عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



عاشق بودن، مانند آنست که در آشوویتس باشی.

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان آواز قو و آدرس mahilooseh.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.






آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 6
بازدید دیروز : 25
بازدید هفته : 31
بازدید ماه : 697
بازدید کل : 46033
تعداد مطالب : 96
تعداد نظرات : 56
تعداد آنلاین : 1

آمار مطالب

:: کل مطالب : 96
:: کل نظرات : 56

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 6

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 6
:: باردید دیروز : 25
:: بازدید هفته : 31
:: بازدید ماه : 697
:: بازدید سال : 11222
:: بازدید کلی : 46033

RSS

Powered By
loxblog.Com

دستنوشته ها، ترانه ها و داستانها

داستان کوتاه شُعله ی آبیِ شومینه، نوشته ی وحید شعبانی
پنج شنبه 11 آبان 1396 ساعت 5:33 | بازدید : 14 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

شُعله ی آبیِ شومینه

 

سرباز بودم. رفته بودم خانه ی خاله کپه ام را بگذارم. تا برسم ساعت شد یازدهِ شب. خانه ی خاله طرفهای فرحزاد بود. پولدار بودند. آیفون را زدم. در را وا کردند. پرادوی پسرخاله ام توی پارکینگ بود. از پله ها بالا رفتم. تا پا گذاشتم توی اطاق، رسیده نرسیده، شوهرخاله گذاشت توی کاسه ام، که بروم دنبال امیرعباس.

-         کجا رفته مگه؟ ماشینش هس که.

خاله گفت: « سوییچو ازش گرفتیم. » هر وقت گندی می زد، و می خواستند تنبیه اش کنند سوییچ را ازش می گرفتند.

خاله می دانست کجا رفته. کُلا" آمار امیرعباس را داشت. قبلا هم پیش آمده بود که با خاله، توی شهر بیفتیم دنبال امیرعباس. لباس سربازیِ من پلنگی بود، و خاله، هر جا لازم می شد، از من مایه می گذاشت، و از دوست و رفیقهای امیرعباس سیم جیم می کرد. آنها هم همانجور که با هراس، از گوشه ی چشم به من نگاه می کردند زارت و زورتِ امیرعباس را می ریختند کفِ دست خاله. بچه های تُخسی بودند. همیشه توی جیبشان یک چیزی پیدا می شد؛ یک چاقوی ضامن دار، یک پنجه بوکس، یک وعده حشیش، یا هر چیزی که باعث شود از یک مامورِ قلّابی مثل من بترسند. راستیّتش اینست که من هم وقتی می دیدم از سرباز صِفر تبدیل به جناب سروان شده ام سرِ ذوق می آمدم، و جَو می دادم. بد نگاهشان می کردم. جواب سلام نمی دادم. تفتیششان می کردم. گاهی تُرش می شدم و نقره داغشان می کردم؛

-         چرا دروغ میگی بچه؟ تو نمی دونی امیرعباس کجاست؟ ببرم بندازمت توی وَن؟

-         آقا نه بخدا آقا.

بغض می کردند. اکثرا" فوفول بودند. زود به گریه می آمدند و لو می دادند.

امشب ولی از آن شبها نبود. بنا نبود خاله همراهم بیاید. هم دیر وقت بود، هم اینکه خاله گفت سرش درد می کند و حالش را ندارد توی برف و یخبندان بیفتد توی کوچه و خیابان. داشتند جا می انداختند که بخوابند.

در گیج و ویج خواب و بیخوابی به راه افتادم. توی محله های اعیان نشینِ غرب تهران، توی یک شبِ سردِ زمستانی، ویلان و سرگردان بودم. بچه های تهرانیِ گروهان، عصرها می رفتند خانه و فردا صبح برمیگشتند. شهرستانی هایی که می ماندند باید پُست می دادند و نظافت می کردند. چند شب پُشتِ هم مستراح شُسته بودم و پای منبع نفت نگهبانی داده بودم. خیلی خوابم می آمد. بحث کردن با مافوق هم فایده ای نداشت:

«جناب، قاعدتا شبها تایم مرخصیِ منه، نباید پُست بدم »
« اگه مرخصیته برو گورتو گم کُن. نَمون پادگان. برو، صبح بیا. اینجا خونه ی خاله ت که نیست »
این شد با خودم گفتم از پادگان بزنم بیرون، بروم خانه ی خاله.

اینجور که خاله نشانی داده بود امیرعباس رفته بود سُرسُره بازی. گویا یک جای بلندی بود که برف جمع شده بود. می رفتند از بالا سُر می خوردند به پایین. بالاخره رسیدم. دشتی باز بود، وسط دو تا بزرگراه. دویست سیصدتایی آدم آنجا بود. بیشتر پسرهای جوان و نوجوان بودند، و چند تایی دختر، و ده دوازده تا آدم بزرگ. تا مرا با آن لباس پلنگی دیدند شروع کردند به چاپلوسی و لاس زدن، که « سلام جناب سروان » و « خیلی مخلصیم » و از این مزخرفات. دوتا دوتا از تپه بالا می رفتند و سُر می خوردند. هر دسته یک تیوپ با خود داشت، که رویش می نشستند و هم را محکم بغل می کردند. می خندیدند، جیغ می زدند، فحش می دادند، و حال می کردند. سخت نبود امیرعباس را پیدا کنم. خنده ی مسخره ی ای داشت، و می توانستم صدای قاه قاهش را توی آنهمه شلوغی تشخیص بدهم. یک دختره همراهش بود که وقت سلام علیک به ام لبخند زد و چیپس تعارف کرد، که برنداشتم. امیرعباس دست دختره را گرفته بود و به حرف من گوش نمی داد. همه چیز را به لاس می گرفت. می گفتم بابات گفته چنین، محل نمیگذاشت، میگفتم مادرت گفته چنان، فحش می داد. خانه بیا نبود، که هیچ، می خواست مرا هم از تپه بالا ببرد که سُر بخورم.

-         بیا خیلی حال میده! به جانِ مادرم!

خوابم می آمد. حوصله ی این لوسبازیها را نداشتم؛ « بیا بریم، من خوابم میاد. »

« آقا تو بیا یه دور سُر بخور، بعدش با هم میریم. »

هر چند می دانستم دارد مرا می پیچاند ولی قبول کردم. بلکه هم شاید شَر را کَند و آمد.

رفتیم بالا. توی تیوپ سه تایی نشستیم؛ دختره نشست وسط، و من و امیرعباس دو طرفش. دستهایمان را حلقه کردیم و هم را محکم گرفتیم. صحنه ی مُضحکی شده بود. ملّت غش غش می خندیدند؛ پاسبان مملکت، با لباس نِظامیِ پلنگی، ساعت دوی نصفه شب، بین دو تا بزرگراه در غرب تهران، توی بغل یک دختره و یک پسره ی مشنگ داشت سُرسُره بازی می کرد. دیگران متلک می گفتند، تیکه می انداختند. تیوپ به سرعت لیز می خورد و پایین می رفت. آن وسط شنیدم یکی با مسخرگی داد زد: « جناب سروان، دختره رو فشار بده ». توی آن سرمای یخبندان، تنِ دختره داغ بود، و من توی آن خواب آلودگی و سرما، از اینکه پَرَم به پَرَش می خورد احساس شیرینی داشتم. سرهایمان نزدیک هم بود، و حس می کردم هُرمِ گرمای بازدَمَش به صورتم می خورَد. دهنش بوی دلپذیری داشت. حس می کردم خودش را بیشتر به من چسبانده، تا به امیرعباس. توی همین هیر و ویر یکهو تیوپ منحرف شد و بین زمین و آسمان معلق زد و هر کدام از ما به طرفی پرت شدیم. خواستم بلند شوم. پایم بدجور درد می کرد. رانم داغان شده بود. یکهو سر برگرداندم دیدم ملّت دارند به سمت دختره می دوند که آنطرفتر افتاده بود. هر جور بود بلند شدم و خودم را به اش رساندم. سرش مستقیم خورده بود به تیزیِ تخته سنگی که از برف بیرون زده بود. از شقیقه اش خون فواره می زد. سفیدی چشمهایش رو آمده بود. شنیدم یکی داد زد: « مُرده، مُرده ». دیگری نعره زد: « چرا سه تایی نشستین جاکِشا؟ » تا آمدم چیزی بگویم یکهو دیدم امیرعباس دستم را کشید و از جمعیت دورم کرد. تاریک بود. فقط نور چراغهای اتوبان پای تپه می تابید. قیامت کُبری بود. هیشکی حواسش به ما دوتا نبود. از بزرگراه رد شدیم. توی کوچه ها لنگان لنگان دنبال پسرخاله ام می دویدم. بعد که دور شدیم، آهسته کردیم. پرسیدم « این دختره کی بود؟ »

« نمی دونم. همین امشب اینجا دیدمش. نمیشناسم. »

به خانه که رسیدیم خاله داشت دوش می گرفت. از لای درزِ درِ حمّام بخار می آمد. شوهرخاله هم تُشکش را کنار شومینه انداخته بود، که شعله ی آبی رنگش توی تاریکیِ خانه می تابید؛ خوابش بُرده بود، و پاکتِ خالیِ کاندوم، بالای سرش، کنار بالِش، جا مانده بود.

هیچ نخوابیدم. ساعت پنج پوتین به پا کردم و رفتم. ساعتِ هفتِ صبح توی پادگان با هزار و پانصدتا سربازِ آشخورِ دیگر، داشتیم « ای ایران، ای مرزِ پُر گُهر » را می خواندیم و پرچم را تماشا می کردیم که بالا می رفت و در بادِ زمستانِ شرقِ تهران می رقصید.

 

وحید شعبانی
یازدهم آبان نود و شش

 

 

 

 

 

 


|
امتیاز مطلب : 10
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
داستان کوتاه زیر درختانِ توت، نوشته ی وحید شعبانی
سه شنبه 2 آبان 1396 ساعت 2:30 | بازدید : 17 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

زیر درختانِ توت

 

پدرم از جنگ برگشته بود. در پونک، در تهرانِ دهه ی شصت ما هیچی نداشتیم که ماشین هم شامل این «هیچی» میشد. اما جلوی خانه ی یکی از همسایه هایمان یک پیکان بود؛ یک پیکان قرمز.

پیکان قرمز مال دایی غلام بود؛ پیرپسری بود که با مادرش زندگی می کرد. بنده ی خدا شیره ای بود و با پیکان قرمزش مسافرکشی می کرد بلکه خرج اعتیاد خود و نگهداری مادر مریضش را در بیاورد. غلام و مادرش هر دو زهوار در رفته بودند، و ماشین شان هم دست کمی از خودشان نداشت؛ یک قراضه ی به تمام معنا. وقتی روشن میشد و راه می افتاد صدای آفتابه لگن میداد؛ تازه " اگر " روشن می شد. دایی غلام نه مادرش را درمانگاه می برد و نه پیکانش را تعمیرگاه. پاتوق جوانهای محله جلوی خانه ی دایی غلام، زیر سایه ی درختان توت بود. هر روز عصر که دایی به زور و زحمت بیدار میشد که برود با ماشین، دوزار در بیآورد، جوانها که دیگر وظیفه شان را بلد بودند،  می آمدند ماشین را هُل می دادند و به راه می انداختند. مُسافرهایش درباره ی رنجهای سوار شدن بر ماشین دایی غلام چه حکایتها که دهان به دهان نمی چرخاندند. با اینحال دایی غلام با غرور پشت فرمان می نشست و از رشادتِ پیکانش با ستایش حرف می زد. یکبار که شبانه می رفت آشغالهایش را توی قبرستانِ مُرادآباد بریزد ما را هم با خود بُرد. ما بالای تپه بودیم و اموات، آن پایین توی درّه، در ظلمتِ شب خوابیده بودند. هیچوقت آن شوخیِ ترسناک را فراموش نکردم؛ که فریاد زده بود: ای مُرده ها! زنده ها را بگیرید! و بعد، خنده ی عجیبی سر داده بود. از صدای زمُختش، و حسِ اینکه مُرده ها دنبالمان کنند تنم می لرزید. دیگر هیچوقت باهاش نرفتم. بعدها که مادرش مُرد، وضع دایی غلام آنقدر بد شد که ناچار، ماشین را فروخت. پیرزن آنقدر خوابیده بود که زخمِ بستر گرفته بود. بدنش زنده زنده پوسید. آرزو داشت که غلام با پیکانش او را ببرد بچه های دیگرش را که کاشان بودند ببیند. اما آرزو را به گور بُرد. می گفتند غلام انگشتِ پیرزنِ مُرده را پای وصیتنامه ی جعلی زده تا ارثیه ی مادریِ خواهر و برادرهایش را بالا بکشد. صاحبِ تازه ی ماشین، خانم فراهانی بود. ماشین را خرید و آنقدر برایش خرج کرد که شد عروسک. ماشین، زیر آفتابِ غربِ تهران برق می زد. فقط تنه و موتور، مال پیکان دایی غلام بود. از دنده و فرمان و آینه ها و چراغها بگیر تا تایرها و صندلی ها و شیشه ها، همه نونَوار بود. پیکان قراضه ی دایی غلام شده بود نور چشم خانم فراهانی. برای ماشین اسفند دود می کرد. خانم فراهانی زن بیوه ای بود که با دو تا دختر و تنها پسرش، علیرضا، زندگی می کرد. علیرضا بچه ی شیرینی بود. برایش شعر می خواندیم: «علیرضای قندی، اسبتو کجا می بندی؟ زیر درخت نرگس! داغتو نبینم هرگز!» به نظرم بی معنی بود، و بعدها معنیِ تلخی پیدا کرد. آقای فراهانی پیشترها مُرده بود؛ توی کارخانه، مهندس بود. پیر هم نبود، که سکته ی مغزی کرد. زن و بچه اش مُستمری اش را می گرفتند و زندگیِ راحتی می کردند. بعد هم که ماشین غلام را خریدند. چه مسافرتها که نرفتند. یادم می آید وقتی برق می رفت باطری ماشین را می کَندند که «اوشین» را از دست ندهند. ما که ماشین نداشتیم هم مُسافرت، و هم اوشین را از دست می دادیم. من به علیرضا حسودی می کردم. یک روز صُبح که برفِ زمستان، کوچه های پونک را سفید کرده بود سوار پیکانِ قرمزِ خانم فراهانی شدیم که ما را به مدرسه برساند. خوب یادم هست که در مسیرمان از کنار «خان مَمَد» گذشتیم که بچه ی یکّه بزنِ محله بود. طفلک دستهایش را از سرما توی جیبش کرده بود و با نگاهش التماس می کرد که سوارش کنیم. اما خانم فراهانی برای خنده هم که بود سوارش نکرد و گفت: «بذار پیاده بیاد صفا کنه! اون باشه علیرضامو اذیت نکنه!» ما با آنکه سَرِ چیدنِ توت، همیشه از دستِ «خان مَمَد» کتک می خوردیم دلمان برایش سوخت و از خانم فراهانی خواهش کردیم سوارش کند، اما محل نکرد. هنوز هم دلم برای آن پسربچه ی لُر می سوزد که در کوچه ای برفی، در صُبحِ یخزده ی غرب تهران می لرزید و آتشِ آرزوی سوار شدن در یک پیکان قرمز در چشمهایش می سوخت.

بعد ها خانواده ی ما برگشت ولایت. چندسال بعد شنیدیم که علیرضا دارد زن می گیرد. پیکان قرمز شده بود ماشین عروس. ماشین را گُلکاری کرده بودند. علیرضا و زنش، برای ماهِ عسل راهیِ شُمال شدند. پیکان قرمز در جاده ی قدیم قزوین - رشت، در حوالیِ امامزاده هاشم توی درّه رفت. عروس و داماد هر دو جان باختند. خانم فراهانی شوکه شد و افسردگی گرفت. ما دو چیز را دیگر هرگز ندیدیم؛ خنده ی خانم فراهانی، و آن پیکان قرمز را.

الآن که گاهی به پونک می روم، در میانِ آنهمه اتوبانِ پیچ در پیچ گُم میشوم. دیگر اثری از آن باغهای توت، آن کوچه های خاکی، و آن پیکانهای قُراضه نیست. خانم فراهانی به مُرور، مشاعرش را از دست داد و دیوانه شد، و شنیده ام در یوش، با مادر فرتوتش زندگی می کند. گویا علیرضا را در مُرادآباد دفن کردند که همان نزدیکی ها بود. خان مَمَد را برای همیشه گم کردم. اما اخیرا دایی غلام را در هیبتِ یک کارتُنخواب در حوالیِ پُل گیشا دیدم که در میان زباله ها دنبال چیزی می گشت؛ پیر و مفلوک، مثل یک پیکان قراضه.

 

وحید شعبانی

تابستان 1393

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان کوتاه ابدیت و یک صبح، نوشته ی وحید شعبانی
جمعه 6 مرداد 1396 ساعت 7:12 | بازدید : 31 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

 

 

 

ابدیّت و یک صُبح

 

خاموش کردن موبایل. پهن کردن یک ملحفه. دراز کشیدن کف اطاق.

تشدید درد و بیماری به مرور. شغل ثابتی نداشتن. بیمه نبودن. درآمد نداشتن. پیگیر درمان نبودن. اُمیدی به درمان نداشتن. ذهنیّتی از فردا نداشتن.

جورابهای کثیف. شورتهای کثیف. یک لا پیراهن عرق کرده. ساعت سپیده دم. محله ی پرت پایین شهر. خانه ی کلنگی. آب ریختن در تشت. شستن لباسهای کیثف. ایستادن در تشت. گرم بودن هوا. شرجی تابستان. خنک شدن پاهای خیس. لگد زدن لباس. آب کشیدن لباس. خیس شدن دست. احساس خوب خنک شدن. دیدن یک سنجاقک بر بند رخت. آویزان کردن لباس. پر زدن سنجاقک. عبور سنجاقک از لبه ی دیوار. چکیدن آب بر کاشی های حیاط. چکیدن آب بر سوراخ مورچه ها. پرهای یک سوسک تجزیه شده. گیر افتادن یک مورچه در یک قطره آب. چکیدن آب از لبه ی شورت شسته شده. چکیدن آب بر روزنامه ای کهنه. صدا خوردن چکه ها. دقت کردن به تیتر روزنامه؛ بزرگترین نیروگاه اتمی جهان. روشن تر شدنِ هوا.

دراز کشیدن بر ملحفه. طاقباز خوابیدن. باز بودن پنجره. دید داشتن به دیوار همسایه. میوه های نارسِ انار. وزیدن نسیم. تاب خوردن پرده. رقص شاخسار انار در باد. نشستن سه گنجشگ بر شاخه های انار. خواندن یک یاکریم. دیدن یاکریم بر آنتن بام خانه ی همسایه. بلند شدن. باز کردن درِ یخچال. هُلو. آبمیوه ی انبه. یک رشته کوکتل. سه تخم مرغ. بُطری دوغ محلّی. سُسِ گوجه. آبلیمو، آبغوره، تُرشیِ انار. پوکه ی قُرصهای وا نشده. برداشتن کاسه ی آلبالو. پیدا نکردن گُلپر. نمک پاشیدن بر آلبالو. خوردن. گذاشتن هسته ی آلبالو بر ملحفه ی سفید. تمام شدنِ آلبالو. درد جسمی داشتن. گزگز کردن دست. مورمور شدن کتف. درد کشیدن. درد را جدی نگرفتن. تهوّع و اِسهال. احتمال سرطان روده. رفتن به مستراح. نشستن بر کاسه ی مستراح. سوخته بودنِ لامپ. تاریکی مُلایم. خط باریک نور از هواکش. شنیدن صدای یک خودرو. روشن بودن پخشِ خودرو. شنیدن صدای خواننده ای مُرده. شناختن این قطعه: » نمی دونی که گاهی زندگی، ننگه... ». دفع مدفوع سیاه ِ آبکی. خالی شدن روده. پُر کردن آفتابه. دور شدن صدای خودرو. رسیدن ایده ای به ذهن؛ رفتن به روستا و آب تنی کردن. به یادآوردن خاطره ی تابستان سه سال پیش؛ سه روز پی در پی آب تنی رفتن. شُستن سر در رودخانه. لغزیدن کفِ شامپو بر سطح آب. سایه کردن درختان بر آبِ رودخانه. چریدن یک اسب بر  ساحل رودخانه. صدای جویدن علف از دهان اسب. چشم اندازی به کوهستان. لیز بودن سنگهای کفِ رودخانه.بیرون آمدن از آب. وزیدن باد بر پوست خیس تن. احساس سرما کردن در مُرداد. تابستان را حس نکردن. آویختن شورتِ خیس بر یک شاخه در آفتاب. با حوله خود را پوشاندن. درخشش رنگ نارنجی حوله در آفتاب. خشک شدن شورت؛ کمی مرطوب بودن. پوشیدن شورت مرطوب. دور شدن از رودخانه. جا گذاشتن حوله بر شاخه. تماشای حوله از دور. درخشش رنگ نارنجی در آفتاب. قید حوله را زدن. وزیدن باد بر موهای خیسِ سر. خنکی. از هم گسیختن رویاها بوسیله ی درد جسمی. احساسهای خوبِ سلّاخی شده.

بیرون آمدن از مستراح. بالاتر آمدن آفتاب. سایه ی گِردِ ناودان بر شیشه ی پنجره. روشن کردن پنکه. تاب خوردنِ پرده. طاقباز خوابیدن. فکر کردن به دو سال پیش. فکر کردن به یک زن. گفتن اینکه: « پای کسِ دیگه ای در میونه؟ » طفره رفتن زن. رفتن زن. ترک کردن. پیامک زدن. پاسخ ندادنِ زن. تماس گرفتن. پاسخ ندادنِ زن. تماس گرفتن. خاموش بودنِ موبایلِ زن. فکر کردن به یک خاطره ی مشترک جنسی با زن؛ تحریک نشدن. خموده بودنِ آلت تناسُلی. آمدن یک حمله ی عصبی. شدّت گرفتنِ درد در کتف. سوزش قلب. خود را کِش آوردن.

بلند شدن. برداشتن پیراهن مرطوب از بندِ رخت. پوشیدن. با دمپایی بیرون رفتن. قدم زدن تا انتهای محلّه. خانه های در خواب رفته. آگهی فوت یک همسایه؛ چهلمین روز درگذشت شادروان. گوجه ی له شده بر آسفالت. سنگواره ی لاشه ی یک موش. پنجره ی بازِ یک خانه. رقص پرده در باد. صدای گریه ی نوزاد. خواندنِ یاکریم. پریدنِ گنجشک. ساکت شدن نوزاد. تردید در تصور یک پستان یا پستانک. گذشتن از کنار نانوایی. عطر نان. نان خریدنِ یک زن چادر سیاه. خاکی بودن لبه های چادر. صدای چرخ گاری. عطرِ سبزی. رسیدنِ گاری. گاریچیِ آشنا. سلام و علیک. رنگ قرمزِ تربچه در میان سبزی ها. ضعف در بدن. رسیدن به یک باغ ویران شده. زباله های رها شده؛ لاستیک یک کامیون. یک کیف زنانه. یک دفتر مشق. یک عروسک دخترانه ی بی سر. یک کُمُد پوسیده. بطری یک نوشابه ی انگور. یک پاکت خالی کاندوم. یک سوتینِ جِر خورده. بوته های گل بنفشه. مگس. چرت زدن یک سگ زیر سایه ی یک درخت. رسیدن به قبرستان. راه رفتن بر قبرها. تماشای عکس مُرده ها. خواندن تاریخ تولّد و مرگ؛ « دوشیزه ی ناکام، 1328 تا 1342 ». مرگ در چهارده سالگی. پنجاه و سه سال پیش. عبور یک هواپیمای مسافربری. به آسمان چشم دوختن. تخمین زدن محدوده ی فرودگاه. درِ نیمه باز غسّالخانه. تابیدن آفتاب به نوشته ی روی دیوارِ غسّالخانه؛ » بهترین واعظ مرگ است. » هُل دادن درِ آهنی زنگار بسته. قدم گذاشتن به غسّالخانه. یک تشت تکیده بر دیوار. یک شلنگ پیچ خورده. کاشی های کهنه. پنجره ی هواکش رو به باغ. بوی نا. داخل شدن. قژقژ لولای در. نشستن بر سنگ غسّالخانه. ایده ی یک شعر. نارسا بودن ایده. رقم نخوردنِ تراوش. نادیده گرفتن ایده. صرفنظر کردن از خلق شعر. شادیِ دلگیرِ شاعر بودن. دراز کشیدن بر سنگ غسّالخانه. احساس سنگینی در پشت. زل زدن به سقف غسّالخانه. لرزه ی چِندش مُرده بودن. خروج از غسّالخانه. خروج از قبرستان. مسیر برگشت. ضعف شدید جسمی. خستگی مُفرط در پاها. بیدار شدن محلّه. نان خریدن چند نفر. کم شدن تربچه. به خانه رسیدن. روشن بودنِ پنکه. باد زدن به دیوار. تاب خوردن پرده. جمع کردن هسته های آلبالو از ملحفه. کوکتل برداشتن از یخچال. دمپایی پا کردن. رسیدن به باغ. سگ را صدا زدن: » بیا، بیا. » مُلایم دویدن سگ. نوازش کردن سگ. پاره کردن پوشش پلاستیکیِ کوکتل. خُرد کردن کوکتل. غذا دادن به سگ. با اشتها غذا خوردن سگ. تماشای سگ. لیسیدن دست. دُم تکان دادن. نگاه کردن به انسان. ولگردی. در باغ خوابیدن. زباله خوردن. ناخوش بودن. ناتوان بودن از شکار. چیزی برای شکار نیافتن. گلّه نداشتن. صاحب نداشتن. آواره بودن. مرگ توله ها را دیدن. سگهای نر را به یاد آوردن. جفتگیری کردن در برف. دُنبال انسان دویدن. به خانه وارد شدن. خوابیدن کنج حیاط. تن وِلو کردن روی روزنامه. قرار گرفتن تیتر روزنامه زیر مقعد سگ.

 

تابستان 95
وحید شعبانی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان کوتاه آخرین نورهای غروب، نوشته ی وحید شعبانی
شنبه 24 تير 1396 ساعت 6:24 | بازدید : 40 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

 

 

آخرین نورهای غروب

 

در خانه پای تلگرام نشسته بود و در دهها گروه و کانال دنبال یک چیز به درد بخور می گشت. هوای شهر خفه بود، زور پنکه به گرما نمی رسید. گوشی را با دست چپش گرفته بود و با دست راست گاهی کامنتی زیر پستی می نوشت، یا در پاسخ به یک شوخی، استیکری می گذاشت. لامپ اطاق خاموش بود و نور صفحه ی موبایلش توی چشمش می زد. سرش درد گرفته بود، و از توی استخوانهای بینی اش سوزشی دردناک به سرش شلیک می شد، که رفیقش آمد توی پی وی:

-        آقا چیکاره ای؟

-        هیچی. ولگرد تلگرام.

-        من دارم میرم تا فومن. حال داری بیای؟

نیم ساعت بعد، از فومن گذشته بودند و به سمت ماسوله می رفتند. به زندان فومن که رسیدند،  ساعت دهِ شب بود. ماشین را روبروی زندان، توی شانه ی خاکی جاده گذاشتند. راننده ترمز دستی را کشید و گفت: « بیا پایین یه سیگار بکشیم. »

 سیگار آتش زدند و از بلندی یک تپه ی کوچک بالا رفتند. آنطرفِ تپه آبگیر بزرگی بود که قورباغه ها در آن می خواندند و در ظلمتِ شبِ ابریِ تابستان فومن، هیچ نوری در آن نمی درخشید. راننده گفت: « فعلا توی همین زندونه. تا منتقلش کنن. » پُکی به سیگارش زد: « روزی که آوردنش اینجا، غروبش اینجا بودم. کوهستان از اینجا پیداست، وقتی خورشید پشتش داره فرو میره آخرین نورای غروب خیلی ملایم میشن. کوهای دور و نزدیک لایه به لایه میشن. اونوقت میشه همه شونو هم توی آسمون دید، هم توی آب. عکساشون می افته توی آب. »

نگهبان زندان که از آن بالا توی برجک، پاس می داد، سایه ی آنها را در ظلمت می دید و نجوای نامفهومی از گفتگویشان را می شنید. هر بار که یکیشان به سیگار پُک می زد آتش سیگار در تاریکی می درخشید و سپس خاموش می شد.

از جاده ی تاریک چوکا به راه افتادند، از پادگان و حسین کوه گذشتند که به شولم بروند. عابری پیدا نبود و ماشینی نمی گذشت. فقط نزدیکی های شولم بود که چراغ گِرد و بزرگ یک موتورسیکلت توی چشمشان زد که پیرمردی آنرا می راند و در تاریکی می رفت و به تالشی آواز می خواند. چهچه می زد، و وقتی با ماشین از کنارش گذشتند توی سایه روشنِ شب و نور ماشین، لبخندش را دیدند که وقت خواندن، روی چین و چروک صورتش پهن شده بود. به شولم که رسیدند ریزه ریزه باران روی شیشه ی ماشین خورد و هر چه در میان کوهپایه های ظلمانی شبِ شولم به پیش رفتند باران بی محاباتر باریدن گرفت، و بوی خاکِ بارانخورده توی ماشین پیچید. کنار مسجد توقف کردند و پیاده شدند و به زیر سایبان دویدند. آب، از لبه های بامِ مسجد، شرشر می ریخت، صدای آب، در میان زمزمه ی باران در سکوت شب می پیچید. جز لامپی که روی درگاه مسجد می درخشید نوری نبود. خنک بود، باد سردی از لابلای باران، می لغزید و روی بازوهای لختش می خورد، و رگه های سردردی که از خانه با خود آورده بود او را از ته مانده های لذت محروم می کرد. کسیکه به دیدنش آمده بودند از خانه در آمد و تعارف کرد که داخل شوند. داخل نشدند. همانجا زیر نور لامپِ درگاه مسجد، زیر سایبان ایستادند و حرف زدند. آن دو نفر حرف می زدند و نفر سوم، به چراغهای دوری که نقطه نقطه در دل کوهستان تاریک سوسو می زدند نگاه می کرد. از آنها جدا شد و زیر باران رفت. آنقدر دور شد که دیگر صدایشان را خوب نمی شنید، و نور لامپِ درگاه مسجد زیر پایش را روشن نمی کرد. در امتداد دیوار مسجد، که به قبرستان منتهی می شد، تابوتی افتاده بود. یک قدم به سمتش رفت، ناگهان پایش سُست شد، و حس کرد قلبش سنگین می طپد. دیوار قبرستان کوتاه بود، و وقتی یک قدم دیگر به سمت تابوت برداشت، چشم اندازی به تمام پهنه ی قبرستان پیدا کرد. روی بعضی قبرها چراغهای کوچکی روشن کرده بودند، و در محفظه های آلومینیومی کوچکی که بالای بعضی قبرها بود، شمعی می سوخت. باران روی قبرها، روی محفظه های آلومینیومی، و روی شانه ها و صورت او می بارید، که حالا دیگر خیسِ خیس شده بود. به قبرستان چشم دوخته بود اما حس می کرد چشمش سُست است، کنار تابوت ایستاده بود، اما کف پایش گِزگِز می آمد، و در خود احساس ضعف می کرد. از آن فاصله حس می کرد تصویر مردِ مُرده ای که عکسش توی محفظه ی آلومینیومی زیر نور لامپ کوچک قبرش پیدا بود، با لبخند به او زل زده است. کمی به چپ و راست رفت، اما چشمهای عکس هم با او چرخید. ترسید، شکمش شل شد، اما به خود یادآوری کرد که این خاصیتِ عکسهایی ست که آدمش وقتِ گرفتنِ عکس توی دوربین زل زده باشد. وقتی بوق ماشین رفیقش پشتش صدا خورد، به خود لرزید، برگشت و به سرعت سوار ماشین شد.

-        کجا بودی؟ خیس شدی.

-        اون پیرمرده رو دیدی داشت توی جاده روی موتور آواز می خوند؟

-        آره.

-        قیافه شو دیدی؟

-        نه با دقت. پشت فرمون بودم. تاریک بود. چطور؟

-        من خوب دیدمش.

-        خب.

-        ببین، یه عکس توی این قبرستون هست، دقیقا مثل همونه.

-        خب؟

-        هیچی. همینجوری. این ماجرا چی شد؟ این یارو چی میگه؟

-        هیچی. رضایت نمیدن.

-        چرا؟ مگه قرار نبود دیه بگیرن؟

-        میگه زنِ مقتول هیچ رقمه راضی نمیشه. میگه با عشق و عاشقی عروسی کرده ن.

-        تکلیف چیه؟

راننده جوابی نداد، و دیگر حرفی نزد، تا از آتشگاه و پسیخان رد شدند، طرفهای احمدگوراب بود که گفت:

-        وقتی درختای باغمون میوه می داد می رفتم دنبالش می آوردمش که بیاد از درختا بره بالا، میوه های شاخه های بالا رو بچینه، که دست ماها نمیرسید. بخصوص هلوها رو، که اگه با چوب می ریخیتم، می خوردن زمین، می ترکیدن. باید با دست می چیدیم. مث گربه از درخت می رفت بالا. من می ترسیدم، اما اون هیچ نمی ترسید. حالا باید از چوبه ی دار بره بالا.

-        اشکال نداره توی ماشین سیگار روشن کنم؟

-        نه. روشن کن.

وقتی به شهر برگشتند هوا همچنان گرم و خفه بود. وقتی به خانه رسید دگمه ی دور تند پنکه را زد، گوشی را برداشت و تلگرامش را باز کرد. در یک گروه یک فایل صوتی را دید و دانلود کرد که متنی به آن سنجاق شده بود: «آواز محلی زیبای تالشی »

وقتی به آن گوش داد احساس کرد چقدر شبیه آن آوازی ست که امشب توی جاده شنیده بود. فایل را برای رفیقی که تالش بود فوروارد کرد که گوش بدهد و برایش ترجمه کند. رفیق تالشش هیچ جوابی نداد، تا دو سه دقیقه بعد که فقط یک پیام گذاشت؛

» صدای نِی گم می شود. در کوهها چوپانان گم می شوند. همچنان که در مِه، سروها و افراها گم می شوند. در کنار رودخانه، در جنگل می رویم، با هم حرف می زنیم، و نمی دانیم نجواهای ما در کوهستان گم می شوند. «

 

وحید شعبانی
24 تیر 96


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان کوتاه ریشه های پریشانِ فرش، نوشته ی وحید شعبانی
جمعه 16 تير 1396 ساعت 17:50 | بازدید : 21 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

 

ریشه های پریشانِ فرش

 

نورِ ظهرِ تابستان با اصرار از پرده ی مخملی رد می شد و روی اثاثیه و خرت و پرتهای توی اطاق می خزید؛ روی لبه های براقِ سینک، روی رنگِ ماتِ قهوه ایِ مبلِ اشرافیِ کهنه (که صاحبخانه آنرا از یک سایت دسته ی دوم فروشی پیدا کرده بود)، روی پاندول ساعتی که باطری تمام کرده بود، و روی مارکِ کیسه ی خواب آمریکایی که گوشه ی اطاق بقچه شده بود.

صاحبخانه دراز کشیده بود و داشت کتابی درباره ی میکل آنژ می خواند که رومن رولان آنرا نوشته بود. نگاهی به ساعت موبایلش کرد و به خواندن ادامه داد. حالا به آنجایی رسیده بود که نویسنده شرح می دهدکه میکل آنژ فردی ترسو و حقیر بوده، و علیرغم آنکه همیشه در نامه هایش از فقر می نالیده، در هنگام مرگ چندین خانه و صدها سکه ی طلا و ثروتی هنگفت برای وارثش که برادرزاده اش بود به جا گذاشته. کتاب را بست که خانه را ترک کند. از میان چشم اندازِ استکان خالی و نعلبکی و قندان در کفِ اطاق، در زاویه ی دیوار، زیر رخت آویز لباسهای اتوخورده و پشت چند جفت جورابِ کثیفِ مچاله شده، چشمش به یک سوسک بزرگ افتاد، که روی دیوار، جایی نزدیکیِ ریشه های پریشان فرش، بی حرکت مانده بود. تصمیمش کشتن سوسک بود اما به ایوان رفت و پیراهن و شلوارَکش را از تن در آورد و بعد در حیاط، بدنش را زیر آب گرفت. شلنگ در آفتابِ گدازانِ مرداد داغ و نرم شده بود و وقتی شیر آب را چرخاند آبِ گرمی از دهانه ی آن روی پایش شُره کرد. کمی بعد آب سرد از لوله خارج شد و صاحبخانه پاهایش را تا بالای زانو، دستهایش را تا کتف، و سر و گردنش را زیر آب خنک گرفت. موهای شقیقه و پشت سرش خیس شد و نسیم کوچکی بر بدن و موهای خیسش وزید و احساس سرمای دلپذیری کرد. آب بر سطحِ داغِ سیمانیِ حیاط می لغزید و چند مورچه که دور یک آلبالوی پلاسیده جمع شده بودند بی هدف به اینطرف و آنطرف فرار کردند. صاحبخانه به اطاق رفت و دست و صورتش را خشک کرد. سوسک بزرگ را دوباره دید که هنوز همانجا بی حرکت مانده بود. با تن خیس لباس به تن کرد و از یخچال پارچ دوغ محلی را برداشت و همانجا سر کشید. با پشت دست، سبیلش را که دوغی شده بود پاک کرد، به اطاق برگشت و خم شد که جورابش را از گوشه ی اطاق بردارد که باز هم سوسک را دید. جوراب را برداشت و کمربندش را روی سوراخِ یکی مانده به آخر چفت کرد. بعد کتاب را برداشت و به سمت گوشه ی اطاق رفت و نشانه گرفت و بر سوسک کوبید. سوسک در آخرین لحظه کوشید که از مهلکه فرار کند اما کتاب به شدت به پایین تنه اش برخورد کرد و سوسک به پشت بر زمین افتاد. صاحبخانه خاک انداز را آورد و سوسک را با آن برداشت و به ایوان رفت و به حیاط پرت کرد. پای چپِ عقبیِ سوسک که آویزان بود از جا کنده شد و کنارش افتاد. چند مورچه به سمتش آمدند. صاحبخانه به اطاق برگشت و موهایش را خیساخیس، شانه کرد. بعد روی پلکان نشست و کفش به پا کرد. قبل از اینکه خانه را ترک کند دید که سوسک کشان کشان روی سیمانِ داغِ کفِ حیاط سینه خیز می رود. توی کوچه، از توی سایه به سمت خیابان به راه افتاد. باد به موهای مرطوبش می خورد و خنکش می کرد. دستش را به خیسیِ موهای پشت گردنش کشید و خیسی اش را به بازوهایش مالید که خنک شود. کولرِ تاکسی روشن بود و وقتی توی ماشین نشست از سرما نشئه شد. پنجره های تاکسی کیپ بود و باد سرد از دریچه ی کولر به آخرین بقایای رطوبت بر ریش و موی مسافر می خورد و رگه های لذت را در خونش به ترشح می انداخت. در مسیر از پشت شیشه ی پنجره ی تاکسی یک زن جوان را دید که ساپورت و مانتوی سفید پوشیده بود و کمر باریکش روی باسن و رانهای بزرگش می جنبید. کفش صندلِ پانمای سفیدِ ورنی به پا کرده بود و رنگ قرمزِ لاکِ ناخنهای پایش توی آنهمه سفیدی توی چشم می زد. عینک آفتابی پهنی روی چشمش بود و موهای بلوندش زیر آفتاب برق می زد، و منتظر تاکسی بود، که زیر پایش ترمز زد. زن عقب سوار شد، و وقتی درب ماشین را بست، بوی عطرش توی مشام راننده و مسافر سُر خورد، که آنرا مانند شربتِ شیرینِ شاهدانه سر می کشیدند. آخرین جایی که خیس مانده بود ریش زیر چانه بود که سایه خور بود و در مسیر از آفتاب در امان مانده بود. مُسافر دستش را به زیر چانه مالید و خیس کرد و با خیسی اش صورتش را کمی مرطوب کرد. جلوتر، در حاشیه ی خیابان، یک پیرمرد فرتوت در آفتاب، گاریِ مفلوکی را هُل می داد که رویش آت و آشغالِ بازیافتی کُپه شده بود و بعد، تاکسی از کنار بچه ای گذشت که دست مادرش را گرفته بود و همانطور که از کنار یک اسباب بازی فروشی دور می شد پُشتاپُشت، به اسباب بازی های پشت ویترین نگاه می کرد. در تاکسی وقتی زنِ بلوند دستش را دراز کرد که کرایه بدهد مسافر که جلو نشسته بود زیر چشمی به آرنج زن نگاه کرد که از آستینِ کوتاهِ مانتو در آمده بود. دست، سفید و بی مو بود و دو سه النگوی نازکِ طلا به آن جِلوه ای شهوت انگیز می داد. مُسافر همزمان که چشم چرانی می کرد نفس عمیقی کشید و بوی عطرِ تن زن را با لذت دردناکی استشمام کرد. جلوتر وقتی زن پیاده شد هم راننده و هم مُسافر، باسنِ برجسته اش را برانداز کردند که در هفتیِ خطوط تُنُکه، از میان چاک پشت مانتو، زیر ساپورتش خودنمایی می کرد.

مُسافر در مقابل ساختمان پزشکان پیاده شد. در مطب منتظر نشست تا نوبتش شود. دکتر از او نوار مغز گرفت و با چکُشِ پزشکی معاینه اش کرد. چکُش را با ملایمت به مفصل آرنجش می کوبید و واکنش بیمار را بررسی می کرد؛

-        درد داری؟

-        نه، بی حسه. دست چپم تا کتف بی حسه.

دکتر چکُش را محکمتر کوبید؛

-        حالا چی؟

-        نه.

دکتر باز هم محکمتر کوبید و وقتی دید بیمار چیزی حس نمی کند نشست و باز هم نوار مغز را تماشا کرد. بعد گفت:

" همینجوری پیش بره فلج میشی. احتمال سکته ی مغزی هم هست. "

بعد نسخه ای نوشت و چند توصیه کرد و نسخه را جلوی میز گذاشت که بیمار بَردارد.

در تمام این مدت، سوسکِ نیمه جان کوشیده بود خود را از دست مورچه ها نجات دهد. پیکر مجروحش را تا نزدیکی لانه اش رسانده بود و آنجا اقوامش سر رسیده بودند و او را داخل سوراخ لانه کشیده بودند و روی تختش خوابانده بودند و برایش دکتر آورده بودند. دو روز پیش، بعد از مشاجره با همسرش خانه را ترک کرده بود، در توالت، که سمپاشی کرده بودند، مسموم شده بود، و امروز در حالیکه در گوشه ای کز کرده بود آن کتاب روی سرش فرود آمده بود. حالا زنش گوشه نشسته بود و گریه می کرد و بچه هایش با قیافه های مات و مبهوت به پایین تنه ی پدرشان زل زده بودند، که پا نداشت. پسر ارشد به مادر گفت: دیدی چیکار کردی؟

دکتر بعد از معاینه، پسر ارشد را بیرون برد و گفت: " متاسفم. "

وقتی دکتر رفت و پسر به اطاق برگشت، پدر آخرین نفسهایش را می کشید. به کُما رفته بود و در عالمِ رویا نرمی ریشه های فرش را زیر پُرزِ پای قطع شده اش حس می کرد. مادر با نومیدی پرسید:

-        دکتر چی گفت؟

پسر ساکت ماند و به پدر چشم دوخت. بچه های قد و نیمقد هم ساکت بودند و تماشا می کردند. پسر از لانه بیرون زد. بغض کرده بود. همین که از لانه دور شد، در پستویی خزید، در تاریکی نشست و های های گریه کرد. بعد به سمت شعاع نور رفت که از سوراخ توالت می تابید. وقتی به ایوان رسید شنید که کلید توی قفل چرخید و صدا خورد. سوسک جوان اشکهایش را پاک کرد و با خشم و نفرت به صاحبخانه خیره شد که به سمت پلکان می آمد. در گوشه ی حیاط، چند مورچه پای سوسک را روی دوش بلند کرده بودند و به سمت سوراخشان می بردند.

 

وحید شعبانی


|
امتیاز مطلب : 10
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
داستان کوتاه صُبحِ اولین روزِ مُردن، نوشته ی وحید شعبانی
جمعه 1 ارديبهشت 1396 ساعت 9:8 | بازدید : 45 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

صُبحِ اوّلین روزِ مُردن

 

داشت خواب پرواز می دید؛ داشت پرواز می کرد، مثل یک پرنده، اما معلوم نبود چه پرنده ای. داشت در یک شب خنک پرواز می کرد، در هوای خنک یک ساحل، یک بندرگاه کوچک. چراغهای پلاژها و رستوران ها و مغازه ها و قایقهای تفریحی، ردیف به ردیف، نقطه به نقطه می درخشیدند، و همانجور که آدم در عالم خواب بعضی چیزها را هم می بیند و هم نمی بیند، نمی توانست درست بگوید که چه جور آدمهایی توی آن شب خنک در ساحل، در میان نورها و رنگها قدم می زدند. فقط می توانست بگوید؛ » یک ساحل روشن را دیدم، در شبی بهاری و خنک، و گوشه ای از منقار پرنده ای را، که در خواب، من بودم. »

بیدار که شد دلشوره ی بخصوصی داشت، نه یک دلشوره ی هراس آور؛ مثل وقتیکه حس می کنی خبر بدی برایت خواهند آورد. و نه یک دلشوره ی شیرین؛ مثل وقتیکه منتظر آمدن یک محبوب به خانه ات هستی. نه. دلشوره ای بین این دو. یک جور دلشوره ی گزنده ی بی تفاوت، نفهم، بیشعور، بی رگ. نه مثل دلشوره ی یک محکوم، که تا یک ربع دیگر ماموران با یک روحانی به سلولش می آیند که پای چوبه دارش ببرند. نه. بیشتر مثل دلشوره ی یک خروس، که در عالم حیوانی اش، یک چیزی ته دلش، هی می خواهد خبرش کند که صُبحِ امروز سرش را خواهند برید. و او که پیش مرغ و جوجه هایش مشغول دانه چیدن است همانجور که دانه دانه از زمین دانه می خورد نتواند صدای این ندای گنگ درونی را خوب بشنود و مقصودش را بفهمد. و فقط نگران چیزی باشد که نمی داند چیست و همانجور هم به دانه خوردن ادامه بدهد و هم حس کند میلی به خوردن ندارد. یک همچین چیزی.

در رختخواب نشست. موبایلش را روشن کرد. تلگرامش را چک کرد. بین همه ی چتهایی که می توانست باز کند یکی را باز کرد؛ ویدئویی بود که در آن دو زن عریانِ بلوندِ جوان، در یک فیلم پورن، با عشوه و خنده با قاب دوربین حرف می زدند و با هم ور می رفتند، و اداهایشان آنقدر تحریک برانگیز بود که فکر میکردی در ادامه ی فیلم، عوامل تولیدِ فیلم، سر وقت آن دو زن خواهند رفت. بی آنکه تلگرامش را ببندد بلند شد. رختخوابش را جمع کرد. طرح گلهای لحافش تصویر دسته گلهای کوچک ریز قرمز رنگی بود که یک وجب به یک وجب، منظم، روی تمام سطح پارچه ی سفید ملحفه چاپ کرده بودند. همانجور که رختخواب را تا می زد آواز ملایمی را می خواند که پریشب فایلش را دانلود کرده بود. از تمام متن ترانه فقط ترجیع بندش به یادش مانده بود و هی آن را تکرار می کرد؛ « فرفره های بی باد، فرفره های بی باد... »

صدایش در خاموشیِ ساعت ششِ صُبحِ اطاقش می پیچید. همه چیز آنقدر خاموش بود که فکر می کردی صدا به اشیا برخورد میکند، و آنها را می لرزاند، در حالیکه اینطور نبود. روی طاقچه در تاریکی، یک گلدان خالی بلور شکسته، یک کوزه ی سُفالی ترک خورده، چند شیشه عطر و ادوکلن، چندین پوکه ی خالیِ فشنگِ تفنگ شکاری، یک بلال زردِ خشک، استخوان سفید و بزرگِ آرواره ی یک اسب، یک داس، و یک تابلوی گوبلن شده ی کهنه بود، با تصویر زنی که دکولته ی صورتی بر تن داشت، کنار یک میز نشسته بود که روی آن گلدانی پُر از گلهای اُرکیده ی صورتی بود، و چشمهایش را به حالت عیش و مستی بسته بود، و طراح کوشیده بود حالت چهره اش را جوری ترسیم کند که انگار در حال بوییدنِ گلها و لذت بردن از عطر تازه ی آنهاست. همه چیزِ گوبلن صورتی بود، و معلوم نبود که از اول هم بنا بوده که همه چیز صورتی باشد، یا اینکه کسیکه کار گوبلن را تمام کرده به دنیای مُرده ی آن رنگ صورتی پاشیده است. همانجور که رختخواب را که جمع می کرد، دلشوره داشت و آواز می خواند، گاهی هم چشمش به اشیای اطاقش می افتاد که آنها را دانه دانه از این طرف و آن طرف، از کف رودخانه ها، از راههای های جنگلی، از خانه های مخروبه ی تاریخی، و از زباله دان ها پیدا کرده و به زندگی برگردانیده بود.

از اطاق بیرون رفت. روی ایوان با اولین نفس، آنچنان هوای لطیف و لذیذی را به ریه اش فرو کشید که بلافاصله با خودش سوال و جواب کرد: » امروز چندمه؟ یکم اردیبهشت. » برخوردِ مُلایم اکسیژنِ معطر و خنک را با نایژه های بیمارش با وضوحی دلپذیر حس می کرد. روی سنگِ روشویی، اَخ و تُف کرد؛ خلط خون آلودش روی سفیدیِ سرامیک، رنگ قرمزِ تندی داشت. خلط خونی روی سنگِ سفید و تمیزِ روشویی لیز می خورد و به سمت سوراخ آن می رفت. شیرِ آب را باز کرد. توی دلشوره اش خروس را برده بودند پای حوض، مُرغ و جوجه ها را به لانه کرده بودند، و کسیکه قرار بود حیوان را ذبح کند داشت گزلیکش را تیز می کرد. آب سرد از لوله ی گردِ شیر توی دستش ریخت.صدای بغوبغوی یاکریمی می آمد. آب سرد را که به صورتش می پاشید چشمهایش را بست و وقتی باز کرد نگاهش از پنجره ی رختکن به دیوار خانه ی همسایه افتاد که شاخه های نارنج، مثل دستهای زنی اغواگر که مردی را بغل کرده باشد، روی لبه های دیوار آویخته بود.

خروس، سفید بود. مثل ملحفه ای که در وایتکس شسته باشند، یکدست سفید، با تاجِ سُرخی که زیر آفتاب می درخشید. مرد، چاقو به دست آمد، نشست لبِ حوض. خروس هنوز چیزی نمی دانست و فقط دلشوره ای مُبهم داشت، و صدای آن ندای بیچاره ای که از درونش داشت حنجره ی خودش را جِر می داد که از فاجعه باخبرش کند در گوش خروس تبدیل به کلامی نمیشد که بتوان پیغامی از آن گرفت. صدایش در سامعه ی حیوانیِ خروس بیشتر به قوقولی قوقوی یک خروس دیگر شبیه بود، که طنینش از خانه های دوردست بیاید.

کبریت را کشید. کتری را پُر کرد و روی اجاق گذاشت. سوپ مُرغِ آماده ای برداشت، لبه های پاکتش را با قیچی، صاف و دقیق برید، پودرِ سوپ مرغ را توی قابلمه خالی کرد، دستور طبخ را از روی پاکت خواند و چهار لیوان آب سرد به آن اضافه کرد، هَم زد، و روی اجاقی دیگر، کنار کتری گذاشت. ایستاده بود و غذا را هَم می زد. به این فکر می کرد که مبادا چکه ای از سوپ به سطح اجاق بپاشد، که تازه نظافتش کرده. خودش را با تخفیف شماتت می کرد که دیشب ظرفهای شام را نشُسته؛ خسته بود و زود خوابیده بود. حتی تلگرامش را چک نکرده بود. یادش آمد که مسواک هم نزده. زبانش را روی دندانهای پیشین کشید و جِرمِ غذا را روی مینای دندان لمس کرد. نیمی از کلّه ی قاشق توی مایع سوپ فرو رفته بود و وقتی سوپ را هم می زد میشد صدای برخورد نوکش را با کف قابلمه شنید. به موهای دستش نگاه می کرد و نگران بود مبادا تار مویی از دستش توی قابلمه بریزد. فکر کرد که آبلیمو، سوپش را خوشطعم تر می کند. قاشق را روی سینک گذاشت. یادش آمد که صُبحِ دیروز یک سوسک مُرده را روی سینک پیدا کرده که طاقباز رو به سقف خوابیده بود و پاهایش را توی سینه و کفلش جمع کرد بود. رفت روی ایوان و درب یخچال را باز کرد و قوطی بزرگ آبلیمو را برداشت؛ آبلیمو را توی قوطی بزرگ آب معدنی ریخته بودند. آبلیمو توی سرما و روشنایی لامپِ یخچال، کنار بطری دوغ محلی و نوشابه ی خانواده ایستاده بود. سه تایی کنار هم سر پا بودند، مثل سه برادرِ ناهمگون که در یک شب سرد، زیر روشنایی چراغ یک تیربرق، توی یک محله ی خلوت ایستاده و به هیچ خیره باشند.

دو سه قطره آبلیمو توی سوپ شُره کرد. باز هم آن را هَم زد. تیشرتِ کهنه ای را روی فرش آشپزخانه سُفره کرد. زیتون و نان و نوشابه را آورد. کتری صدایش می کرد، و بُخار داغ را از درزهای دَرَش بیرون می داد. پیچ اجاق را چرخاند و شعله ی زیر کتری را کم کرد. قوری را برداشت و چای کهنه اش را توی زباله دان ریخت. خروس به مردی نگاه می کرد که پایش را روی گلوی او گذاشته بود و بسم الله می گرفت. درب حلبی قوطی را که باز کرد عطر چای تازه به مشامش ریخت. سه قاشق چای خشک توی قوری ریخت، از آب جوش پُرش کرد و روی کتری گذاشت. شعله ی زیر سوپ را خاموش کرد. از آبچکان کاسه ای برداشت؛ به نظرش کاسه ی مناسبی نبود. به اندازه ی کافی گود نبود.کوچک بود. درب کابینت را باز کرد، کاسه ای را که دنبالش می گشت دید؛ زیر همه ی کاسه ها بود. با یک دستش همه ی کاسه ها را بلند کرد و با دست دیگر، کاسه را از اقوامش جدا کرد. دستی توی آن کشید که مطمئن شود خاک ندارد. مطمئن نشد. حس کرد که ذرات ریز ذره بینیِ غبار را با انگشتانش لمس کرده. قابلمه را آورد. نشست. با ملاغه، سوپ را توی کاسه ریخت. کاسه را لبالب پُر کرد. دلشوره داشت. هم گرسنه بود و هم میل به خوردن نداشت. سوپ داغ را توی قاشق فوت می زد. موبایلش روی فرش اطاق خواب افتاده بود. تلگرامش باز بود. توی گروه خانواده شان لینکِ خبرِ مربوط به دایی اش را که روی خبرگزاری ها بود پُست کرده بودند، که حکمش آمده بود و صُبحِ امروز اعدام میشد. تمام سوپ را خورد. تهِ قابلمه لایه ی غلیظِ نازکی از سوپ مانده بود؛ مثل غذایی که روی مینای دندان بمانَد. سُفره را جمع کرد. ظرفها را توی سینک رها کرد. خرده نانها را توی مُشمایی گذاشت که بنا بود برای یاکریمها باشد. به این فکر کرد که خیلی وقت است این نانها را خُرد نکرده. دلشوره داشت. مرد، لبه ی تیزِ گزلیک را روی پرهای سفیدِ گلوی خروس لغزاند، خون سُرخ و غلیظ روی گزلیک و دستِ مرد و لبه ی سیمانیِ حوض شُره کرد. سَر، توی حوضِ خشک و خالی افتاد، دایی، پایش را از روی گلوی حیوان برداشت، پیکرِ خروس جَستی زد و بلند شد و شروع کرد به دویدن دور حیاط. توی یک دایره می دوید، از زیر پله رد میشد، از جلوی نرده های ایوان می گذشت، و از کنار توریِ باغچه ی اُرکیده عبور می کرد. دورِ حیاطِ فراخِ خانه ی دایی را می چرخید و نمی افتاد، جَستان و خیزان می دوید، مثل سواری بی سر، می تاخت و خانه را خونپاشی می کرد. یک جوجه از سوراخِ لانه تمام صحنه را تماشا می کرد.

چای دم کشیده بود. یک لیوان چای برای خودش ریخت و به سمت اطاق خواب رفت.

وحید شعبانی
یکم اردیبهشت 1396
ساعت 09:02 صبح

 

 

 


|
امتیاز مطلب : 13
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
درخت و رود
دو شنبه 21 فروردين 1396 ساعت 2:59 | بازدید : 26 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

 

 

درخت و رود

 

درخت با آن شاخه ی بلندش که شبیه یک دست دراز بود تبر را از روی زمین برداشت و شروع به ضربه زدن کرد.
رود با آنکه می دانست مرگ، درخت را خوشبخت می کند، به دلهره افتاد. صدای تُرد برخورد تبر با پیکر درخت، آب را لرزاند. طنین صدا در ضمیر بیشه پیچید. پرنده ها از روی شاخه های درخت پر زدند.
رود پرسید: " چه کار میکنی درخت؟ "
"  فرار می کنم رفیق. "
" اما اینطوری که می میری. "
" می میرم، ولی با تو می آیم. "
رود با درماندگی گفت:
" می میری. "
" می میرم، ولی به باغ می روم. " این را گفت و آخرین ضربه را زد.

بیشه در خواب بود. برگها می ریختند. باد می وزید. درخت با چشمهای نیمه باز از ریشه و باقیمانده ی کُنده اش جدا شد و توی آب افتاد. رود دستهایش را باز کرد و درخت را در آغوش گرفت. درخت، بی صدا توی آب خوابیده بود. رود همانطور که می گریست آخرین فصل قصّه اش را در گوش درخت زمزمه کرد:
" حالا که با منی، تا جاری ام تو هم با من و در من جریان داری. وقتی می رسم یعنی تو هم رسیده ای. "
رود یاد حرف درخت افتاد: " من همیشه همین جا بوده ام. هرگز قدم از قدم برنداشته ام. من همیشه مانده ام، که همیشه باشم. "
رود جواب داده بود: " من همیشه می روم، با اینحال می بینی که همیشه هستم. سفر مرا نمی برد. این منم که سفر را می برم. "
باد، برگها را برد. و آب، درخت را.

 

پاییز 87
وحید شعبانی


|
امتیاز مطلب : 10
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
داستان کوتاه باغِ بی برگی، نوشته ی وحید شعبانی
یک شنبه 22 اسفند 1395 ساعت 6:28 | بازدید : 84 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

 

باغِ بی برگی

 

از لای نیمه باز در نگاه می کنم؛ دارد زمینش را شخم می زند. کیفم را به شاخه ی خرمالو می آویزم و دوشادوشش بیل می زنم. هی، جوری که انگار با احترام دهاتی اش نازپروردگی شهری ام را به رخ بکشد، هی، گاهی به میان می خواهد بیل را به بهانه ی تاول از دستم بگیرد. نمی دهم. کف نرم گالوشم را به ته دسته ی صاف بیل می فشارم و تیغه ی گرد بیل به خاک نرم و مرطوب فرو می رود. یک ساعتی کمکلام کار می کنیم. خاک باغ را برگردانده ایم.

شاخه های آلوچه دزدیده دزدیده با نسیم از پشت دیوار سرک می کشند. بهار می آید، آلوچه، که الان شکوفه بار است، میوه خواهد داد، روی دیوار خزه خواهد بست، بر لبه هایش حتی بنفشه خواهد رویید. دست از کار می کشد، می گوید: " همه چی میره و برمیگرده... " فکرش را می خوانم. تا مکث می کند می گویم: " فقط عمر آدمه که برنمیگرده... " آخ کیف می کند که در این صبح بهاری زمستان، وقت شخم زدن یک باغ بی محصول، یکهو یکنفر پیدا شده و از بی یاری و بی یاوری درش آورده و حرفش را ناگفته می فهمد؛

-        همه چی میره و برمیگرده.

-        فقط عمر آدمه که برنمیگرده.

کمرش به زحمت خم می شود. می لرزد. نوک انگشتش را مثل نوحی که بر نجات کنعان بکوشد، به سوی دسته کلید دراز می کند که رنگهای نقره ای اش روی علفهای باغ، زیر آفتاب پیش از ظهر اسفند می درخشند. چقدر از بار آخر که اینجا بودم پیرتر شده. دیده بودمش دور از جاده، در حاشیه ی مرزهای شالیزار، علف می برید. از ماشین که پیاده شدم، آن دورترها سایه اش را دیدم که در سایه روشن های غروب، لابلای علفهایی که می رقصیدند در باد، می لغزید. کمرش راست بود و با هر سیلیِ داس، دسته ای علف را شهید می کرد. قبراق بود، و پیری جز همین ریش و موی سپید هنوز پیشکشی برایش نیاورده بود.

روی ایوان خانه می نشینیم. چای می خوریم.دروازه ی خانه را باز گذاشته رو به جاده، رو به شالیزار، رو به چشم انداز خانه ی تازه ساز پسرش. بار قبل، بهار سی سالگی ام بود که یک شب در بوران، در باد، مانند پرنده ای باران زده به این خانه رسیدم. در اطاق بزرگش، کنار هیمه سوز برایم جا پهن کردند. یک نخ هُمای نحیف و نازک بود لای دو انگشت تناورش. کمی نشست؛ حرف که می زد قلنجم می شکست. صدایش توی دود سیگاری که از حلقش بیرون می داد منتشر می شد. صدایی دو رگه، که رگه های نازکش مثل لمس انگشتهای مادربزرگ بود که شبها قبل خواب، موهایم را شانه می کرد، و رگه ی زمختش مانند حس زبری استخوانهای دست بابا، وقتی با آب و صابون و لیف، تنم را می شُست. و این دو وقتی در هم می آمیخت و از دریچه ی سامعه ی جوانم می گذشت و در حلقه های گوشم می لغزید، تمام کوفتگی های سفر ناگزیرم را از جانم به در می کرد و مرا به خوابی می برد که گویی، دروازه اش به ملایمتی گره خورده با ابدیت و نیکبختی، باز می شد. مسافر بودم و از زور خستگی نفهمیدم کی روی بالشی که بوی  پَرهای پرندگان مُرده می داد خوابم برد. صبح بیدار شدم، با خوبترین احساسهای جهان؛ رشته رشته لخته لخته ابر، مثل پنبه های ریش ریش در بساط لحافدوزی؛ آسمان، کمی یکدست، مثل ملحفه ی آویخته بر نرده های ایوان، گاهی صاف؛ کلاغها نقطه نقطه هفت هفت، پراکنده در صفحه ی سفید و نیلی یک بوم نقاشی؛ صبح، به شدت لطیف، ملایم، مثل خواب دهقانی خسته، بر بالش حریر یک رویا، در نوازش هُرم گرمای هیمه سوز، مثل لغزیدن خون در دهلیز قلب یک کودک، روان، سلیس، سیال، در حظ و کیف دویدن بر خاک نرم یک مرتع، به دنبال کره اسب ها. ده سال پیش هم روی همین قالی کهنه بر ایوان نشسته بودم. روبرویم از لای باز دروازه ی خانه چشم اندازی سراسر سبز بود از شالیزارهای تازه نشا کرده ی برنج. سبز، سبز پررنگ، یکدست، تا چشم کار می کرد. و بعد، ردیف درختان دوردست، که در مِه محو می شدند. نسیم اردیبهشت می وزید، و انسان احساس خوشبختی لطمه ناپذیری می کرد. پیش از ظهر همان روز بود که دعواها از سر گرفته شد. پسر تخس همسایه آمد روی دیوار و شورت و شلوارش را تا زانو پایین کشید و چیزش را به ما و زنهای خانه تعارف می کرد. پیرمرد دسته بیلش را جدا کرده بود و به سمت دیوار یورش برده بود که حرامزاده را پایین بیاورد، که ناکس جستی زد و به حیاط خانه شان گریخت. از وقتی دختر همسایه با پسر این خانه خاطرخواهی پیدا کرده بود و بی عقد و صیغه، برایش شکم دار شده بود، دو طایفه به جان هم افتاده بودند. از آن خانه و این خانه، صدای شیون و فحش و فلاکت می آمد. بدنم سرد بود. پیرمرد را آوردم روی ایوان، نشاندم کنار خودم. گوشم به جیغهای ناله و نفرین زنها بود و یک چشمم به دیوار همسایه که مبادا تخم زنای دیگری بالا بیاید و بی ناموسی کند، و یک چشمم از لای دروازه، به چشم انداز شورانگیز شالیزار. آرزو میکردم آتش این دعواها زودتر بخوابد و گالوش به پا کنم و از میانه ی مسیر باریک توی مزارع برنج، تا آن دورها بروم؛ آنجا که شالیزار به انتها می رسید و ردیف درختان تبریزی آغاز می شد و راهی را رو به یک روستای ناشناس در مقابلت وا می کرد.

حالا دیگر از ایوان خانه به شالیزار و مه چشم اندازی نیست. پسرش دختر همسایه را گرفته، بچه آورده، خانه ی تازه سازش را درست روبروی این خانه ی کاهگلی، آنطرف جاده بنا کرده، و سگ شکاری بدترکیبش، با آن دو چشم تیله ای براق، با آن صدای نحس نخراشیده مدام زوزه می کشد. پیرمرد خوش نیست. می گوید " نباید اون خونه رو می ساختند، اونهمه پول دور می ریختند. این خونه که بود. چراغ این خونه خاموش میشه. "

مرگش را می گوید؛ " چراغ این خانه خاموش خواهد شد. " و جوری این عبارت را با عجز ادا می کند که گوییا زمستان تمام ناشده خواهد مرد. و این خانه متروک خواهد ماند. و دیگر چای و آب جوش در قوری و سماور آن آشپزخانه ی دنج قل قل نخواهد کرد. و خروس بر پله های نردبام نخواهد خواند در سپیده دمان بهارهایی که می آیند.

 

وحید شعبانی
22 اسفند 1395
ساعت 06:08 صبح


|
امتیاز مطلب : 12
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
مصاحبه ی منتشر نشده
شنبه 14 اسفند 1395 ساعت 1:34 | بازدید : 59 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

 

 

بیوگرافی مختصری از خودتان بگویید.

گویا 35 ساله ای هستم که احساس 70 سالگی میکند. خانواده ام اهل روستایی در حوالی لشت نشایند، به حرفه ها و چیزهایی منتسبم میکنند که خودم درکی از این انتسابات ندارم. از مدرسه و اداره و سربازی و هر جایی که مقیدم کرده باشد گریخته ام، و زیاد از خودم خوشم نمی آید.

 

علایقتان چه چیزهایی هستند؟

در میان همه ی آنچه در این جهان دوست ندارم، فکر میکنم هنوز روستا اغوایم میکند. بوی علف باران خورده، نگاه خیره ی گاو، سایه ای از یک دهقان در دوردست شالیزار، و خواندن خروس در صبحگاه خانه ای گالیپوش... اینها شمه ای از تمام افسونی است که بر من سایه انداخته.

 

از بین علاقمندی هایتان کدام را بیشتر دوست دارید و تمایل به فعالیت در آن زمینه دارید ؟

نوشتن، فیلم ساختن، تدریس کردن، جایزه بردن، پیشرفت کردن... همه ی این چیزها چه معنا دارد؟ چه کسی گفته است که انسان باید همه ی استعدادهایش را شکوفا کند؟ اگر صدایم برای یک دهه از آنتن یک رادیو شنیده شد، اگر داستانم در فلان جشنواره تا فلان مرحله بالا رفت، اگر هنوز گاهی در شهر کاری میکنم، اینها همگی از سر بی میلی شدید، و دهن کجی به همه چیز است. اینکه خانواده ام به شهر آمدند و امکان زندگی بعنوان یک روستازاده را از کودکی های نجیب من گرفتند، برایم نابخشودنی است.

 

چه عنوانهایی را تاکنون کسب کرده اید ؟

جایزه ها و عناوین چیزهایی تهی و پوچند، و انسان بی هویت و بزدل برای پنهان کردن حقارت خود به آن پناه می برد. من هم از حقارت گریبانگیر قرن نانجیب بیست و یکم بری نیستم. اما حرف زدن درباره ی آن و بالیدن به آن عمیقا سرخورده ام میکند.

 

جهان از دیدگاه شما به عنوان یک مستند ساز یا نویسنده چگونه است؟

گمان میکنم در چهار پرسش اول، بطور تلویحی به این پرسش هم پاسخ دادم. من چه چیز را در داستانهایم نوشته ام؟ نگاهی به نوشته های دورریختنی ام بیاندازید. زندگی، اساسا یک تجاوز دائمی همگانی است. مدام همه ی عناصر هستی، در حال هتک حریم هم و ایجاد پدیده های شوم اصطلاحا تازه ای هستند، که ما جریان طییعی زندگی می نامیم. حتی در همین گفتگو اگر کمی پیش برویم، یکی از دو طرف بر دیگری اجحاف خواهد کرد، و اگر دیگری شوریده شود درگیری رخ خواهد داد. در ستم پیشگی ها و نانجیبی های انسان امروزی که حرفی نیست، با آن تولید انبوه زباله و کشتارگاههای مکانیزه ی ذبح و روشهای خلاقانه ی شکنجه و 110 میلیون کشته در جنگهای طویل بی ثمر و 84 میلیون مین عمل نکرده در کویت و کامبوج وعراق و آنگولا و مصر و ایران...، و حیوانات دوست داشتنی با آن طبع نازنین گوشتخواری و جوجه دزدی پرنده شکاری و حمله ی سه شیر به یک غزال وتجاوز منجر به مرگ چندین خروس به یک مرغ و... بله، نمونه های مهربان و منصفی هم از آدمیان و جانوران پیدا می شوند، اما وجود و اثرشان آنقدر کمرنگ است که بودشان با نبودشان تفاوت چندانی ندارد. می گویند انسان در صورت پرهیزگاری و تعادل به خوشبختی می رسد؛ این حرف از اساس پوچ است. زیرا خوشبختی انسان تنها در گرو عمل خود او نیست، چه بسیار رانندگان قانونمندی که در بزرگراهها قربانی بی مبالاتی رانندگان دیگر می شوند، و چه بسیار زنان نجیبی که سرنوشتشان را پای رذالت یک شوهر تباه شده می یابند. کدام تعادل؟ حتی قدیسان و دراویشی که ظاهرا تمام وقت به خودسازی مشغولند با کمترین نسیمی از ریسمان نازک تعادل فرو افتاده اند. تعادل مستدام فقط در ذهن انسان، فقط در حرف، فقط در نوشته ها می تواند باشد. اما در عمل، در واقعیت، وقوعش بیشتر به یک معجزه می ماند.

 

( گفتگوی خبرنگار یک خبرگزاری با من، وحید شعبانی، که به خاطر محتوایش، منتشر نشد. )


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
گوشه ی پیراهن دوست
سه شنبه 21 دی 1395 ساعت 2:56 | بازدید : 50 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

 

 

محمد رضا
یادت می آید که از تو سراغ سنجاقکهای رنگی را گرفتم
و تو نشانی دوستی های هفت سالگی هایمان را به من دادی؟

در این عکس که پنج سال پیش با هم گرفتیم
نه آسمان ابری آن روستاهای گمنام
نه شالیزارهای آب گرفته و خالی
و نه درختهای گمشده در مهِ دوردست
آنقدر در نظرم جلوه ندارند
که آفتابی که بر پیشانی تو می درخشد.


گوشه ی پیر اهنت از پایین جلیقه ات بیرون زده
اما وفاداری ات به رفاقت سی ساله ی مان
از پیری ات
از موهای جوگندمی شده ات بیرون نمی زند
.


سی سالگی من چه خوشبخت بود که تو را داشت،
ای نجیب ترین، ای طاهرترین دوست.



|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 صفحه بعد