواهند رفت. بی آنکه تلگرامش را ببندد بلند شد. رختخوابش را جمع کرد. طرح گلهای لحافش تصویر دسته گلهای کوچک ریز قرمز رنگی بود که یک وجب به یک وجب، منظم، روی تمام سطح پارچه ی سفید ملحفه چاپ کرده بودند. همانجور که رختخواب را تا می زد آواز ملایمی را می خواند که پریشب فایلش را دانلود کرده بود. از تمام متن ترانه فقط ترجیع بندش به یادش مانده بود و هی آن را تکرار می کرد؛ « فرفره های بی باد، فرفره های بی باد... »

صدایش در خاموشیِ ساعت ششِ صُبحِ اطاقش می پیچید. همه چیز آنقدر خاموش بود که فکر می کردی صدا به اشیا برخورد میکند، و آنها را می لرزاند، در حالیکه اینطور نبود. روی طاقچه در تاریکی، یک گلدان خالی بلور شکسته، یک کوزه ی سُفالی ترک خورده، چند شیشه عطر و ادوکلن، چندین پوکه ی خالیِ فشنگِ تفنگ شکاری، یک بلال زردِ خشک، استخوان سفید و بزرگِ آرواره ی یک اسب، یک داس، و یک تابلوی گوبلن شده ی کهنه بود، با تصویر زنی که دکولته ی صورتی بر تن داشت، کنار یک میز نشسته بود که روی آن گلدانی پُر از گلهای اُرکیده ی صورتی بود، و چشمهایش را به حالت عیش و مستی بسته بود، و طراح کوشیده بود حالت چهره اش را جوری ترسیم کند که انگار در حال بوییدنِ گلها و لذت بردن از عطر تازه ی آنهاست. همه چیزِ گوبلن صورتی بود، و معلوم نبود که از اول هم بنا بوده که همه چیز صورتی باشد، یا اینکه کسیکه کار گوبلن را تمام کرده به دنیای مُرده ی آن رنگ صورتی پاشیده است. همانجور که رختخواب را که جمع می کرد، دلشوره داشت و آواز می خواند، گاهی هم چشمش به اشیای اطاقش می افتاد که آنها را دانه دانه از این طرف و آن طرف، از کف رودخانه ها، از راههای های جنگلی، از خانه های مخروبه ی تاریخی، و از زباله دان ها پیدا کرده و به زندگی برگردانیده بود.

از اطاق بیرون رفت. روی ایوان با اولین نفس، آنچنان هوای لطیف و لذیذی را به ریه اش فرو کشید که بلافاصله با خودش سوال و جواب کرد: » امروز چندمه؟ یکم اردیبهشت. » برخوردِ مُلایم اکسیژنِ معطر و خنک را با نایژه های بیمارش با وضوحی دلپذیر حس می کرد. روی سنگِ روشویی، اَخ و تُف کرد؛ خلط خون آلودش روی سفیدیِ سرامیک، رنگ قرمزِ تندی داشت. خلط خونی روی سنگِ سفید و تمیزِ روشویی لیز می خورد و به سمت سوراخ آن می رفت. شیرِ آب را باز کرد. توی دلشوره اش خروس را برده بودند پای حوض، مُرغ و جوجه ها را به لانه کرده بودند، و کسیکه قرار بود حیوان را ذبح کند داشت گزلیکش را تیز می کرد. آب سرد از لوله ی گردِ شیر توی دستش ریخت.صدای بغوبغوی یاکریمی می آمد. آب سرد را که به صورتش می پاشید چشمهایش را بست و وقتی باز کرد نگاهش از پنجره ی رختکن به دیوار خانه ی همسایه افتاد که شاخه های نارنج، مثل دستهای زنی اغواگر که مردی را بغل کرده باشد، روی لبه های دیوار آویخته بود.

خروس، سفید بود. مثل ملحفه ای که در وایتکس شسته باشند، یکدست سفید، با تاجِ سُرخی که زیر آفتاب می درخشید. مرد، چاقو به دست آمد، نشست لبِ حوض. خروس هنوز چیزی نمی دانست و فقط دلشوره ای مُبهم داشت، و صدای آن ندای بیچاره ای که از درونش داشت حنجره ی خودش را جِر می داد که از فاجعه باخبرش کند در گوش خروس تبدیل به کلامی نمیشد که بتوان پیغامی از آن گرفت. صدایش در سامعه ی حیوانیِ خروس بیشتر به قوقولی قوقوی یک خروس دیگر شبیه بود، که طنینش از خانه های دوردست بیاید.

کبریت را کشید. کتری را پُر کرد و روی اجاق گذاشت. سوپ مُرغِ آماده ای برداشت، لبه های پاکتش را با قیچی، صاف و دقیق برید، پودرِ سوپ مرغ را توی قابلمه خالی کرد، دستور طبخ را از روی پاکت خواند و چهار لیوان آب سرد به آن اضافه کرد، هَم زد، و روی اجاقی دیگر، کنار کتری گذاشت. ایستاده بود و غذا را هَم می زد. به این فکر می کرد که مبادا چکه ای از سوپ به سطح اجاق بپاشد، که تازه نظافتش کرده. خودش را با تخفیف شماتت می کرد که دیشب ظرفهای شام را نشُسته؛ خسته بود و زود خوابیده بود. حتی تلگرامش را چک نکرده بود. یادش آمد که مسواک هم نزده. زبانش را روی دندانهای پیشین کشید و جِرمِ غذا را روی مینای دندان لمس کرد. نیمی از کلّه ی قاشق توی مایع سوپ فرو رفته بود و وقتی سوپ را هم می زد میشد صدای برخورد نوکش را با کف قابلمه شنید. به موهای دستش نگاه می کرد و نگران بود مبادا تار مویی از دستش توی قابلمه بریزد. فکر کرد که آبلیمو، سوپش را خوشطعم تر می کند. قاشق را روی سینک گذاشت. یادش آمد که صُبحِ دیروز یک سوسک مُرده را روی سینک پیدا کرده که طاقباز رو به سقف خوابیده بود و پاهایش را توی سینه و کفلش جمع کرد بود. رفت روی ایوان و درب یخچال را باز کرد و قوطی بزرگ آبلیمو را برداشت؛ آبلیمو را توی قوطی بزرگ آب معدنی ریخته بودند. آبلیمو توی سرما و روشنایی لامپِ یخچال، کنار بطری دوغ محلی و نوشابه ی خانواده ایستاده بود. سه تایی کنار هم سر پا بودند، مثل سه برادرِ ناهمگون که در یک شب سرد، زیر روشنایی چراغ یک تیربرق، توی یک محله ی خلوت ایستاده و به هیچ خیره باشند.

دو سه قطره آبلیمو توی سوپ شُره کرد. باز هم آن را هَم زد. تیشرتِ کهنه ای را روی فرش آشپزخانه سُفره کرد. زیتون و نان و نوشابه را آورد. کتری صدایش می کرد، و بُخار داغ را از درزهای دَرَش بیرون می داد. پیچ اجاق را چرخاند و شعله ی زیر کتری را کم کرد. قوری را برداشت و چای کهنه اش را توی زباله دان ریخت. خروس به مردی نگاه می کرد که پایش را روی گلوی او گذاشته بود و بسم الله می گرفت. درب حلبی قوطی را که باز کرد عطر چای تازه به مشامش ریخت. سه قاشق چای خشک توی قوری ریخت، از آب جوش پُرش کرد و روی کتری گذاشت. شعله ی زیر سوپ را خاموش کرد. از آبچکان کاسه ای برداشت؛ به نظرش کاسه ی مناسبی نبود. به اندازه ی کافی گود نبود.کوچک بود. درب کابینت را باز کرد، کاسه ای را که دنبالش می گشت دید؛ زیر همه ی کاسه ها بود. با یک دستش همه ی کاسه ها را بلند کرد و با دست دیگر، کاسه را از اقوامش جدا کرد. دستی توی آن کشید که مطمئن شود خاک ندارد. مطمئن نشد. حس کرد که ذرات ریز ذره بینیِ غبار را با انگشتانش لمس کرده. قابلمه را آورد. نشست. با ملاغه، سوپ را توی کاسه ریخت. کاسه را لبالب پُر کرد. دلشوره داشت. هم گرسنه بود و هم میل به خوردن نداشت. سوپ داغ را توی قاشق فوت می زد. موبایلش روی فرش اطاق خواب افتاده بود. تلگرامش باز بود. توی گروه خانواده شان لینکِ خبرِ مربوط به دایی اش را که روی خبرگزاری ها بود پُست کرده بودند، که حکمش آمده بود و صُبحِ امروز اعدام میشد. تمام سوپ را خورد. تهِ قابلمه لایه ی غلیظِ نازکی از سوپ مانده بود؛ مثل غذایی که روی مینای دندان بمانَد. سُفره را جمع کرد. ظرفها را توی سینک رها کرد. خرده نانها را توی مُشمایی گذاشت که بنا بود برای یاکریمها باشد. به این فکر کرد که خیلی وقت است این نانها را خُرد نکرده. دلشوره داشت. مرد، لبه ی تیزِ گزلیک را روی پرهای سفیدِ گلوی خروس لغزاند، خون سُرخ و غلیظ روی گزلیک و دستِ مرد و لبه ی سیمانیِ حوض شُره کرد. سَر، توی حوضِ خشک و خالی افتاد، دایی، پایش را از روی گلوی حیوان برداشت، پیکرِ خروس جَستی زد و بلند شد و شروع کرد به دویدن دور حیاط. توی یک دایره می دوید، از زیر پله رد میشد، از جلوی نرده های ایوان می گذشت، و از کنار توریِ باغچه ی اُرکیده عبور می کرد. دورِ حیاطِ فراخِ خانه ی دایی را می چرخید و نمی افتاد، جَستان و خیزان می دوید، مثل سواری بی سر، می تاخت و خانه را خونپاشی می کرد. یک جوجه از سوراخِ لانه تمام صحنه را تماشا می کرد.

چای دم کشیده بود. یک لیوان چای برای خودش ریخت و به سمت اطاق خواب رفت.

وحید شعبانی
یکم اردیبهشت 1396
ساعت 09:02 صبح

 

 

 


|
امتیاز مطلب : 13
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
درخت و رود
دو شنبه 21 فروردين 1396 ساعت 2:59 | بازدید : 18 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

 

 

درخت و رود

 

درخت با آن شاخه ی بلندش که شبیه یک دست دراز بود تبر را از روی زمین برداشت و شروع به ضربه زدن کرد.
رود با آنکه می دانست مرگ، درخت را خوشبخت می کند، به دلهره افتاد. صدای تُرد برخورد تبر با پیکر درخت، آب را لرزاند. طنین صدا در ضمیر بیشه پیچید. پرنده ها از روی شاخه های درخت پر زدند.
رود پرسید: " چه کار میکنی درخت؟ "
"  فرار می کنم رفیق. "
" اما اینطوری که می میری. "
" می میرم، ولی با تو می آیم. "
رود با درماندگی گفت:
" می میری. "
" می میرم، ولی به باغ می روم. " این را گفت و آخرین ضربه را زد.

بیشه در خواب بود. برگها می ریختند. باد می وزید. درخت با چشمهای نیمه باز از ریشه و باقیمانده ی کُنده اش جدا شد و توی آب افتاد. رود دستهایش را باز کرد و درخت را در آغوش گرفت. درخت، بی صدا توی آب خوابیده بود. رود همانطور که می گریست آخرین فصل قصّه اش را در گوش درخت زمزمه کرد:
" حالا که با منی، تا جاری ام تو هم با من و در من جریان داری. وقتی می رسم یعنی تو هم رسیده ای. "
رود یاد حرف درخت افتاد: " من همیشه همین جا بوده ام. هرگز قدم از قدم برنداشته ام. من همیشه مانده ام، که همیشه باشم. "
رود جواب داده بود: " من همیشه می روم، با اینحال می بینی که همیشه هستم. سفر مرا نمی برد. این منم که سفر را می برم. "
باد، برگها را برد. و آب، درخت را.

 

پاییز 87
وحید شعبانی


|
امتیاز مطلب : 10
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
داستان کوتاه باغِ بی برگی، نوشته ی وحید شعبانی
یک شنبه 22 اسفند 1395 ساعت 6:28 | بازدید : 60 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

 

باغِ بی برگی

 

از لای نیمه باز در نگاه می کنم؛ دارد زمینش را شخم می زند. کیفم را به شاخه ی خرمالو می آویزم و دوشادوشش بیل می زنم. هی، جوری که انگار با احترام دهاتی اش نازپروردگی شهری ام را به رخ بکشد، هی، گاهی به میان می خواهد بیل را به بهانه ی تاول از دستم بگیرد. نمی دهم. کف نرم گالوشم را به ته دسته ی صاف بیل می فشارم و تیغه ی گرد بیل به خاک نرم و مرطوب فرو می رود. یک ساعتی کمکلام کار می کنیم. خاک باغ را برگردانده ایم.

شاخه های آلوچه دزدیده دزدیده با نسیم از پشت دیوار سرک می کشند. بهار می آید، آلوچه، که الان شکوفه بار است، میوه خواهد داد، روی دیوار خزه خواهد بست، بر لبه هایش حتی بنفشه خواهد رویید. دست از کار می کشد، می گوید: " همه چی میره و برمیگرده... " فکرش را می خوانم. تا مکث می کند می گویم: " فقط عمر آدمه که برنمیگرده... " آخ کیف می کند که در این صبح بهاری زمستان، وقت شخم زدن یک باغ بی محصول، یکهو یکنفر پیدا شده و از بی یاری و بی یاوری درش آورده و حرفش را ناگفته می فهمد؛

-        همه چی میره و برمیگرده.

-        فقط عمر آدمه که برنمیگرده.

کمرش به زحمت خم می شود. می لرزد. نوک انگشتش را مثل نوحی که بر نجات کنعان بکوشد، به سوی دسته کلید دراز می کند که رنگهای نقره ای اش روی علفهای باغ، زیر آفتاب پیش از ظهر اسفند می درخشند. چقدر از بار آخر که اینجا بودم پیرتر شده. دیده بودمش دور از جاده، در حاشیه ی مرزهای شالیزار، علف می برید. از ماشین که پیاده شدم، آن دورترها سایه اش را دیدم که در سایه روشن های غروب، لابلای علفهایی که می رقصیدند در باد، می لغزید. کمرش راست بود و با هر سیلیِ داس، دسته ای علف را شهید می کرد. قبراق بود، و پیری جز همین ریش و موی سپید هنوز پیشکشی برایش نیاورده بود.

روی ایوان خانه می نشینیم. چای می خوریم.دروازه ی خانه را باز گذاشته رو به جاده، رو به شالیزار، رو به چشم انداز خانه ی تازه ساز پسرش. بار قبل، بهار سی سالگی ام بود که یک شب در بوران، در باد، مانند پرنده ای باران زده به این خانه رسیدم. در اطاق بزرگش، کنار هیمه سوز برایم جا پهن کردند. یک نخ هُمای نحیف و نازک بود لای دو انگشت تناورش. کمی نشست؛ حرف که می زد قلنجم می شکست. صدایش توی دود سیگاری که از حلقش بیرون می داد منتشر می شد. صدایی دو رگه، که رگه های نازکش مثل لمس انگشتهای مادربزرگ بود که شبها قبل خواب، موهایم را شانه می کرد، و رگه ی زمختش مانند حس زبری استخوانهای دست بابا، وقتی با آب و صابون و لیف، تنم را می شُست. و این دو وقتی در هم می آمیخت و از دریچه ی سامعه ی جوانم می گذشت و در حلقه های گوشم می لغزید، تمام کوفتگی های سفر ناگزیرم را از جانم به در می کرد و مرا به خوابی می برد که گویی، دروازه اش به ملایمتی گره خورده با ابدیت و نیکبختی، باز می شد. مسافر بودم و از زور خستگی نفهمیدم کی روی بالشی که بوی  پَرهای پرندگان مُرده می داد خوابم برد. صبح بیدار شدم، با خوبترین احساسهای جهان؛ رشته رشته لخته لخته ابر، مثل پنبه های ریش ریش در بساط لحافدوزی؛ آسمان، کمی یکدست، مثل ملحفه ی آویخته بر نرده های ایوان، گاهی صاف؛ کلاغها نقطه نقطه هفت هفت، پراکنده در صفحه ی سفید و نیلی یک بوم نقاشی؛ صبح، به شدت لطیف، ملایم، مثل خواب دهقانی خسته، بر بالش حریر یک رویا، در نوازش هُرم گرمای هیمه سوز، مثل لغزیدن خون در دهلیز قلب یک کودک، روان، سلیس، سیال، در حظ و کیف دویدن بر خاک نرم یک مرتع، به دنبال کره اسب ها. ده سال پیش هم روی همین قالی کهنه بر ایوان نشسته بودم. روبرویم از لای باز دروازه ی خانه چشم اندازی سراسر سبز بود از شالیزارهای تازه نشا کرده ی برنج. سبز، سبز پررنگ، یکدست، تا چشم کار می کرد. و بعد، ردیف درختان دوردست، که در مِه محو می شدند. نسیم اردیبهشت می وزید، و انسان احساس خوشبختی لطمه ناپذیری می کرد. پیش از ظهر همان روز بود که دعواها از سر گرفته شد. پسر تخس همسایه آمد روی دیوار و شورت و شلوارش را تا زانو پایین کشید و چیزش را به ما و زنهای خانه تعارف می کرد. پیرمرد دسته بیلش را جدا کرده بود و به سمت دیوار یورش برده بود که حرامزاده را پایین بیاورد، که ناکس جستی زد و به حیاط خانه شان گریخت. از وقتی دختر همسایه با پسر این خانه خاطرخواهی پیدا کرده بود و بی عقد و صیغه، برایش شکم دار شده بود، دو طایفه به جان هم افتاده بودند. از آن خانه و این خانه، صدای شیون و فحش و فلاکت می آمد. بدنم سرد بود. پیرمرد را آوردم روی ایوان، نشاندم کنار خودم. گوشم به جیغهای ناله و نفرین زنها بود و یک چشمم به دیوار همسایه که مبادا تخم زنای دیگری بالا بیاید و بی ناموسی کند، و یک چشمم از لای دروازه، به چشم انداز شورانگیز شالیزار. آرزو میکردم آتش این دعواها زودتر بخوابد و گالوش به پا کنم و از میانه ی مسیر باریک توی مزارع برنج، تا آن دورها بروم؛ آنجا که شالیزار به انتها می رسید و ردیف درختان تبریزی آغاز می شد و راهی را رو به یک روستای ناشناس در مقابلت وا می کرد.

حالا دیگر از ایوان خانه به شالیزار و مه چشم اندازی نیست. پسرش دختر همسایه را گرفته، بچه آورده، خانه ی تازه سازش را درست روبروی این خانه ی کاهگلی، آنطرف جاده بنا کرده، و سگ شکاری بدترکیبش، با آن دو چشم تیله ای براق، با آن صدای نحس نخراشیده مدام زوزه می کشد. پیرمرد خوش نیست. می گوید " نباید اون خونه رو می ساختند، اونهمه پول دور می ریختند. این خونه که بود. چراغ این خونه خاموش میشه. "

مرگش را می گوید؛ " چراغ این خانه خاموش خواهد شد. " و جوری این عبارت را با عجز ادا می کند که گوییا زمستان تمام ناشده خواهد مرد. و این خانه متروک خواهد ماند. و دیگر چای و آب جوش در قوری و سماور آن آشپزخانه ی دنج قل قل نخواهد کرد. و خروس بر پله های نردبام نخواهد خواند در سپیده دمان بهارهایی که می آیند.

 

وحید شعبانی
22 اسفند 1395
ساعت 06:08 صبح


|
امتیاز مطلب : 12
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
مصاحبه ی منتشر نشده
شنبه 14 اسفند 1395 ساعت 1:34 | بازدید : 33 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

 

 

بیوگرافی مختصری از خودتان بگویید.

گویا 35 ساله ای هستم که احساس 70 سالگی میکند. خانواده ام اهل روستایی در حوالی لشت نشایند، به حرفه ها و چیزهایی منتسبم میکنند که خودم درکی از این انتسابات ندارم. از مدرسه و اداره و سربازی و هر جایی که مقیدم کرده باشد گریخته ام، و زیاد از خودم خوشم نمی آید.

 

علایقتان چه چیزهایی هستند؟

در میان همه ی آنچه در این جهان دوست ندارم، فکر میکنم هنوز روستا اغوایم میکند. بوی علف باران خورده، نگاه خیره ی گاو، سایه ای از یک دهقان در دوردست شالیزار، و خواندن خروس در صبحگاه خانه ای گالیپوش... اینها شمه ای از تمام افسونی است که بر من سایه انداخته.

 

از بین علاقمندی هایتان کدام را بیشتر دوست دارید و تمایل به فعالیت در آن زمینه دارید ؟

نوشتن، فیلم ساختن، تدریس کردن، جایزه بردن، پیشرفت کردن... همه ی این چیزها چه معنا دارد؟ چه کسی گفته است که انسان باید همه ی استعدادهایش را شکوفا کند؟ اگر صدایم برای یک دهه از آنتن یک رادیو شنیده شد، اگر داستانم در فلان جشنواره تا فلان مرحله بالا رفت، اگر هنوز گاهی در شهر کاری میکنم، اینها همگی از سر بی میلی شدید، و دهن کجی به همه چیز است. اینکه خانواده ام به شهر آمدند و امکان زندگی بعنوان یک روستازاده را از کودکی های نجیب من گرفتند، برایم نابخشودنی است.

 

چه عنوانهایی را تاکنون کسب کرده اید ؟

جایزه ها و عناوین چیزهایی تهی و پوچند، و انسان بی هویت و بزدل برای پنهان کردن حقارت خود به آن پناه می برد. من هم از حقارت گریبانگیر قرن نانجیب بیست و یکم بری نیستم. اما حرف زدن درباره ی آن و بالیدن به آن عمیقا سرخورده ام میکند.

 

جهان از دیدگاه شما به عنوان یک مستند ساز یا نویسنده چگونه است؟

گمان میکنم در چهار پرسش اول، بطور تلویحی به این پرسش هم پاسخ دادم. من چه چیز را در داستانهایم نوشته ام؟ نگاهی به نوشته های دورریختنی ام بیاندازید. زندگی، اساسا یک تجاوز دائمی همگانی است. مدام همه ی عناصر هستی، در حال هتک حریم هم و ایجاد پدیده های شوم اصطلاحا تازه ای هستند، که ما جریان طییعی زندگی می نامیم. حتی در همین گفتگو اگر کمی پیش برویم، یکی از دو طرف بر دیگری اجحاف خواهد کرد، و اگر دیگری شوریده شود درگیری رخ خواهد داد. در ستم پیشگی ها و نانجیبی های انسان امروزی که حرفی نیست، با آن تولید انبوه زباله و کشتارگاههای مکانیزه ی ذبح و روشهای خلاقانه ی شکنجه و 110 میلیون کشته در جنگهای طویل بی ثمر و 84 میلیون مین عمل نکرده در کویت و کامبوج وعراق و آنگولا و مصر و ایران...، و حیوانات دوست داشتنی با آن طبع نازنین گوشتخواری و جوجه دزدی پرنده شکاری و حمله ی سه شیر به یک غزال وتجاوز منجر به مرگ چندین خروس به یک مرغ و... بله، نمونه های مهربان و منصفی هم از آدمیان و جانوران پیدا می شوند، اما وجود و اثرشان آنقدر کمرنگ است که بودشان با نبودشان تفاوت چندانی ندارد. می گویند انسان در صورت پرهیزگاری و تعادل به خوشبختی می رسد؛ این حرف از اساس پوچ است. زیرا خوشبختی انسان تنها در گرو عمل خود او نیست، چه بسیار رانندگان قانونمندی که در بزرگراهها قربانی بی مبالاتی رانندگان دیگر می شوند، و چه بسیار زنان نجیبی که سرنوشتشان را پای رذالت یک شوهر تباه شده می یابند. کدام تعادل؟ حتی قدیسان و دراویشی که ظاهرا تمام وقت به خودسازی مشغولند با کمترین نسیمی از ریسمان نازک تعادل فرو افتاده اند. تعادل مستدام فقط در ذهن انسان، فقط در حرف، فقط در نوشته ها می تواند باشد. اما در عمل، در واقعیت، وقوعش بیشتر به یک معجزه می ماند.

 

( گفتگوی خبرنگار یک خبرگزاری با من، وحید شعبانی، که به خاطر محتوایش، منتشر نشد. )


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
گوشه ی پیراهن دوست
سه شنبه 21 دی 1395 ساعت 2:56 | بازدید : 32 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

 

 

محمد رضا
یادت می آید که از تو سراغ سنجاقکهای رنگی را گرفتم
و تو نشانی دوستی های هفت سالگی هایمان را به من دادی؟

در این عکس که پنج سال پیش با هم گرفتیم
نه آسمان ابری آن روستاهای گمنام
نه شالیزارهای آب گرفته و خالی
و نه درختهای گمشده در مهِ دوردست
آنقدر در نظرم جلوه ندارند
که آفتابی که بر پیشانی تو می درخشد.


گوشه ی پیر اهنت از پایین جلیقه ات بیرون زده
اما وفاداری ات به رفاقت سی ساله ی مان
از پیری ات
از موهای جوگندمی شده ات بیرون نمی زند
.


سی سالگی من چه خوشبخت بود که تو را داشت،
ای نجیب ترین، ای طاهرترین دوست.



|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
مُعلّم ِ مُرده
پنج شنبه 11 آذر 1395 ساعت 4:11 | بازدید : 59 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

 

زود باشد که راهِ شرق در پیش بگیرم و بر سر گورش حاضر شوم. از شما چه پنهان، اندوهِدیگر ندیدنِ او مرا از درون می سوزاند. آه، که گمان میکردم حُجره ی چوبیِ کهنه اش در پُشت بازار رودسر، همیشه سر جای خودش باقی خواهد ماند، و خودش هم همیشه با آن کت و کلاهِ قدیمی آنجا خواهد بود، با فنجانی چای و رویی گشاده و سینه ای پُر از حرفهای باران و دریا.

آدمهای شریفی که میشناختم؛ آن وجودهای اصیلی که سرشار از خوبی بودند، و من چقدر خوب بودم، که از آنها سرشار بودم؛ آن درختهای نجیب بر خاک افتادند... و من هر بار که با دوستان به غرب یا شرق می روم ناگهان از کنار حُجره ای یا باغی یا خانه ای میگذرم و دلم میخواهد فریاد بزنم بگویم : نگاه کنید، آنجا را ببینید! آنجا بود که من یک روز آن معلم نازنین، آن پهلوان باشکوه، آن هنرمند محزون را ملاقات کردم، که حالا دیگر نیست... اما سکوت میکنم. که دیگران طعم تلخ رازآلود آن دیدارها را نچشیده اند و از گفته هایم هیچ درک نخواهند کرد. اما حال برای شما میگویم و در حُزن دیگر ندیدنِ آن دهقان گمنام، چشمی تر میکنم.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تنها مرگ است که دروغ نمی گوید
جمعه 16 مهر 1395 ساعت 18:49 | بازدید : 57 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

 

 

هر بار پیروز رفیعی را تماشا می کنم منقلب میشوم. به این فکر می کنم که در کدام روز بارانی شمال به دنیا آمد؟ در کدام کوچه ها گردوبازی می کرد؟ در کدام سال، در کدام مدرسه، در کدام روز اول مهر به کدام کلاس اول دبستان رفت؟ در کدام نوروزها عیدی گرفت و خندید و در کدام یلداها پای حرف بزرگترها نشست و هندوانه خورد و خوابش برد؟ کی پشت لبهایش سبز شد و شلوار لوله تفنگی اش را کدام خیاط دوخت؟ زیر تیر چراغ برق کدام کوچه های رشت پاتوق می کرد؟ کدام جرقه در ذهنش او را به سمت هنر کشاند؟ آرزوی بازی در کدام نقشها را داشت؟ در کدام بهار عاشق شد و در کدام زمستان گریست؟ مرگ چه عزیزانی را به عزا نشست؟ کدام غصه اولین تار مویش را سفید کرد؟ چه عمری گذشت تا همه ی سرش سفید شود؟ به چه شوخی هایی می خندید؟ آن عکس را کدام عکاس با کدام دوربین از او گرفت که بعدها روی آگهی فوتش زدند. و بعد وقت بستن چشمهایش به روی این خواب کوتاه، که زندگی می نامیم، کدام ترانه ی محلی را به خاطر می آورد؟ و بعد چه بارانهایی سنگ گورش را شستند؟ و چه دوستانی دلتنگ یک چای خوردن با او شدند در یک قهوه خانه ی فراموش شده، شاید در چمارسرا.

 

آری تنها مرگ است که دروغ نمی گوید.



:: برچسب‌ها: وحید شعبانی , پیروز رفیعی , مرگ , رشت , تئاتر , ,
|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
سُکرِ سی سالگی
جمعه 9 مهر 1395 ساعت 4:58 | بازدید : 74 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

 

 

آن سایه ها، آن عطرها، آن خانه های در خواب رفته ی روستایی، آن مسیرهای فرعیِ مفرّح، آن چهره های کمیاب، و سرآخر... آن احساس شیرین خستگی در ساقها و پنجه ها،

و آنگاه آن توقف کوتاه بر سنگی و سکویی، و رفع خستگی...

و کمی بعد احساس دلپذیر رسیدن و شکوفا شدن در پهنه ی شهری کوچک...

شهری که این بار- به واسطه ی این عزیمت تازه، با این شکل و شمایل تازه- چهره ی افسونگر خود را در نظرت پدیدار میسازد...

میانبر زدن از شالیزار به دهستانهای پرت... گریختن از میانِ راه جنگلی، به سوی ده کوره های دور... و نشستن بر نیمکت نجیب قهوه خانه ای غبارآلود در غروبی مسکوت... و آنگاه نوشیدن چای در طرح کهنه ی نعلبکی... و ناآرام بودن... ناشکیبا بودن... برای کشف مکانی تازه،برای رسیدن به فهمی تازه، و درک شعوری تازه و تماشای منظره ای تازه، برای یافتن سرگذشتی تازه...

بی تابی تمام نشدنی برای رهایی یافتن از هرچه که تو را یک جا نگه می دارد، تو را محبوس میکند در احساس دروغینِ امنیت...

صومعه سرا - پاییز 90


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
کاش کولی بودیم
پنج شنبه 18 شهريور 1395 ساعت 4:2 | بازدید : 86 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

 

 

 

کاش ما هم مث اونا، مث جان لنون، مث راجر واترز، مث اریک کلیپتون، مث ویکتور خارا، مث بیتل ها

مث روانی ها زندگی می کردیم و مث کولی ها آواره می بودیم و فقط شهر به شهر می رفتیم می نوشتیم و می خوندیم و گریه می کردیم

 

همه ی این خواننده های دور و بر ما میخوان ساعت هفت سر قرار باشن

ساعت ده شام بخورن

جمعه کافه باشن

 

کاش چن تا دیوونه ی کولی ولگرد بودیم


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
فاضل
جمعه 29 مرداد 1395 ساعت 23:29 | بازدید : 67 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

 

ده سال است که می شناسمت. ده سال دست دست کردم که امروز فردا ازت مصاحبه بگیرم. تا اینکه سکته کردی و زبانت بند آمد. آن زبان شیرینت بند آمد. صدایی از تو به یادگار نگذاشتم. این کمترین فایده ی موجودی بی فایده مثل من بود، که اِبا کردم.

 

حالا بدجور دلم برای آن لهجه ی گیلکی ات تنگ شده، جوری که بغضم میگیرد.

 

می دانی؟ از هر چه استادیوم و فوتبال و حرفه است بیزارم. اما همین که آمدم و اتفاقا تو را پای پله ها دیدم چقدر خوب بود. اما هر چه گفتم فقط مِن مِن کردی. زبان بند آمده ات نمی چرخید.

 

حتی سه پله ی کوچک را هم نشد که بالا بروی، بی آنکه دستم را بگیری.

 

آنشب - پنج سال پیش - که در ساغریسازان آن رفیق مسیحی این عکس را از ما گرفت، بعدش به اش گفتم: من عاشق این آدمها هستم. اما فاضل، فاضل، این دروغ بود. من تو را میخواستم  فقط برای عکس گرفتن و ادای خوب بودن را درآوردن. ببین چه خنده ی ریاکارانه ای روی لبهایم جراحی شده.

 

اما تو آنوقتها نجیبانه لبخند می زدی، و حالا هم نجیبانه به حُزن فرو رفته ای، ای خدماتی سکته کرده ی الکن شده ی مهربان.


|
امتیاز مطلب : 13
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 صفحه بعد