عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



عاشق بودن، مانند آنست که در آشوویتس باشی.

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان آواز قو و آدرس mahilooseh.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.






آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 79
بازدید دیروز : 72
بازدید هفته : 353
بازدید ماه : 833
بازدید کل : 51831
تعداد مطالب : 95
تعداد نظرات : 57
تعداد آنلاین : 1

آمار مطالب

:: کل مطالب : 95
:: کل نظرات : 57

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 6

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 79
:: باردید دیروز : 72
:: بازدید هفته : 353
:: بازدید ماه : 833
:: بازدید سال : 4854
:: بازدید کلی : 51831

RSS

Powered By
loxblog.Com

دستنوشته ها، ترانه ها و داستانها

ترانه ی تظاهر، سروده ی وحید شعبانی
سه شنبه 27 آبان 1393 ساعت 2:5 | بازدید : 242 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

تظاهر

 

توی کوچه مون یه شِمره
مردِ منفورِ محلست
خونه شو ساخت تَهِ کوچه
کوچه شد کوچه ی بُن بست

اسمِ کوچه مون حُسینه
یادگارِ یه شهیده
صاحبِ خونه ی تازه
سرِ کوچه رُ بُریده

رگِ آجُرای کوچه
خالی از خونِ قیامه
این طرف چن تا پرنده
اون طرف لشگرِ شامه

شِمرِ شمشیر و شرارت
به دگردیسی رسیده
اونکه میمیره حُسینه!
اونکه می بازه یزیده!

اونکه زالو صفتانه
خونِ آجرا رُ نوشید
شِمرِ ما بود که مُحرّم
پیرَنِ سیا می پوشید

داره دق میکنه تنها
واسه دردِ خونه ها حُر
مونده رو گردنِ کوچه
تیغِ مسمومِ تظاهُر...

وحید شعبانی


|
امتیاز مطلب : 29
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 6
ترانه ی پوستر، سروده ی وحید شعبانی
یک شنبه 25 آبان 1393 ساعت 23:40 | بازدید : 261 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

پوستر

 

توو دلم قلبِ یه گاوه
توو سرم مغزِ یه اسبه
زندگی توو این طویله
بدجوری به ام می چَسبه!

اسب صدصاحب گاوم
سرخرم یکی دو تا نیست
یه وجب جا واسه مستی
توی این طویله ها نیست

سَرِ من توو آخورم بود
جُفتکو بلد نبودم
شاخمو چرا بُریدن؟
من یه گاوِ بَد نبودم!

توی رویای یه باغم
واسه بیصدا چریدن
یا یه دشتِ بی نگهبان
واسه ی شیهه کشیدن

لذتِ یه چآرنعله
آرزوی کُرّه گی هام
دستِ قصّابا نَدینَم
واسه بی تجرُبگی هام

سُمِ بی نعلمو تا کی
به شقیقه هام بکوبم؟
پاره کُن این پوزه بندو!
آخه من یه اسبِ خوبم!


شُده تابلوی هراسم؛
« مردِ قصّاب و یه ساطور »
هزره و پاک و نجیبه
اسب پالون کج مغرور

شیرمو بدوش و بس کن
نمیخوام سوارِ من شی
بذا گم شَم توو فضای
پوسترِ اَسبای وحشی...

وحید شعبانی


|
امتیاز مطلب : 27
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 6
ترانه ی احتمال، سروده ی وحید شعبانی
شنبه 24 آبان 1393 ساعت 23:28 | بازدید : 197 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

احتمال

 

با دو دستای خودم ریشه ی پاهامو زدم
تازه باورم شده که خودکشی هم بلدم

تنِ من با تنِ یه مُرده عروسی کرده
به یه جسمِ بی قریحه خودفروشی کرده

دستم از هراسِ خلقِ تازه ای می لرزه
ساقه ی خُشک یه گل به دستِ من می ارزه

دلم از اطاعتِ گورکنا پوسیده
لبِ من دستِ شبِ تجاوزو بوسیده

پُرم از جرأتِ نحسِ اشتعالِ خودزنی
این منم؛ « راوی شومِ قصّه ی خودشکنی »

بی صدا به شهوتِ فاجعه تمکین کردم
شب به شب گریه ی بی صدا رُ تمرین کردم

دیگه بین من و اون ترانه ها کاری نیس
توو رگام خونِ نجیبِ شاعرا جاری نیس

هرزگی، لذتِ تسلیمو به من فهمونده
منو از « مثل یه غنچه وا شدن » ترسونده

نکنه حماسه ی رها شدن برگرده
نکنه حُرمتِ نفسِ من به من برگرده

نکنه اطاعتم مریضِ سرپیچی شه
نکنه دوباره خاکسترم آتیشی شه

نکنه صدای من بپیچه توو دالونها
نکنه بلرزن از قیامِ من زندونها

نکنه بخوام... بخوام دوباره عاشق باشم
نکنه که من یه شب از توی گورم پا شم

من از این بعثتِ ناگهان یه کم می ترسم
هم از این هرزگی و هم از خودم می ترسم

من همونم که به یه نگاهِ کج می میره
من همینم که با یه ترانه گُر می گیره

وحید شعبانی
5 شهریور 1392
ساعت 20


|
امتیاز مطلب : 12
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
داستان کوتاه بوی گند زرجوب
شنبه 24 آبان 1393 ساعت 17:11 | بازدید : 367 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

 

 

 

 

بوی گند زرجوب

 

 

 


»نگران نباشین، دستاش بسته س! »
»مگه خطرناکه؟»
»نه واسه دیگران، سر خودش بلا میاره!»
»مگه تحت درمان نیست؟»
»همکاری نمیکنه! داروهاشو منظم نمیخوره! با دکتراش میجنگه!»
در راهروی تیمارستان پشت سرِ پرستار قدم بر میداشتم، به سمت اطاق بیماری که روزگاری بالزاک به دستم داده، مرا به جویس مهمان کرده، به ملاقات کازنتزاکیس برده، و درهای کتابخانه ی خاک گرفته اش را به رویم باز گذاشته بود.
»چی کار کردی با خودت مرد!»
»یه کاری برام میکنی؟ »

پیغامش را گرفتم و به راه افتادم. وقتی رسیدم کوچه شلوغ بود. دروازه ی خانه باز بود. می رفتند و می آمدند. داخل شدم. گوسفند سر می بریدند. در میان جمعیت، خودم را جلو کشیدم و تماشا کردم. گزلیک روی گلوی حیوان لیز می خورد. فشارم افتاد. سرم گیج رفت. روی پا بند نبودم. تلوتلو می خوردم که بیفتم که کسی مرا گرفت.
می دانستم حالم بد میشود. مثل آنروزیکه از مدرسه فرار کردم که خودم را به سنگسار آن زن فاحشه برسانم. مثل آنروزیکه به پاهای لرزان آن مرد اعدامی زل زده بودم. مثل اوقاتی که تلقین و تدفین را تماشا میکردم. و مثل وقتیکه از لابلای شیشه ی رنگخورده ی غسالخانه جنازه ی خیس دختری را دید می زدم که قرص برنج خورده بود. و همیشه حالم به هم می خورد. اما باز تماشا میکردم.
نشسته بودم و آب قندم را می خوردم که به سمتم آمد. روی خونی که روی کاشیهای حیاط پاشیده بود راه می رفت. پیغام را رساندم؛
»پولشو میخواد!»
»کدوم پول؟»
خودش می دانست از کدام پول حرف می زنم.
»الآن که ندارم. تازه از مسافرت اومدم، دستم نیست. بگو براش جمع و جور میکنم به اش میدم.»
»گفت اگه نقد نداشتین به جاش اون گردنبندو بدین.»
»کدوم گردنبندو؟»
این را هم خودش می دانست.
»این هدیه ی مرتضاس، بد میشه!»
»گفت مرتضی با همون پول براتون خریدتش.»
پوزخندی زد.
»الآن میآم. اینجا که نمیشه در بیآرمش.»
رفت و برگشت و طلا را به دستم داد:
»بخوره توو سرش! این بود که کارش به تیمارستان کشید!»

گفته بود پول و گردنبند را بهانه کنم؛
»اگه دیدی نگرانمه، اگه دیدی احساس گناه میکنه، اگه دیدی از این بلایی که سرم آورده عذاب وجدان داره بیخیال شو و برگرد. اگه هم غیر این بود بگو پولمومیخوام. اگه پول نداشت بگو گردنبندو بده.»
غیر این بود.
»اگه پول داد ببر بده به یتیمی، صغیری، کسی. اما گه طلا رُ داد بندازش دور.»

از خانه بیرون می زنم. روی در و دیوار کوچه برای او و شوهرش پرده زده اند.
»حاج آقا مرتضی بزرگ زاده و همسر محترمه...»

توی مسیر خانه، گردنبند را توی آب می اندازم. فاضلاب خانه های رودبارتان توی زرجوب می ریزد، هوای محله، بوی گندی دارد. بوی عفن فاضلاب با بوی گوسفندفروشی های اطراف پل در هم آمیخته.

وحید شعبانی

 


|
امتیاز مطلب : 22
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 6
ترانه ی داس و یاس، سروده ی وحید شعبانی
جمعه 23 آبان 1393 ساعت 10:42 | بازدید : 218 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

داس و یاس

 

یه داسِ دلسیاهو میشناسم
که با خونِ گلا سیراب میشه
رفیقِ دستهای باغبونه
با یاسِ باغچه همخواب میشه

جنایتهای داسو یاس دیده
کمر بستن به قتلِ شاپرک رُ
سرِ صدها گلایُل رُ بُریده
در آورده زبونِ قاصدک رُ

هنوزم همنشینِ داسِ شومه
گلِ یاسی که معصومه وجودش
توو آغوشِ پری ، « از یاده بُرده
یه اهریمن » ، چقد شومه وجودش

مُعمّای گلای باغِ خونین
همآغوشیِ سردِ یاس و داسه
مشامِ قاتلِ محبوبه ی شب
همیشه مستِ عطرِ نابِ یاسه

پرستوهای غمگینِ مُهاجر
به یاسِ سَرسپُرده پند میدن
میگن از مردُمِ باغِ مُجاور
حکایتهای مشکوکی شنیدن

شریکِ جُرمِ یه جلّاد هستی
از این بدکارگی یک شب رها شو
خیانت توی ذاتِ تیغِ داسه
یه شب سَر می بُره همخوابه هاشو

وحید شعبانی
28 مرداد 1392


|
امتیاز مطلب : 14
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
ترانه ی اطاق بازجویی، سروده ی وحید شعبانی
سه شنبه 20 آبان 1393 ساعت 17:12 | بازدید : 307 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

تقدیم به سیاوش کسرایی

اطاق بازجویی

 

توو اطاق بازجویی
دو نفر نشسته بودن
یکیشون ترانه خون بود
دستاشو شکسته بودن

جرمش این بود واسه قلبا
طپشو زمزمه میکرد
به جز عاشقانه بودن
کار دیگه ای نمی کرد

اون یکی یه آدمک بود
خالی از شعور و احساس
یه اطاق ساده بود توش
یه لجن بود و یه الماس

یکی پُرسشاش بهانه،
پُرِ بوی عقده ها بود
یکی پاسخاش ترانه،
مث یه برکه رها بود

اما لبخندشو کشتن،
جونشو به لب رسوندن
شاعر روزای خوبو
ته چاه شب نشوندن

بستنش به تازیانه
اون وجود مهربونو
مُردنش شد یه ترانه
که خدا می خونه اونو

 ٭٭٭٭٭

توو اطاق بازجویی
هنو می پیچه صداشون
یکی لاشه بود یکی روح،
خالیه صندلیاشون

یکی رفته تهِ مرداب
که بگنده و بپوسه
یکی رفته آسمون تا
لب مهتابو ببوسه

یکی رفته آسمون تا
ساکن ستاره ها شه
رفته رو به کهکشونا
که مسافر خدا شه

هنو تو قلب زمونس
اون ترانه های نابش
طرح یه لبخند زیبا
مونده رو جلد کتابش


وحید شعبانی
26 فروردین 1392


|
امتیاز مطلب : 19
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
به نیما راواند
یک شنبه 18 آبان 1393 ساعت 10:16 | بازدید : 328 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )


پسر با استعداد من

 

تو گفته بودی: " برگرد سر زندگیت ". و من " گفته بودم: " دیگه بین من و مصطفی زندگی ای نیست ". و آب پاکی را روی دستت ریخته بودم. و بعد از آن کم کم تو را عاشق خودم کردم. و تو هم البته استعداد عجیبی برای عاشقم شدن داشتی. حیفم می آمد آنهمه استعداد به هدر برود. " پسر با استعداد من! " اینجوری صدایت میکردم، یادت هست؟

چقدر دف زدنت باشکوه بود، وقتی روی صحنه موهایت را افشان میکردی! وقتی می نشستی و روی سه تار خم میشدی میخواستم چشم همه ی دختران شهر کور باشد که صاحبت نشوند. ولی من که دختر نبودم. اما در دلم آرزوی سوزناکی داشتم که کاش بودم. آرزویی بیش از هر چیز شبیه به یک عقده ی غم انگیز. دلم میخواست تو مردم باشی. پدر این بچه تو باشی. دلم میخواست خودم را با تو به دنیا نشان بدهم. به خودم، به خاطر تو، افتخار کنم. هر زنی دلش میخواهد به مردش افتخار کند. اما این آدم چیزی برای افتخار کردن ندارد؛ جز همان یک چیز...

گاهی وقتی وضعیتم قرمز بود هم سراغم می آمد. وقتی لمسم میکرد حس میکردم دارد به ام تجاوز میکند... - اما تو چقدر خوب بودی...بی اجازه حتی مرا نمی بوئیدی... - الان اخلاقش خیلی عوض شده. پیش مشاور رفته. بعد از ماجرای تو دیگر قدر مرا می داند.تازه فهمیدم چقدر دوستم دارد.

از حالت برایم بگو. من فیسبوک ندارم. مصطفی از این چیزها خوشش نمیآید. این نامه را تایپ میکنم و پونه از پیج خودش برایت پی ام میکند. پونه یک چیزهایی درباره ات میگفت. میگفت با همه ی دوستان من خوابیده ای؟ راست که نمی گفت؟ میگفت روی فیسبوکت چیزهای رکیک میگذاری. پونه میگفت خیلی عوض شده ای؟ آخر چرا؟ کاش حرمت عشقمان را نگه میداشتی. داری از من انتقام میگیری؟ همه اش که تقصیر من نبود. من که تا پای طلاق هم رفتم. خودت نگذاشتی. پیش وکیل رفتم. وکیل گفت یکشب بگذار از پشت نزدیکت شود، صبح فردا برو پزشک قانونی، شکایت کن، عسر و حرج میگیریم و خلاص. اما تو گفتی درست نیست. انسانی نیست. الان اینکه با همه ی زنهای شهر میخوابی انسانی هست؟ دلم میخواست به تو افتخار کنم. نا امیدم نکن. دستت را شکسته اند - درست، دیگر نمی توانی مثل گذشته ساز بزنی - می فهمم، اما همه ی زندگی که موسیقی نیست. تو خیلی با استعدادی. برو سراغ یک چیز دیگر. بخدا مصطفی همچین آدمی نیست. قرار بود فقط با تو حرف بزنند. قرار نبود که کتک کاری شود، چه برسد به اینکه دستت را بشکنند.

خیلی باهات حرف داشتم. اما باید بروم ناهار مصطفی را بدهم. دارد صدایم میکند...
 

وحید شعبانی

 


|
امتیاز مطلب : 23
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
داستان کوتاه تو هم مرا خواهی فروخت
چهار شنبه 14 آبان 1393 ساعت 10:15 | بازدید : 465 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

تو هم مرا خواهی فروخت

 


برادرت مرا به ساواک فروخت. من که ندیده بودمش. تو میگفتی شبیه من است. قربان صدقه اش میشدی: " آخی، محمدرضا! اونقد شبیه توئه! " کجایش شبیه من بود؟ کجایش شبیه من است، کسیکه بتواند شاعر گمنامی را ،نادیده، به ساواک بفروشد.
برادرت مرا به ساواک فروخت. برادرت، که تو، مرا بخاطر شباهتم با او دوست داشتی، مرا به ساواک فروخت. نادیده از من بیزار بود. از من بیزار بود که حلال و حرام سرم نمی شود. که با خواهر ساده دلش توی یک روز بارانی سرد آبان ماه، در سکوت یک خانه ی کلنگی در محله های پرت لنگرود، خلوت کرده ام. جریمه ی تو از دست دادن من بود. جریمه ی من لو رفتن دفتر شعرهایم، که در ارتفاعات مه آلود لیلاکوه، در عطربازیهای پرتقالستانهای کومله، در فرعیهای بی عابر چمخاله، که به دریا می رسند، در تقدیس آزادی ها و عزتهای ساده انگارانه ی شهرستانی ام، سروده بودم.
برادرت مرا به ساواک فروخت. وقتی تو را به کتک می گرفت گفته بود: " وای به حال ملتی که انقلابیاش این بی ناموسا باشن! " اما من که انقلابی نبودم. من از تمام دنیا تنها تو را و آزادی را دوست داشتم. و تمام طغیانم به شاه و فرح، و تمام برادری ام با خیابانهای خوندیده ی تهران، در همین شعرهای بی مخاطب غمگین، در همین بوسه های پنهانی شیرین، و همین پرسه های رو به گمشدگی در اطاقور، رنگ می باخت.
برادرت مرا به ساواک فروخت. می دانم، از من می ترسید. که تمام نمازهای خوانده و نخوانده اش، جای تازه نشسته ی مُهر، با آن شباهت شگرفش به قاشقی داغ بر پیشانی، و تمام آنچه می کوشید باشد و نبود، در ته خنده ی شاعرانه ای از من رنگ ببازد. که در آن مهمانی برپا نشده در محله ی آنسوی پل خشتی، همه ی وزن هیاهوی ناچیز بودنش را در متانت صدای مخملین تازه داماد سر به زیر مغرور، بر باد رفته ببیند.
برادرت مرا به ساواک فروخت. با همان دستی که ووضو می گرفت، همان دستی که تو را کتک زد، همان دستی که به دعای قنوت بلند میکرد، در اداره ی ساواک لنگرود، برایم راپورت نوشت، که ناموس دزد و وطنفروشم. مرا کتک زدند. اما با اینحال، نام تو کافی بود تا به همه ی جرمهای نکرده اعتراف کنم. چقدر اصرار کرده بودی تا دفتر شعرهایم را به ات بدهم. گفته بودی برادرت دوست دارد، خوشش می آید. گفته بودی برادرت در سینما برای عکس شاه پا نمیشود.
برادرت مرا به ساواک فروخت. و تو می گویی کار او نیست. می گویی کار آن خواستگار قدیمی است که با ساواک کار میکند. می گویی با برادرت حرف زده. می گویی:" نمی دانم به خواستگارم چه جوابی بدهم. " و باور کن، از میان کتکهای این شکنجه گاه تاریک و فحش و تمسخر این بازجوی هیولاصفت و قُطر رو به رشد این پرونده و درد دق کردن مادرم و اندوه از دست دادن تمام دلخوشیهای شاعرانه و غمهای کودکانه ام در صبحهای بارانی شرق گیلان، هیچ چیز به اندازه ی این " نمی دانم " گفتنِ تو روی شانه ام سنگینی نمی کند.

نمی دانی؟ نمی دانی که جواب آدمفروشی را که از تو خواستگاری کرده چه بدهی! گاهی احمقانه فکر میکنم در تمام این جهان، تو تنها کسی هستی که نمی دانی. اما دم جنبانکهای جلگه می دانند باید دم بجنبانند که شکوفه ی بهار نارنج بر چمنزار بریزد، باران پاییز خزر می داند که نباید بند بیاید که سپیدرود طغیان کند، برادرت می داند اداره ی ساواک کجاست که برایم راپورت رد بکند، شکنجه گران می دانند که دست راست من باید سالم بماند که اعتراف و توبه نامه بنویسم، و من می دانم که تو هم مرا خواهی فروخت.


وحید شعبانی

 


|
امتیاز مطلب : 46
|
تعداد امتیازدهندگان : 11
|
مجموع امتیاز : 11
داستان کوتاه بگذار سیگارم را بکشم
دو شنبه 12 آبان 1393 ساعت 2:33 | بازدید : 392 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

بگذار سیگارم را بکشم

 

سرباز بازداشتگاه پشت در می آید و صدایم می زند. پاسخ می دهم و پشت در می ایستم تا از حفره ی کوچک روی در ببینمش.
-    کنت می کشی؟
بی واسطه مرا به یک سیگار مهمان کرده است.
دیروز بازداشتم کردند. پرونده دار بودم، حالا سابقه دار هم خواهم شد. وانگهی، هر کس پرونده ای دارد و سابقه ای.
دیروز دماغ نگهبان سازمان را ترکاندم. هفت سال بود که مثل بچه ای خوب، می رفتم و می آمدم. اما اینها یک جایشان می خارد. آنقدر به بهانه های ریز و درشت پاچه ام را گرفتند که عاقبت دم لای تله دادم. آن دماغ درست میشود. اما پرونده ی من هرگز پاک نخواهد شد. می دانم که قضاوتشان به منی سگ هم نمی ارزد. آنچه ثبت خواهند کرد صرفا حمله، ضرب و شتم و ترکاندن دماغ کارمند وظیفه شناس دولت است. و همین هم ملاک رایشان خواهد بود. اینکه چه شد که اینطوری شد برایشان حرف مفت است. با اینها نباید صادق بود. شاید بهتر بود روی صورتم جوراب می کشیدم و جایی کمین می کردم و از پشت، در تاریکی شب، در کوچه ای خلوت با چماق به جانش می افتادم. تک تک دندانهایش را توی دهانش خرد می کردم. جای سالم روی صورتش نمی گذاشتم. آنوقت چه کسی ممکن بود ذره ای حتی شک کند که کار کارگردان شلخته ی تئاتر شهرستان بوده است؟ واقعا و ابدا هیچکس. اما من که با برنامه ی قبلی با کله توی دماغش نرفتم. همه چیز در کمتر از لحظه ای رخ داد.
آخرین باری که شاید چنین خبطی کرده باشم وقتی بود که پسربچه بودم و بال زنبورها را می کندم. از زنبورها می ترسیدم و بیزار بودم. یک روز بهاری که سر به هوا شیرینی می خوردم یکهو زبانم آتش گرفت. هر چه در دهانم بود به بیرون تف کردم. روی کاشی حیاط خانه ی مادربزرگ، لای تفاله ی اخ کرده ی شیرینی، یک زنبور لهیده بود. وقتی سرم به هوا بود روی شیرینی نشسته بود و من بی هوا زنبور و شیرینی را توی دهانم کرده بود. زبانم را گزیده بود. عید بود و من که نمی توانستم کلامی حرف بزنم تماشا میکردم که چطور بچه های دیگر با دایی بازی می کنند.
دایی، نمایشی به راه می انداخت که بازیگرانش ما بودیم. ترگل و کاوه توی نمایش میشدند زن و شوهر، و من که زبانم ورم کرده بود و لال شده بودم فقط حسرت می خوردم و حسادت می کردم. دایی نقش درخت را به من داده بود که باید دستهایم را مثل شاخه هایش به هوا می بردم. آخ که چقدر دلم میخواست دایی نقش کاوه را به من میداد. هیچ نمی گفتم! میتوانستم بی آنکه چیزی بگویم عشقم را به ترگل نشان بدهم! اما دایی نقش را به کاوه داده بود و من از کاوه بدم می آمد!
این شد که تا چند روز زنبور شکار می کردم و بالش را می چیدم و در شیشه ی خالی مربا زندانی می کردم. وقتی زخم زبانم خوب شد زخم دلم هم خوب شد. زنبورها را بخشیدم.


♣♣♣


بد شد. داشتم زندگیم را می کردم. گرفتار شدم. به خاطر یک نخ کنت چه مصیبتی به بار آمد. از پله های اداره ی تئاتر پایین آمدم و سیگاری آتش زدم. گفت: «نمی فهمی نباید اینجا سیگار بکشی؟» لحنش بد بود. اگر محترمانه گفته بود می خندیدم و با شوخی سیگار را زیر پایم له می کردم. گفتم:«مودب باش!» گفت:«با آدم بیشعور باید همینجوری حرف زد!» یک قدم به سمتش رفتم و گفتم:« به من میگی بیشعور؟!»  یک قدم به سمتم آمد و گفت:« اگه شعور داشتی توی محیط بسته سیگار نمی کشیدی!» شاخ به شاخ بودیم. بچه که بودم توی محله مان دیده بودم چه جوری کله می زنند. لحظه ای بعد نگهبان سازمان کف کاشیها، پای گیت افتاده بود و خون از دماغش فواره می زد. همه جمع شدند. نگهبانهای دیگر هم رسیدند و مرا به سرباز کچل کلاش به دست تحویل دادند.
سرباز را می شناختم. مدام در اطاقک پاسگاه می دیدمش که پست می داد. هر بار سلامی می کردیم و با شوخی می پرسیدم:«پُره؟» و او با خنده ی ساده ی یک نوجوان دهاتی می گفت: «آره.» آنوقت جلوی پاسگاه، وسط خیابان دستهایم را صلیب می کردم که:«پس بزن خلاصم کن! درست بزن وسط قلبم!» و او می خندید. از این شوخی لذت می بردم. دلم میخواست جایی در یک نمایش یا فیلمنامه آنرا بگنجانم. این صحنه را که آدم بیگناهی که پیراهن سفیدی بر تن دارد دستهایش را در مقابل سرباز ساده ای صلیب کند و بگوید:« د بزن! بزن خلاصم کن!» و سرباز ماشه را بکشد و سینه سرخ دیگر نخواند! اما سرباز پاسگاه شلیک نمی کرد. فقط می خندید. آخرین بار گفته بود:«توی زندگی چیزهای قشنگ هم هست!» به گمانم پیش خودش فکر کرده بود که به عابر شوخ چیزی بگوید، و این به ذهنش رسیده بود.
دیروز متن نمایشم رد شد. وقتی از پله های اداره ی تئاتر بالا می رفتم دلهره داشتم. البته همیشه در همه ی اداره ها یک همچو حالی دارم. منشی مسئول تئاتر شهرستان پوشه ی متن نمایشم را روی میز گذاشت که بردارم.
-    پذیرفته نشد.
پوشه را برنداشتم. چیزی نگفتم. فقط از اطاق خارج شدم و از پله ها پایین آمدم و آخرین کنتم را آتش زدم. این سومین بار متوالی بود که متنی می نوشتم و مجوز نمی گرفت. هر دو بار قبل درباره دلیل پذیرفته نشدنش با آنها بگومگو کرده بودم. بار قبل مسئول تئاتر شهرستان در نهایت گفته بود:«یکی دیگه بنویس ایشالا پذیرفته میشه. فقط یه چیزی بنویس که شرمندت نشیم! شما که همه چیزت سه تا سه تاست! بذار اینم سه تایی بشه دیگه!»
پریشب که در آن روستای دور، در حاشیه ی شالیزار، از خانه ی دوست دیالیزی ام بیرون آمدم در پریشانی ذهنم به تنها کنت به جا مانده در پاکت فکر می کردم. کنار خیابان سوت و کور روستا ایستادم. ماشینی نمی آمد. میخواستم روشنش کنم. اما نکردم. از اینکه سیگارم را آتش بزنم و آنوقت یک ماشین برسد و ناچار باشم نیمه سوخته رهایش کنم بیزارم. دلم میخواهد آنرا تا ته بکشم. این شد که در پاکت ماند. شب در خانه ی بی زن، چیزی خواندم. داستان کوتاه «حادثه ی پیچ خیابان» آلبرت مالتز. پای اینترنت، صفحه ی فیسبوک دکتر سیدمهدی موسوی هنوز فعال نبود. بالای صفحه نوشته بود هنوز خبری از دکتر و فاطمه اختصاری نشده است. کامنتی نوشتم. به اینکه الآن در این ساعت شب، دکتر در کدام سلول تکیده است فکر کردم. در این تشویشها دوباره به یاد دوست دیالیزی ام افتادم که قند شدیدش هر دو کلیه اش را از کار انداخته بود و در پنجسال گذشته، یک روز در میان خونش را از عوض می کردند. چشمهایش کور شده و ریه اش آب آورده و پایش می لنگید. و ظاهرش بیش از هر چه به مرده ای در حال پوسیدن شباهت داشت. صفحه ی سایتی را باز کردم که در آن مقاله ای درباره ی این بیمار دیالیزی نوشته و عکسهایی از او و دو فرزند خردسالش گذاشته بودم. چک کردم تا شاید کسی که بخواهد به بیمار نیازمند کمک کند کامنتی گذاشته باشد، اما هیچی نبود. تنها سیگارم را برداشتم و روی لبم گذاشتم و کبریتی آتش زدم. خانه فضای دلگیری داشت. جای زنم خالی بود. از خانه قهر کرده. زن سوم من. یادم آمد که دوست ندارد در خانه سیگار بکشم. کبریت را فوت کردم و سیگار را توی پاکت برگرداندم.

♣♣♣


از سوراخ هواکش خاموش بازداشتگاه زنبوری به دورن می آید. روی دیوار روبرویم می نشیند. سرباز بازداشتگاه سیگار را خاموش به دستم داده. صدایش می زنم و آتش می خواهم. کام اول را که میگیرم صدای ماشینی از توی حیاط پاسگاه می آید. با کام دوم از راهروی بازداشتگاه صدای گفتگو می آید. گوش می دهم. قفل در می چرخد. افسری وارد میشود.
-    پاشو راه بیفت.
نمی خواهم سیگارم را نیمه کاره رها کنم. اما در افسر چیز تلخی هست که نمیخواهم ازش تقاضایی بکنم. اگر در صورتش لبخندی بود با شوخی ازش میخواستم بگذارد سیگارم را تا آخر بکشم. کام سوم را میگیرم و تمام. بگذار این هم سه تایی باشد! وسوسه ی نانجیبی دارم که سیگار را روی تن زنبور روی دیوار خاموش کنم. اما نمی کنم. افسر سرباز را شماتت می کند.
-    تو به اش سیگار دادی؟
-    بله قربان.
-    گوه خوردی!
در محوطه ی پاسگاه سربازی کلاش به دست پست می دهد. دلم میخواهد دستانم را برایش صلیب کنم و مثل بازیگری پر از اغراق فریاد بزنم:«بزن! بزن خلاصم کن!»
نمی توانم دستانم را صلیب کنم. اولین باری است که دستبندم می زنند.


وحید شعبانی
7 اردیبهشت 1392
ساعت 19:05

 


|
امتیاز مطلب : 13
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
ترانه ی اسید، سروده ی وحید شعبانی
دو شنبه 12 آبان 1393 ساعت 1:28 | بازدید : 305 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

اسید

 

توی قلب نجیب من با شعر
عطر خون شهید می پاشن
روی صورت سفید ماه شهر
ابرا دارن اسید می پاشن

گرگای سگلباس این گلّه
برّه ها رو توو روز می دزدن
کوسه ها خون مفت می نوشن
ماهیا رعیتای بی مزدن


زیر بارونِ هشتِ صبحِ رشت
زخم کهنه منو جِرَم میده
من دهان گلایلی هستم
که یه سگزاده توش شاشیده

حال داغون یه زنو دارم
که به جُرم نجابتش مُرده
مومنی که یه عمر دعا کرده
روز قبل از اجابتش، مُرده

حال ملعون یه عروسک که
مَرد خونه به اش تعرض کرد
یه زنِ شومِ بی پناهی که
شوهرش هم به اش تجاوز کرد

وقتیکه (( ظاهرا هنرمندا))
مردای ناف و پایین نافن
شاعرای دلزخمی تنها
- مث من - مُفخورای علّافن

گرگا و جاسوسا و جلّادا
همه شون از قُماش هم هستن
اما خندم میگیره از کارِ
سگایی که با گرگ، همدستن

بِدَریدم منو، همین خوبه،
سرنوشتم همین دریدنهاس
روی چهره م اسید می پاشین؟
عکس من توی ماه هم پیداس

وحید شعبانی
5 آبان 93
8 صبح


|
امتیاز مطلب : 10
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
ترانه ی ماموت، سروده ی وحید شعبانی
دو شنبه 12 آبان 1393 ساعت 1:1 | بازدید : 306 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

ماموت

 

توی این جنگل به ظاهر شهر
یه گوزنم میون کفتارا
بذار این شعر، خودستایی شه؛
من یه جغدم میون این مارا

یه زن هرزه خوب می فهمه
عقده های مغز فاحشه مو
تو نجیبی، ولی نمی بینی
گریه های زیر بالشمو...

تن این رختخواب، چرکیده
بس که تن های زخمیو دیده
باید این لحافو بسوزونم
آخه عطر دیوونگی میده

تو یه لاشه شبیه آهویی
کرکسا بوتو خوب میشناسن
من یه موجود منقرض شده ام
اینجا ماموتو خوب میشناسن

من برهنه میرم سر صحنه
حس بدنامتر شدن دارم
حس انزجار قشنگی از
آهوهایی که خر شدن، دارم

جشن ملی ملت وحشه
گرگ و کفتار و مار می رقصه
وقتی قصاب صابعزا باشه
یه گوزن روی دار می رقصه


وحید شعبانی
10 آبان 93


|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
ترانه ی آروغ، سروده ی وحید شعبانی
یک شنبه 11 آبان 1393 ساعت 4:1 | بازدید : 340 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

آروغ

 

حس منحوس هرزه ای دارم
مثل یه جنازه توو بارون
مثل چک خوردن از پلیس شهر
پیش چشمای بسته ی قانون

مثل آروغ زدن سر شام
شکل ناجور ناخوشی هستم
مث سگ، زنده ام ولی هر شب
پر از احساس خودکشی هستم

یه فرند بلوند مو مشکی
پی یه مرد داغ چارشونه س
من تمام زندگیم اما
یه بلوز کثیف چارخونه س

عوق زدن روی هر چه هست و نیست
هنر شخصی مزخرفمه
وقت بالاآوردن زخمام
مستراحای این جهان کممه

حافظ و سعدی از بَرَم اما
توو کف شعرهای شاهینم
مرگ، جزیی از آرزوم شده
با تمام وجود، غمگینم

وحید شعبانی


|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
داستان کوتاه فرخ
یک شنبه 11 آبان 1393 ساعت 3:2 | بازدید : 398 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

فرّخ

 


ناگهان او را ملاقات می کنم. او را. سی سال بار سوزناک این ندیدن را به دوش کشیدم و حالا باید بار سوزناک دیدنش را، آن هم بعد از سی سال، به دوش بکشم.
سی سال گذشته است. نیازی به شمردن نیست. سال به سال، حساب سالهای بی او را نگه داشته ام. گفته بود «شاید ده سال دیگر دوباره هم را دیدیم، بگذار همه چیز قشنگ بماند».
ده سال! در ساعت جدایی، ده دقیقه هم برایم ابدیتی بود! در سال جدایی، جان کندم تا ده ماه بگذرد! ده سال! تازه شاید! پس لعنت به همه چیز!

سی سال پیش وقتی آمد جوانی بودم سرخوش. شاعر پروانه های باغمان در روستا، نویسنده ی آسوده در سایه ی درخت لیمو، با ته رنگی از رویای پرسه در عالم هنر و درخشش بر صحنه ی نمایش
وقتی آمد دیگر چیزی ننوشتم. و آمدنش و بودنش آنچنان تخدیرم می کرد که آرزوها و رویاها را واگذاشته، درآمدم را دو - سه و چند برابر کردم تا آپارتمانی در شهرستان و ماشینی بخرم، تا دختر رویاهای من، دلیل تازه تری برای دوست داشتنم پیدا کند. اما عروس نشده، رفت.

زیبا بود. مثل همه ی معشوقه هایی که می روند. مثل همه ی معشوقه هایی که دستمان تا ابد از دامنشان کوتاه است. زیبا بود. با گیسوان خرمایی اش، با ته صدای نازکش که یکشب در باران فومن، ترانه ای از مهستی را درگوشم نجوا می کرد.
وقتی رفت تا دو سال هر ثانیه می کوشیدم شهامتی برای انتحار بیابم. از خون می ترسیدم و رگ نمی زدم. از ارتفاع هراس داشتم و از پل نمی پریدم، بر درد بی طاقت بودم و خودسوزی نمی کردم، و نفس برایم شیرین تر از آن بود که به دار آویخته، گردن شکسته، خفه شوم. فقط قرصهای خواب بودند که آرامشم را تضمین می کردند. ده ورق قرص خوابم را در کمپوت گیلاسی حل کردم و سرکشیدم. تا دروازه ی ابدیت رفتم و راهم ندادند. کم مانده بود فلج شوم. قرصهای وطنی راه خانه ی مرگ را بلد نبودند.
کم کم زمان گذشت و به زندگی برگشتم. با دردی جانسوز. با حفره ای در سینه، ناشی از جای خالی عشقی که گمان میکنی هرگز پر نخواهد شد.

رفت. با مردی سبزه رو نظیر من، کمی سردتر و کمی کوتاهتر از من. با اینحال از بسیاری جهات شبیه به من، جز آنکه بیگانه با شعر.
رفت. خانه ای در شهرستان، با آشپزخانه ای، مبلمانی، ماشینی، درآمد مکفی ماهیانه ای، و بعد، فرزندی.
خبرهایش گهگاه می رسید. دو سه سال بعد، ماشین را به یک ماشین بهتر عوض کردند. و دو سه سال بعد فرزند دیگری. پسردار شدند.

و حالا ناگهان او را ملاقات می کنم. با آنکه حتی چهره اش را از خاطر برده بودم اما در اولین نگاه این ملاقات ناگهانی، ناگهان آن صورت خواستنی را به یاد می آورم. لحظه ای در هم خیره می مانیم و بعد، راه را باز می کنم که رد بشود. نمی دانم او هم مرا به خاطر آورده یا نه. به سمت میز منشی آموزشگاه می رود. جوان سبزه رویی همراهش هست. رو به میز خودم، پشت به میز منشی، گوش می ایستم. جوانک آمده برای ثبت نام کلاس بازیگری. در حفره ی سینه ام به تلخی می خندم: «پسرش شاگرد من خواهد شد». می خواهم برگردم تماشایش کنم. اما نمی توانم. سی سال است که آفتاب رخسارش بر من نتابیده.
هنوز به شصت سالگی نرسیده. هنوز صورتش را بزک می کند. چقدر چاق شده. نمره ی عینکش بالاتر رفته. و هنوز هم بی دلیل به آدمها لبخند می زند. و چه دیر این را فهمیدم که پشت آن لبخند همیشگی، هیچ دلیلی بر مهربانی نیست. که کسیکه امروز تو را به لبخندی ابدی مهمان می کند، فردا تو را به بغضی ابدی مبتلا خواهد کرد.
نه! این منصفانه نیست! او رفت، چون همانطور که خودش هم گفت، باید می رفت.

رفتنش یادم هست. اصلا مگر میشود که یادم نباشد؟! در آن آخرین ثانیه ها وقتی سایه اش پشت شیشه ی مشجر دروازه ی خانه ام پیدا و سپس ناپدید شد، همانجا روی کاشیهای حیاط فرو ریختم و کوشیدم بغضم را بشکنم. حتی به کوچه نرفتم که دور شدنش را تماشا کنم. همین کالبدی که الآن در دو سه متری من ایستاده، آنروز آخر پاییز درحالیکه تلخ می خندید و میگفت «همیشه دوستت خواهم داشت»، ترکم کرد.

درگیر گیر و دار تشنج این ملاقات ناگهانی ام که ناگهان صدایم می زند: «فرّخ
همان صدا! همان صدای آوازه خوان شب بارانی فومن! صدایم می زند! سی سال بود که نامم را از دهانش نشنیده بودم! مثل همانوقتها دو پایم سست میشود و رعشه میگیرم! کم مانده کف اطاق دفتر آموزشگاه فرو بریزم!

سی سال منتظرت ماندم! در رویاهایم تو بودی که برمیگشتی! در خوابهایم تو را می دیدم که آمده ای، و در صبح باغی بهاری با من قدم می زنی! در نادانی های عاشقانه ام می دانستم که برمیگردی! اما شاید نه اینقدر دیر! که سرم مثل حیاط خانه در صبح برفی زمستان، سپید، صدایم مانند خواندن یاکریمی بر دودکش بخاری خاموش تابستان، دو رگه، و دستانم مثل شاخه های بید پشت پنجره در باد پاییز، لرزان! باشد، باشد، بهار دوست داشتنت هنوز پابرجاست! می دانم که می دانی! می دانی که هرگز نتوانستم فراموشت کنم! باشد، باشد، خوش آمدی بانو! به حرمت تمام آنچه به پایت باختم، به قداست همه ی اشکهای ریخته و نریخته ی این شب سی ساله، بگذار این بغض نشکستنی را پیش رویت پاره پاره کنم!
سی سال منتظرت ماندم! معنی انتظار را می دانی؟ نه، نمی دانی! انتظار، شبی است که صبح نمیشود! بارانی است که بند نمی آید! دردی است که تسکین نمی یابد! مسافری است که به خانه برنمی گردد! بغضی است که نمی شکند! نه، معنی انتظار را نمی دانی!آخر کسیکه معنی انتظار را بداند کسی را منتظر نخواهد گذاشت! آن هم سی سال!
سی سال میز شام را چیدی! سی سال لباس خواب پوشیدی! در کدام مهمانی ها رقصیدی؟ پایت به کدام زرگریها باز شد؟ بگو غیر از من چه کسی یک شام خوردن با تو را، یکشب رقصیدن با تو را، یک طلا به گردن تو آویختن را سی سال انتظار کشیده، که من یکبار تو را دیدن را انتظار کشیده ام؟

می لرزم. صدایش همیشه مرا به همین روز می انداخت. رو به میز خودم، پشت به او، ایستاده ام. آهسته می چرخم. رو به او می ایستم که رو به شاگرد تازه ی کلاس من ایستاده است. باز صدایش می زند: «فرّخ
مرا به «فرّخ» اش نشان می دهد: «این خانم میگن این آقا استادتونه...»


وحید شعبانی

 


|
امتیاز مطلب : 14
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 6
داستان کوتاه شلیک به فاخته
شنبه 10 آبان 1393 ساعت 5:39 | بازدید : 346 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

 

شلیک به فاخته

 

« باقی راهو باید با موتور بریم ».

وقتی موتوری کرایه اش را گرفت و از همان راهی که آمده بود، از میان شالیزارها برگشت، ما خود را در برابر دروازه ی یک باغِ پُردرخت پیدا کردیم، در انزوای روستایی گمنام. با امیر به این گوشه ی دنج آمدم تا با تو، هنرمند خلوت نشین آشنایم کند، که شاید همان بازیگری باشی که برای فیلمم به دنبالش میگشتم. از میان درختان انبوه باغ که گذشتیم صدای شلیک خفیفی آمد.

« عمومه! از وقتی تفنگ بادی خریده کارش شده همین که کلاغا رو پر بده! »

داس دستت بود و علفهای باغ را می تراشیدی. آمدی و امیر را بغل کردی. امیر با شوخی شماتت میکرد: « تو که هنوز اون ریشو نزدی درویش! »

مرا هم بغل کردی. امیر گفته بود سی ساله هستی، و من تارهای سفیدِ مو را روی شقیقه هایت می شمردم. از آغوشت که در آمدم نگاه رضایتمندانه ای به امیر کردم که: « خودشه! »

وقت غروب درباره ی کارمان حرف زدیم. مشتاق بودی و سوال می پرسیدی: « قصّه ت چیه؟ »

« ماجرای یه جوون روستاییه که عاشق یه دختری میشه و میخواد ازش خواستگاری کنه، اما وقتی می فهمه یه آدم دیگه هم بدجوری عاشق همون دختره شده، دختره رو رها میکنه میره جبهه و شهید میشه. »

« حالا نمیشه شهید نشه؟ »

« سفارشیه. »

« شهید که سفارشی نمیشه. »

من به حرفت ته خنده ای زدم، و تو آب پاکی را روی دستم ریختی: « من شهیدو بازی نمی کنم. شهیدو کسی بایست بازی کنه که پاک باشه. من نیستم. »

« فیلمه دیگه... »

جواب امیر را هم ندادی، و رفتی که چای بیاوری.

شب، پای کوتام با امیر سیگار می کشیدیم که از توی باغ صدای گریه ات بلند شد. عمویت را پاییدیم که چه میکند، اما دراز کشیده بود؛ تکان نخورد: « هر شب کارش همینه. همین که اون پرنده شروع می کنه به خوندن، اینم میره پای اون آزاد دار، زار می زنه. »

در تاریکی، توی نور کمسوی لامپ کم مصرف کوتام، لابلای درختها پیدایت کردیم. نشسته، به تنه ی این درخت آزاد تکیده بودی و اشکهات را توی دستهات می ریختی. فاخته، کو کو می خواند، و صدای گریه ات در شب بهاری باغ می پیچید و با صدای آن پرنده در هم می آمیخت. آن وقت که امیر روبرویت زانو زده بود و دلداریت میداد، من لابلای شاخه های همین درخت، پرنده ی غمگینت را کشف کردم که بُریده بُریده، با فاصله می خواند. بعد که گریه ات تمام شد و آرام تر شدی دو کلام حرف زدی:

« هیشکی نمی دونه فاخته ی نر آواز می خونه، همه فک می کنن فاخته ی ماده س. هیشکی نمی دونه فاخته ی ماده اصلا نمی خونه. »

وقت خواب، توی پشه بند، از قصّه ی تلخت چیزی برایمان نگفتی. اشک در چشمانت می لرزید. عمو خوابیده بود، بعد، امیر هم خوابید، و من سرم را زیر پتو کرده بودم. دوباره آمدی پای این درخت. دوباره صدای هق هق ات آمد.

●●●

پاییز بود که دوباره دیدمت. صورتت را تیغ انداخته بودی و بوی عطرت سرم را می برد. قاه قاه می خندیدی، و کافه ی پاتوق بچه های تئاتر را گذاشته بودی روی سرت. مرا که دیدی خنده ات خشکید. بینمان سکوتی بود؛ مثل کسیکه انگار از آن سکوت خوشش نیاید پرسیدی: « فیلمت به کجا رسید؟ »

« کار نکردمش. یه نفر دیگه کار کرد. »

بعد، بیرون کافه قدم زدیم و سیگار کشیدیم. خوب بود اینکه در شهر، شیک و خنده رو دیده بودمت. اما نمی توانستم تعجب نکنم: « فک نمیکردم اینجا ببینمت. »

« آره، سر تمرین تئاترم. »

« چی هست؟ »

«ماجرای دو تا برادره که یه باغو از پدرشون به ارث می برن و میخوان با هم تقسیمش کنن. یه درخت آزاد درست وسط زمیناشونه. هیچکدوم از داداشا کوتاه نمیان. نمی تونن با هم، سر اینکه درخت توی زمین کدومشون باشه، کنار بیان. آخرش تبر میارن قطعش می کنن. »

« لابد تو یکی از اون داداشایی؟ »

« نه. من اون درخته م. اونه که داره داستانو تعریف می کنه. »

« متن مال کیه؟ »

« مال منه. خودم نوشتمش. » و سیگار را با سیگار روشن کرده بودی.

●●●

زمستان بود که امیر خبر خودکشی ات را برایم پیامک کرد. درگیر کار بودم و به تدفینت نرسیدم. حالا سه ماه هم گذشته، که دوباره به روستایتان آمدم. موتوری می خواست مرا ببرد سر خاکت، اما نگذاشتم. دلم بیشتر می خواست اینجا باشم؛ پای کُنده ی این درخت آزاد، که از کمر قطعش کرده اند. دیگر نه عمویت هست، نه آن درخت هست، نه تو هستی، و نه آن پرنده ی غمگین. عمویت وکیل گرفت، به قاضی پول خوراند، و دعوای وِراثت را بُرد و باغ را فروخت. آن شب توی کوچه ی کافه، کمی از این ماجرا برایم گفته بودی: « عَموم فکر می کرد من رفتم اونجا که دس بذارم روی ارث و میراث. پرنده رو کشت و درختو برید که پای من از اونجا بیفته. یه روز صبح رفتم دیدم جنازه ی پرندهه افتاده پای آزاددار. مورچه ها دورش کرده بودن. روش مگس نشسته بود. برداشتم همونجا پای درخت چالش کردم. » زیر نور نئون های همان کافهراز گریه های شبانه ات را هم برایم فاش کرده بودی: « یه اسب بود، که مادیان پدربزرگم چن سال پیش زاییده بود. اونم جزو ارث و میراث بود. گاهی سوارش می شدم می رفتم لات. حیوون خیلی خوبی بود. اون شبی که شماها اومدین، تازه دو سه روز بود که اسبه مُرده بود. توی آت و آشغالای عَموم سَم تاج الملوک پیدا کردم. حیوونو چیزخور کرده بود. »

درباره ی اینکه عمویت دخترش را هم، از لجِ تو، داده بود به یک مردک نخراشیده، چیزی نگفتی، که امیر بعدها برایم گفت. بعد هم که خودت باقیمانده ی همان تاج الملوک را خوردی.

 

وحید شعبانی

21 اردیبهشت 1393

 


|
امتیاز مطلب : 11
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
ترانه ی تجاوز مشروع، سروده ی وحید شعبانی
شنبه 10 آبان 1393 ساعت 5:11 | بازدید : 602 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

تجاوز مشروع

 

تخت شبِ این شهرِ بزک کرده ی مشروع
آلوده ی همخوابگیِ روح و بدنهاس
محدوده ی رفتآمدِ موشای تجسّس
سلولِ دلِ عاشقِ لامذهبِ تنهاس

حس کردنِ یه قلبِ تَرَک خورده حرومه
وقتی که سند خورده به نامِ یه حرومی
ممنوعه یه گُل از غمِ شخصیش بناله
دستِ علفاس باغِ عزاهای عمومی

قانونِ تجاوز به حریمِ یه ستاره
توو محکمه ی ستاره کُش چیز بدی نیست
یه قلبِ پُر از عاطفه از دستِ زمین رفت!
این فاجعه ی شومِ غم انگیزِ بدی نیست!

انگل زده این ناحیه از ذهنِ زمانو
با خاطره ی اَنگِ وَبا پاک نمیشه
تا کاوه خودش سنگدل و مار به دوشه
مغزِ پسرش نصیبِ ضحّاک نمیشه!

فرزندِ مسیحاییِ فردای زمونه
رو سطحِ شبِ ماه به دنیا بیاد ایکاش
بانوی شعور و واژه آبستنِ دیوه!
مغموم ترین ترانه می لرزه رو لبهاش...

وحید شعبانی
16 مرداد 1392
ساعت 4 بامداد


|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
مقاله ی سینمایی با موضوع تجاوز، به قلم وحید شعبانی
شنبه 10 آبان 1393 ساعت 4:5 | بازدید : 533 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

 

 

 

 

تجاوز در سینما، از دریچه ی «بازگشت ناپذیر»

 

به قلم وحید شعبانی

 

پلان سکانس تجاوز در فیلم «بازگشت ناپذیر» یکی از تکان دهنده ترین موارد مربوط به تجاوز در عالم سینماست. صحنه ی تجاوز در فیلمهای دیگری نیز به وضوح به تصویر کشیده شده است  که نمونه ی کامل آن «سگهای پوشالی» ساخته ی «سام پکین پا» است. جالب است که «گاسپار نوئه» آنچنان که در مصاحبه با «بی بی سی» گفت، با تاثیر گرفتن از فیلم «پکین پا» اقدام به ساخت «بازگشت ناپذیر» کرده است. دیگر فیلمی که به شکل گیری ایده ی «بازگشت ناپذیر» در ذهن «گاسپار نوئه» قوت بخشید فیلم «رستگاری» اثر «جان بورمن» بوده است. در فیلمهای دیگری نظیر «ملنا» ساخته ی «تورناتوره» (به شکلی غیرتصویری)، «انتقام» ساخته ی «تونی اسکات»، و «آخرین تانگو در پاریس» ساخته ی «برتولوچی»، تجاوز سهم به سزایی در بیان محتوایی اثر ایفا می کند.

 

اما تفاوت عمده ی تجاوز در «بازگشت ناپذیر» با سایر موارد آن چیست؟

در «بازگشت ناپذیر» زمانیکه «آلکس» (مونیکا بلوچی) قصد دارد از مسیر زیرگذر از عرض خیابان بگذرد به مرد چاقو به دستی برخورد می کند که راه گریزی برایش نمیگذارد. «آلکس» می گرید و رهایی را التماس می کند اما چاقو تا قطعی شدن تجاوز از گردن او دور نمیشود.

اما «آلکس» کیست و چه ماجرایی دارد؟ او دختری است که اخیرا نامزدی اش را با «پی یر» که فرد مثبت و معقولی است بر هم زده و به «مارکوس» (وینسنت کاسل) که از لحاظ شخصیتی در نقطه ی مقابل «پی یر» قرار دارد ملحق شده. در صحنه ی تعیین کننده ای از فیلم، هر سه شخصیت در مترو در کنار هم قرار میگیرند تا گفتگوی اساسی فیلم در میانشان رخ بدهد. «پی یر» به شیوه ای پژوهشگرانه از «آلکس» میخواهد تا دلیل کنار گذاشتن او و انتخاب «مارکوس» را بیان کند. اما «آلکس» حقیقتا خود نیز پاسخ روشنی درباره ی این انتخاب ندارد. با اینحال آنچه در پایان این گفتگو از سوی «آلکس» و «مارکوس» بیان میشود به شکلی تلخ، طعنه آمیز و درست است؛ «پی یر» در رابطه با آلکس محترم و مسئول است و این چیزی است که «آلکس» را نسبت او سرد میکند. «آلکس» به صراحت اعتراف میکند که رابطه با چنین مردی برایش کسل کننده است. و در مقابل، مردی خودخواه و بی مبالات نظیر «مارکوس» او را بر سر ذوق می آورد. سرنوشت «پی یر» در رابطه با زن محبوب زندگی اش رقت انگیز است. «پی یر» به خاطر کیفیت انسانی رفتارهایش از سوی معشوقه اش طرد میشود، و بدتر اینکه جای خود را به رقیبی مشمئزکننده می دهد. «مارکوس» در عشق ورزی به «آلکس» وحشیگری خاص خود را دارد و آنقدر طفیلی است که حتی پول سیگارش را از کیف نامزدش کش می رود.

با چنین زمینه ای صحنه ی تجاوز در زیرگذر شکل منحصر به فردی به خود میگیرد. اینجاست که مفاهیم در قالب هنر چهره ی متفاوتی از خود بروز می دهند. آیا تجاوز به «آلکس» توسط «تنیا» (مرد همجنس باز) تلخ است یا شیرین؟ خوب است یا بد؟ به لحاظ قواعد کیهانی عادلانه است یا ظالمانه؟ آیا «تنیا» شکل بزرگنمایی شده ی «مارکوس» نیست؟ آیا سطح و کیفیت وحشیگری «تنیا» در انتهای سطح و کیفیتی از وحشیگری نیست که «مارکوس» را در نظر «آلکس» جذاب نشان می داد؟ مخاطب وقتی بر قلب شکست خورده ی «پی یر» رقت می آورد، در مواجهه با مورد تجاوز قرارگرفتن «آلکس» می گوید: «مرد وحشی دوست داشتی؟ بفرما!»

 

گونه ی رقم خوردن رخدادها در «بازگشت ناپذیر» مفاهیم جاری در فیلم را لایه لایه می کند. اما در فیلمی نظیر «سگهای پوشالی» اینگونه نیست. «امی» (سوزان ژرژ) زن شوهردار جوانی است که رفتاری اغواگرانه را از خود بروز می دهد، به گونه ای که پسران مجرد روستا را برمی انگیزاند تا هر جور شده از او کام بگیرند. هر چند که در «سگهای پوشالی» دو مرد به صورت متوالی به یک زن تجاوز میکنند اما سیر درونی رخدادها طبیعی است؛ یک زن بازیگوش مردهای اطرافش را تحریک میکند و تاوان پس می دهد. ضمنا در این فیلم «امی» پس از کشمکش اولیه به تجاوز تن در می دهد و از آن لذت می برد و تنها در مقابل مرد دوم است که از آن سرخورده میشود.

 

در «آخرین تانگو در پاریس» تجاوز بین مرد و زنی رخ می دهد که پیش از آن با هم رابطه داشته اند. «ژان» (ماریا اشنایدر) به گونه ای هیستریک به «پل» (مارلون براندو) علاقمند است و آنچه در این فیلم به شکل تجاوز رخ می نمایاند در واقع کامجویی سادیستی و خشن مرد از زن است. در قوانین جاری در برخی کشورها نظیر سوئد بزهی تحت عنوان «تجاوز در چارچوب ازدواج» وجود دارد که حدی متعالی تر و مترقی تر از روابط انسانی را طلب می کند. با این تعریف رخداد تلخ و تند میان زن و مرد فیلم «برتولوچی» واقعه ای تجاوزگونه قلمداد میشود. اضافه بر این شاید در این صحنه آنچه «ژان» را می آزارد تعرض فیزیکی «پل» نباشد بلکه فاز روانی «پل» است که او را می رنجاند. «پل» در حین تجاوز «ژان» را وادار می کند تا کلماتی سیاه وتلخ را بعد از او تکرار کند که پیش از این نشنیده است.

 

در «انتقام» تجاوز به شکل کلاسیک خود رخ می دهد. «میریا» (مادلین استو) دزدیده میشود، کتک می خورد، با اعمال تزریق معتادش می کنند و در نهایت در خلسه ای از درد و گنگی و یاس مورد تعرض قرار میگیرد. در «انتقام» تجاوز به زن اثیری، پس از ایجاد عشقی ممنوع میان او و «کوچران» (کوین کاستنر) رقم می خورد. همسر ثروتمند و سالخورده ی «میریا» وقتی به خیانت زن جوانش پی می برد او را به افرادش می سپارد تا روح و جانش را نابود کنند. «انتقام» فیلمی عاشقانه است که با بیان نجابت گناهکارانش (میریا و کوچران)، پلشتی زندگی زناشویی قراردادی را به تصویر می کشد. تجاوز به «میریا» تجاوز به روح عشق توسط جریان زندگی ماده گرا و ماده پرست است که در تاریخ بشر هر روز تکرار شده و میشود. تجاوز در فیلم «تونی اسکات» یک واقعه ی غیرمترقبه نیست. چیزی پیش بینی ناشدنی در جریان فیلم نیست. حتی بدون نمایش آن نیز میشد حدس زد که چه سرنوشتی در انتظار «میریا» ست؛ زنی که عشق ممنوعش لو رفته، و قدرت، مکنت و قساوت همسرش او را به سلطه در خواهد آورد. اما آیا چنانچه همسر «میریا» خیانت او را می بخشید و او را به خانه برمیگرداند همخوابگی «میریا» با همسرش با تلخی یک تجاوز برابری نمی کرد؟ شاید برای «جیم هریسون»، نویسنده ی اثر اقتباسی «انتقام»، تجاوز به «میریا» توسط یک مزدور، همان تجاوز همسر «میریا» به اوست. گو اینکه آن تجاوزگر در واقع یکی از افراد شوهر «میریا» ست. آیا بین اینکه خود «تیبی» (آنتونی کویین - شوهر میریا) به «میریا» تجاوز کند یا اینکه آن را به یکی از افرادش محول کند تفاوتی هست؟ طلاق عاطفی در میان «تیبی» و «میریا» حاکم است، و قلب «میریا» با عشق به «کوچران» می طپد. پس محق کیست؟

 

در «رستگاری» تجاوز شکل طعنه آمیزی به خود میگیرد. یک گروه از دوستان در جریان یک ماجراجویی در جنگل به دو همجنس باز بر می خورند. در این میان کسیکه مورد تجاوز قرار میگیرد یک کارشناس بیمه (ند بیتلی) است که در امور اقتصادی و زد و بندهای زندگی مدرن شهری مهارت دارد. اوضاع مرفه زندگی او برای دوستانش حسرت و حسادت برانگیز است. اما آنچنان که «بورمن» در فیلمش به تصویر می کشد پول و بیمه در هنگام اضطرار اساسی کمکی به او نمی کنند. طعنه آمیزتر وقتی است که مرد همجنسباز در حین تجاوز از قربانی ثروتمند خپلش میخواهد که در مقابل چشم همه صدای خروس در بیاورد و کارشناس ییمه نیز به شکل موهن و حقارتباری قوقولی قوقو می کند. در «رستگاری» تجاوز قطعه ای از پازل فجایعی است که دامنگیر گروه میشود. در واقع تجاوز نقش محوری در ماجرا ندارد. با اینجال بعنوان شاید تنها صحنه ی کامل تجاوز همنجنسگرایانه در تاریخ ماهوی سینما قابل تامل است. در اینجا کسانیکه ماهیت رستگارانه دارند لااقل از تجاوز در امان می مانند. نظیر صحنه ای که «اد» (جان وویت) در حالیکه به درخت بسته شده است در آستانه ی تجاوز از سوی مرد دوم قرار میگیرد اما «لوییز» (برت رینولدز) به موقع می رسد و نجاتش می دهد.

 

در «ملنا» (مونیکا بلوچی) یک جامعه علیه اوست. حتی پسربچه ی قهرمان فیلم هم که عاشق «ملنا» ست لباس زیر او را می دزدد و با خود به زیر لحاف می برد. شوهر «ملنا» به جنگ رفته و زن تنها از سوی جامعه متهم به فساد است. به گونه ای شبیه به «آیرن پاپاس» در «زوربای یونانی». زنهای شهر «ملنا» را زیر دست و پایشان کتک می زنند و لگدمال می کنند، و مردان شهر به او چشم دارند. هر کس به گونه ای و در حد و جایگاه خودش به حقوق و حریم «ملنا» تجاوز می کند. قانون تنها پناهگاه او می تواند باشد. اما وقتی به وکیل چاق شهر مراجعه می کند این بار از سوی آقای وکیل رسما مورد تجاوز قرار میگیرد. «تورناتوره» اوج بی پناهی یک زن را به تصویر می کشد. تجاوز در «ملنا» شکل ناگزیری دارد. به گونه ای غیرمستقیم می گوید: «به هر حال تجاوز حتمی است! فقط باید شرایط ایجاب کند!» تجاوز به «ملنا» چهره ای منفعل از قربانی تجاوز را نشان می دهد. «ملنا» تلاش چندانی برای پرهیز از سوء استفاده نمی کند. در واقع شانسی برای نجات ندارد. «ملنا» می خواهد بگوید وقتی شرایط تجاوز فراهم شود امکان گریز از دست تجاوزگر وجود ندارد. اگر آقای وکیل تجاوز نکند لابد آقای پلیس، یا آقای شهردار، یا آقای همسایه آنرا عملی خواهند کرد. در «ملنا» تجاوز به شکلی ظریف در لایه های زیرین داستان تنیده است. تجاوز در «ملنا» در ماهیت ماجراست.

 

به طور کلی در اکثر قریب به اتفاق موارد، تجاوز رخدادی نامطبوع جلوه می کند اما در «بازگشت ناپذیر» همه چیز در هاله ای از احساسات و قضاوتهای دوگانه قرار میگیرد. اگر به «آلکس» تجاوز نمیشد و «آلکس» زیر لگدهای «تنیا» خرد نمیشد تا انتهای فیلم و پس از آن درباره ی ظلم عاطفی «آلکس» نسبت به «پی یر» احساس دلسوزی می کردیم. یک زن سبکسر، مردی متین و موقر و صمیمی را به شکلی تحقیرآمیز پس می زند تا با یک حشیشی موهن همراه شود. اگر در زیرگذر «تنیا» با چاقوی «عدالت کثیف» خود سد راه «آلکس» نشود چه کسی حساب «پی یر» را با «آلکس» تسویه خواهد کرد؟ هر چند خیلی تلخ، اما «تنیا»، تجاوزگر انزجارآور «بازگشت ناپذیر»، به شکلی نادانسته در حال برقرار کردن عدالت است. او چوب بیصدای خداست. او بدون آنکه آگاه باشد حکمی کیهانی را درباره ی زنی سطحی اجرا میکند. هرچند این برای «پی یر» نیز وحشتناک است و او در سطح، چنین توقعی از عدالت کیهانی ندارد. اما انگار اجتناب ناپذیر است.

لایه ی دیگری از مفهوم در «بازگشت ناپذیر» در ناگفته های فیلم است. چنانچه تجاوز از داستان فیلم حذف شود چه چیز باقی می ماند؟ زنی که امکان تعالی در زندگی خود را تباه کرده و به مسیری قدم گذاشته که انتهای پوچی دارد. «آلکس» با «مارکوس» به یک مهمانی می رود که تصویر مشخصی از ابتذال است. ماندنش در مهمانی به معنای پذیرفتن این ابتذال خواهد بود اما او نمی پذیرد و مهمانی را ترک میکند. طعنه آمیزتر اینجاست که حالا اتفاق ظاهرا فجیعتری در انتظار اوست که همان تجاوز باشد. پس «آلکس» باید چه کند؟ در مهمانی بماند یا نه؟ در واقع پاسخ در اینجاست که او باید در انتخابش تجدید نظر کند. مسئله ی او ماندن در مهمانی یا نماندن در آن نیست. به هر حال «مارکوس» با اوست و ارمغان بهتری از این ابتذال برای «آلکس» ندارد. آلکس اگر می خواهد رستگار شود باید به «پی یر» رجوع کند. باید در مهمانی به او ملحق شود. اما دلجویی او را پس می زند و به خیابان می رود. در واقع «آلکس» مشکل چندانی با خود «مارکوس» ندارد. مشکل او با مهمانی است. او آنقدر ابله هست که فردای شب مهمانی بتواند دوباره با «مارکوس» آشتی کند. همانگونه که آنقدر ابله بود که بتواند او را به «پی یر» ترجیح دهد. او اشکالی در ذات «مارکوس» نمی بیند. صرفا از موقعیت امشب گلایه دارد. وانگهی اگر بنا بود «آلکس» با دقت بر رفتارهای «مارکوس» او را کنار بگذارد این اتفاق خیلی زودتر می افتاد. اگر «تنیا» در چند دقیقه، و در یک پلان سکانس، فاجعه را برای «آلکس» رقم نمی زد این فاجعه به صورتی تدریجی و ملایم در زندگی «آلکس» رقم می خورد. به این معنی که وجود «آلکس» طی یک دوره ی زمانی طولانی در رابطه با «مارکوس» رو به زوال می رفت. اما «تنیا» بی آنکه بداند لطفی در حق آلکس می کند و سیه روزیهای یک برهه ی طولانی از زندگی را در یک زیرگذر برایش فشرده می کند. این یک هشدارنامه برای جنس زن است. پایان راه یک انتخاب را نشانش می دهد. و نام فیلم اشاره ی موذیانه ای دارد که انتخابها برگشت ناپذیرند. اما لزوما درباره ی همه ی زنانی که در انتخابهای خود مانند «آلکس» عمل میکنند از عدالت کیهانی خبری نیست. بسیاری از آنان با «مارکوس»های خود طی طریق می کنند و هرگز ملتفت بروز اشکال یا وقوع فاجعه ای در کیفیات انسانی وجود خود نمی شوند. با اینحال همانگونه که آنتونیونی در «آگراندیسمان» واقعیت بزرگنمایی شده را نشان می دهد، «گاسپار نوئه» نیز در «بازگشت ناپذیر» سرنوشت زن مازوخیست آخرالزمانی را به شکلی بزرگنمایی شده به تصویر می کشد.

 

وحید شعبانی

 


 



:: برچسب‌ها: تجاوز , سینما , فیلم , بازگشت ناپذیر , گاسپار نوئه , سام پکین پا , وحید شعبانی , تونی اسکات , ,
|
امتیاز مطلب : 12
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
داستان کوتاه باغ توت فرنگی
جمعه 9 آبان 1393 ساعت 1:1 | بازدید : 2372 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

باغ توت فرنگی

 

حالا هم که از من خواستگاری کرده. شنیده ام به مادرش گفته: «یا شهره یا هیچکسپس دوستم دارد. بدقیافه هم نیست. خانه دارد، پراید دارد، پول دارد، لیسانس دارد، شغل خوب و بیمه دارد. خانواده ی خوبی هم دارد. مادرش همیشه نذری می دهد.
خواهر دوقلویم ماجرای باغ توت فرنگی را می داند. فقط او می داند. دیشب گفت: «نباید زنش بشی! کثافته!» من هم ترش کردم و گفتم: «مودب باش! دربارش اینجوری حرف بزنی ناراحت میشما!» باید همین را میگفتم! قرار است شوهرم بشود! اگر احترامش را نگه ندارم احترام خودم میشکند!
چرا نباید زنش بشوم؟ به نظرم مرد زندگیست! هر چه را بخواهد به دست می آورد! شرکتشان توی همه ی شهرها هتل دارد! چه سفرها که با هم برویم! چه شبها که با هم صبح کنیم! با هم بچه بزرگ کنیم! دلم پسر میخواهد! مطمئنم پدر خوبی میشود! برای من و بچه هایش همه چیز فراهم میکند!
مادرم میگوید: «از این خواستگار بهتر گیرت نمیآد! آدمِ انسانه
شب خواستگاری باهاش حرف زدم. معذرت خواهی کرد. من هم وانمود کردم ازش دلخورم. گفتم: «چطور تونستی اینکارو بکنی؟» بغض کرد و گفت: «به خدا خیلی دوس ات دارم! توی زندگیمون جبران میکنم
من دختر عاقلی هستم. فکر میکنم چیزی که توی ده دقیقه اتفاق افتاده نباید روی یک عمر زندگیِ آدم اثر بگذارد. چیزی که از من کم نشده! هنوز خوشگل هستم! هنوز پوستم مثل بلور می درخشد! تازه، گذشته ها گذشته!
قول داده رانندگی یادم بدهد، بگذارد ادامه تحصیل بدهم، کار کنم و دنبال آرزوهایم بروم. من که آرزویی ندارم، جز اینکه مادر بشوم!
قول داده باغ توت فرنگی را به نامم کند. دلم میخواهد شبهای بهاری توی کلبه بخوابیم و صبحانه را زیر سایبان و روی میز و صندلی راحتی، لابلای بوته های توت فرنگی بخوریم. چقدر توت فرنگی دوست دارم! دلم میخواهد مربا درست کنم!

توی باغ توت فرنگی سوارم شد. البته من درک می کنم. بالاخره مرد است، نیاز دارد. من هم مقصر بودم. لباس و آرایشم تحریکش میکرد.
از پشت مرا گرفت و لای بوته های توت فرنگی خواباند. اول گریه کردم، بعد که گفت: «جیغ نزن، زود تمومش میکنم!» آرامتر شدم. و وقتی گفت: «شل بگیر، وگرنه درد داره ها!» کم کم خودم را رها کردم و لذت بردم. پسر بدی نیست.

وحید شعبانی - خرداد 93

 


|
امتیاز مطلب : 29
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 7