عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



عاشق بودن، مانند آنست که در آشوویتس باشی.

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان آواز قو و آدرس mahilooseh.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.






آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 64
بازدید دیروز : 72
بازدید هفته : 338
بازدید ماه : 818
بازدید کل : 51816
تعداد مطالب : 95
تعداد نظرات : 57
تعداد آنلاین : 1

آمار مطالب

:: کل مطالب : 95
:: کل نظرات : 57

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 6

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 64
:: باردید دیروز : 72
:: بازدید هفته : 338
:: بازدید ماه : 818
:: بازدید سال : 4839
:: بازدید کلی : 51816

RSS

Powered By
loxblog.Com

دستنوشته ها، ترانه ها و داستانها

تنها مرگ است که دروغ نمی گوید
جمعه 16 مهر 1395 ساعت 18:49 | بازدید : 101 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

 

 

هر بار پیروز رفیعی را تماشا می کنم منقلب میشوم. به این فکر می کنم که در کدام روز بارانی شمال به دنیا آمد؟ در کدام کوچه ها گردوبازی می کرد؟ در کدام سال، در کدام مدرسه، در کدام روز اول مهر به کدام کلاس اول دبستان رفت؟ در کدام نوروزها عیدی گرفت و خندید و در کدام یلداها پای حرف بزرگترها نشست و هندوانه خورد و خوابش برد؟ کی پشت لبهایش سبز شد و شلوار لوله تفنگی اش را کدام خیاط دوخت؟ زیر تیر چراغ برق کدام کوچه های رشت پاتوق می کرد؟ کدام جرقه در ذهنش او را به سمت هنر کشاند؟ آرزوی بازی در کدام نقشها را داشت؟ در کدام بهار عاشق شد و در کدام زمستان گریست؟ مرگ چه عزیزانی را به عزا نشست؟ کدام غصه اولین تار مویش را سفید کرد؟ چه عمری گذشت تا همه ی سرش سفید شود؟ به چه شوخی هایی می خندید؟ آن عکس را کدام عکاس با کدام دوربین از او گرفت که بعدها روی آگهی فوتش زدند. و بعد وقت بستن چشمهایش به روی این خواب کوتاه، که زندگی می نامیم، کدام ترانه ی محلی را به خاطر می آورد؟ و بعد چه بارانهایی سنگ گورش را شستند؟ و چه دوستانی دلتنگ یک چای خوردن با او شدند در یک قهوه خانه ی فراموش شده، شاید در چمارسرا.

 

آری تنها مرگ است که دروغ نمی گوید.



:: برچسب‌ها: وحید شعبانی , پیروز رفیعی , مرگ , رشت , تئاتر , ,
|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
سُکرِ سی سالگی
جمعه 9 مهر 1395 ساعت 4:58 | بازدید : 103 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

 

 

آن سایه ها، آن عطرها، آن خانه های در خواب رفته ی روستایی، آن مسیرهای فرعیِ مفرّح، آن چهره های کمیاب، و سرآخر... آن احساس شیرین خستگی در ساقها و پنجه ها،

و آنگاه آن توقف کوتاه بر سنگی و سکویی، و رفع خستگی...

و کمی بعد احساس دلپذیر رسیدن و شکوفا شدن در پهنه ی شهری کوچک...

شهری که این بار- به واسطه ی این عزیمت تازه، با این شکل و شمایل تازه- چهره ی افسونگر خود را در نظرت پدیدار میسازد...

میانبر زدن از شالیزار به دهستانهای پرت... گریختن از میانِ راه جنگلی، به سوی ده کوره های دور... و نشستن بر نیمکت نجیب قهوه خانه ای غبارآلود در غروبی مسکوت... و آنگاه نوشیدن چای در طرح کهنه ی نعلبکی... و ناآرام بودن... ناشکیبا بودن... برای کشف مکانی تازه،برای رسیدن به فهمی تازه، و درک شعوری تازه و تماشای منظره ای تازه، برای یافتن سرگذشتی تازه...

بی تابی تمام نشدنی برای رهایی یافتن از هرچه که تو را یک جا نگه می دارد، تو را محبوس میکند در احساس دروغینِ امنیت...

صومعه سرا - پاییز 90


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0