عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



عاشق بودن، مانند آنست که در آشوویتس باشی.

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان آواز قو و آدرس mahilooseh.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.






آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 52
بازدید دیروز : 14
بازدید هفته : 66
بازدید ماه : 636
بازدید کل : 56351
تعداد مطالب : 92
تعداد نظرات : 57
تعداد آنلاین : 1

آمار مطالب

:: کل مطالب : 92
:: کل نظرات : 57

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 6

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 52
:: باردید دیروز : 14
:: بازدید هفته : 66
:: بازدید ماه : 636
:: بازدید سال : 9374
:: بازدید کلی : 56351

RSS

Powered By
loxblog.Com

دستنوشته ها، ترانه ها و داستانها

فوتبال حرام است
جمعه 24 مهر 1394 ساعت 21:32 | بازدید : 58 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

فوتبال حرام است

 

فوتبال حرام است. فدراسیون فوتبال حرامکده، فوتبالیستها حرامیان، و آنها که از قبال آن ارتزاق می کنند، حرامخواران.

بعد از این عبارتها به یقین عده ای در مقابلش موضع می گیرند. آنها چه کسانی خواهند بود؟
اول خود حرامیان. یعنی فوتبالیستها. آنها در ازای بازی و تفریح و شهرت و زد و بند با انواع و اقسام (( ف. کاف )) ها میلیونر می شوند. البته تمرین هم می کنند. اما شام شاهانه و استخر و سونا و جکوزی و ماساژور و حساب بانکی در حال انفجار، یا قصر آجودانیه و زعفرانیه، خستگی از تن فرهاد کوهکن هم به در می کند.

دسته ی دوم که خدایان این حرامستانند دلالانند که در هر لباس و کسوتی یافت می شوند. آنها که با جابجا کردن ستاره های در پیتی که بهترینهایشان پیروزی بر فوتبال بدبختی مثل بحرین را جشن میگیرند، در تهران به آن می بازند، و مالدیو آبکش شده ی سال 98 را یک بر صفر در هم می کوبند، دلالان با جابجا کردن این حیف نانها به نان و نوا می رسند. همه ریز مطلب را می دانند و من تفصیل نمی دهم.

دسته ی سوم بنده های خدا که شغل حرفه ای در جوار این حرامخانه دارند. خبرنگار و نتیجه نویس و گزارشگر و کارمند هیئت و داور و ناظر  و پزشک تیم و روانشناس باشگاه و راننده ی آمبولانس استادیوم و بوقچی مواجب بگیر کانون هواداران. اگر دروازه ی فدراسیون را بر شرع و عدالت، گل بگیرند اینها باید حرفه ی تازه اختیار کنند. کار نیست. پس فوتبال باشد بهتر است. بالاخره یک آب باریکه ای هست. میشود با در آمدش قسط پرایدت را بدهی.

دسته ی چهارم هوادارانند. بچه هایی که بالاخره باید چیزی را دوست داشته باشند. مجیدی نشد، کریمی. کریمی نشد، شجاعی، شجاعی نشد، صادقی... پشت این قرمز و آبی ها، رنگ به رنگی ها دلیلی بر مهربانی، نوعدوستی، و وقار انسانی نیست. چیزی شبیه همان تیفوسی های اروپایی. شریعتی نخوانده ها، مطهری نشناس ها، امیرکبیر گم کرده ها، مصدق ندیده ها، و آوینی گریزها...
حتی خدمت سربازی را در انتظامات استادیوم آزادی گذرانده ام، و گفتن ندارد و همه می دانند که چه کسانی به استادیوم می روند و آنجا چه فرهنگی بروز پیدا می کند. بقول گزارشگران محبوبمان: تماشاگران فهیم ایرانی. فهم عمیقشان نمی گذارد به این فکر کنند که پولهای فوتبال از کجا می آید و به کجا میرود. فقط داد کشیدن و رها کردن هیجانهایشان پای شبکه ی سوم و توی استادیوم اهمیت دارد. شعارهایشان گاهی هم شیرین است. بجز وقتهایی که مثلا می گویند: مهدی با اون قرارداد... و از این حرفها.

دسته ی پنجم که عذرشان موجه است. معلوم نیست که با امام حسینند یا با یزید. همیشه آخر تحلیل هایشان یک اما هست که تمام قضیه را منتفی می کند. اگر چنین یادداشتی را بخوانند صراحت آنرا وقاحت تلقی می کنند. خودشان عمرا چیزی نمی نویسند. و اگر بنویسند در رد و قبول نوشته های دیگران می نویسند. آنها بیشتر پیشکسوتان و بزرگترها و میانسالان و میانه روهایند.

فوتبال حرام است. آن بازی که ستاره های در پیتش بنز و بی ام دبلیو سوار شوند و گاهی برای رفع عذاب وجدانی که ندارند به کودکان محک پولی بدهند برای فرهنگ ما نیست. برای تاریخ ما نیست. برای شیعه های مردی نیست که سنگ بر شکمش می بست.
اینکه چرا از بالا دستور گل گرفتن درهای فدراسیون را نمی دهند به این معنی نیست که فوتبال موید است. نه. خیلی چیزهای دیگر هم مثل فحشا و اختلاس و رسانه ی غیرفرهنگی و موسیقی مبتذل داخلی و دانشگاههای مدرک فروش هم هست که بزرگان از بودنشان غمگینند و در پی راهکار اصلاحشان هستند.البته که در چنین آخرالزمانی، اشتغال جوانان  به حرامگونه ی فوتبال شاید بهتر از تکیدنشان در پای منقل و زر ورق و سیخ و سنجاق باشد. هر چه باشد برای یک جامعه، جوان برنزه ی خوش اندام خوشگل خوشبخت بهتر است از معتاد مافنگی و فیلسوف دیوانه و بیکاره ی محله های پایین شهر.

اگر فوتبال نبود خیلی از این مزدا و آزرا نشینان باید واکسی میشدند. اما حالا به لطف همان پولهای بادآورده ی فوتبال، دانشگاه رفته اند و دکترا می گیرند و بعدها قرار است در همین فدراسیونها و باشگاهها و هیئتها کاره ای بشوند. آنوقت دیگر ما دیپلمه ها را که ملاغه نمی زنند.
روز بارانی رشت شاید پیش پایمان ترمز کنند و خبرنگار بی دوچرخه و بی الاغ را تا دو سه خیابان بالاتر برسانند؛ آخی، خبرنگار بیچاره، چقدر من موفق و با اراده بودم که به جایی رسیدم... اینها فقط می نویسند و به درد نمی خورند. مفید نیستند. من ستاره ی ملت بودم.
آری تو ستاره ی آن لایه از ملتی بودی که ابتذال را می پسندید. نه آن لایه که در سردشت و گیلانغرب مدفون شدند. نه آن چهره های مستعد شهادت آبان 59، که در محضر امامشان گریستند.

صد البته که من هم از ابتذال دهه ی 90 مبری نیستم. من هم بخشی از آنم. این را می نویسم که کمی کمتر مبتذل باشم. امشب در آغاز محرم حسین می نویسم که کمی کمتر یزیدی باشم.

اینجا کانون شیعیان علی ست. اینجا عربستان نیست. استقلال، الهلال نیست. و اسطوره های ما نظیر شاهزاده ی سعودی، مستراح زرین نداشته اند. اگر آنها دلارهایشان را میلیونی خرج فوتبال می کنند ربطی به ما ندارد. آنها خیلی کارهای دیگر هم می کنند.

در شهری که هنوز کسانی غم پرداخت ویزیت پزشک و پیچیدن نسخه و هزینه ی دوا درمان و جراحی قلب و فلان و فلان را دارند، داشتن فوتبالی که رقم کوچک قراردادش دویست میلیون تومان باشد، حرام است.

سینما و موسیقی و بازارمان هم بهتر نیست. که این خود موضوع یادداشت دیگری خواهد بود.

وحید شعبانی
24 مهر 94


|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
کنایه ای به تئاتر رشت
سه شنبه 14 مهر 1394 ساعت 12:37 | بازدید : 146 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

فضای مجازی را برای ما بگذارید

 

از جشنواره ی سال 93 تئاتر اداره ی ارشاد استان گیلان شروع می کنم. جشنواره ها را به نام شهرها و استانها نباید شناخت. باید دید چه افرادی در چه سازمانی آن را برگزار می کنند؛ جشنواره ی سالانه ی تئاتر ارشاد.


این روزها بیشتر میشنوم بحثهای مربوط به نقد کردن و نقد نکردن تئاتر را. برخی از دوستان به شکلی مضحک بر انند که نقدکنندگان را به دو دسته ی اصلح و غیر اصلح تقسیم کنند تا با این ترفند کودکانه بتوانند از زیر تیغ انتقادات عمومی جان به در ببرند.


بعد از بیانات یوسف فخرایی در تئاتر ارشاد، دروازه ی تازه ای از بحث پیرامون تئاتر در رشت باز شده است. طعنه آمیز است که پیش از بیانیه ی فخرایی، چنین دیدگاههایی از سوی بسیاری از جوانهای پیرامون تئاتر ابراز میشد که دوستان نقدگریز به واسطه ی همان ترفند مذکور (نقد کننده ی اصلح و نقد کننده ی غیر اصلح) ان را در نطفه خفه می کردند. خوشبختانه تاریخ به بشر تحمیل کرده است که دست بالای دست بسیار است. شاید در سالن رحمدل بتوانند صدای یک جوان تازه کار را ببرند اما صدای یوسف فخرایی را در وارش هم نمی توانند.
از اینجا شروع کنم که اصلا نقد کننده ی اصلح کیست و چه کسی صلاحیت تعیین این را دارد که بگوید شما برای نقد تئاتر شهرستان هنرنشناسی مثل رشت اصلح هستید یا نه؟
یوسف فخرایی با ارج نهادن به مخاطب آغاز می کند؛


چگونه تماشاگری این چنین مشتاق، صبور و متین را ندیدید؟ بسیار به آن ها افتخار می کنم...



اما دوستان نقدگریز با حمله به مخاطب آغاز می کنند و او را فاقد صلاحیت اظهار نظر عمومی می نامند.


فخرایی از خود و از خود تئاتری ها آغاز می کند؛


متاسفانه دیواری کوتاه تر از تئاتر وجود ندارد چون هر کسی که بخواهد می تواند از آن بالا برود و بازی کند؛ متن بنویسد و کارگردانی کند. این هراس بزرگیست...


این در حالیست که دوستان نقدگریز از مخاطب آغاز می کنند. با این گفته که:


اصلا این آقا چه کاره است؟ چند کار تئاتر کرده است؟ سابقه اش چیست؟ تا حالا کجا بوده؟ وقتی ما در جشنواره ی دوغ دونقوز آباد داشتیم جایزه ها را درو می کردیم این طفل ها کجا بودند؟ برو بچه! من قد موهای سرت تئاتر کار کرده ام!



بله. راست می گویند. وقتی سالنهای ارشاد (و اخیرا سالن خانه ی فرهنگ و هنر شهرداری) و اخبار فراخوان جشنواره ها و امکانات و زد و بندهای اداری و شرح چم و خم لایی کشیدن از میان بندها و تبصره ها ویژه ی شما بوده، باید هم رزومه تان سیاهه ی طویلی باشد.


اما حالا که شما نقدکنندگان را به چالش تعیین صلاحیت می کشانید در معادله ی خنده آور ساده ای، ما هم شما را به چالش کیفیت می کشانیم. و ساده تر اینکه اگر شما تئاتری های خوبی بودید الان تئاتر در این شهر با این وضعیت اسفبار سالنهای خالی روبرو نبود. که تئاتری هایش ناچارند رفقا و اقوام و همسایگان و آبا و اجداد خود را به سالن دعوت کنند که شاید چند ردیف اول پر بشود. وقتی شما جوانهای منتقد و معترض به رویه ی فعلی هنر در حیطه ی خود را غیراصلح می  دانید آنها هم به راحتی حق دارند بگویند که شما و تئاترتان به کفر ابلیس هم نمی ارزید.



معبدتان همین سالن وارش است. و خط مقدمتان میدان شهرداری. و سفر قندهارتان تئاتر فجر. و جنگ تروا برایتان همین جشنواره های ارشادیست.



خوشبختانه خود من با سابقه ی سیزده ساله ام در هنر و رسانه و مطبوعات، ابدا در حیطه ی غیر تخصصی، نقد نمینویسم. اینجا هم به هیچوجه دنبال نقد تئاتر نیستم. بلکه مثل گذشته دغدغه ی ساختاری را دارم که بخت زلال بالندگی و شکوفایی در آن جاری نیست.


به خاطر می آورم که در جلسه ی نقد تئاتر ارشاد سال 93 مجری مراسم به زبان خود اعتراف کرد که اکبر رادی جوانی را به او معرفی کرده بود و آقای مجری از کمک به آن جوان ابا کرده بود و حالا که آن جوان پشت همان تریبون در کنارش نشسته بود و در حد خودش در تئاتر موفق شده بود آقای مجری پیشکسوت به این خاطره می خندید.


این خاطره در خود پیامی کنایی دارد؛ چه بسیار جوانهایی که اینچنین در ریشه خشکیدند و شوقشان در نطفه خفه شد.

با این اوصاف می خواهم نقدکنندگان را به گونه ای بهتر دسته بندی کنم؛


اول مخاطبانند. آنها بعنوان کسانی که ساعتهای با ارزش خود را صرف تماشای تئاتر می کنند حق دارند با ادبیات خود و با سطح شناخت شخصی خود تحلیل کنند. آیا مگر همین مخاطبها نیستند که تئاتریها با التماس آنها را به سالن می کشانند؟ هر فرد محق است اظهار نظر کند. و کسی نمی تواند خود را از دیگران فهیم تر بداند.


دسته ی دوم خود منتقدین هنر هستند که راجع به تئاترها اظهار نظر می کنند. ما که در شهر خود ایبسن و استریندبرگ نداریم. همین است که هست. اگر تئاتریهای ما در حد بردوی باشند برایشان منتقد در حد یون چئول کیم (رئیس کانون ملی منتقدان) می آوریم. به هر حال شاید اگر بنا بقول دوستان اصلح و غیر اصلحی در کار باشد همین منتقدان تئاتر اصلح ترین ها هستند. اما در رشت چند منتقد صریح تئاتر داریم؟ اگر به دوستان باشد ترجیح می دهند همه ی تئاترها را آقای فرامرز طالبی نقد کند که از سر حجب و حیا و رقت قلب، از گل نازکتر به کسی نگوید.

دسته ی سوم روزنامه نگاران، خبرنگاران، و ژورنالیستها هستند. آنها صبح و شب در جامعه حرکت می کنند. ابعاد و زوایای آن را می شناسند. یک ژورنالیست هنری که پیگیر سینما و موسیقی و ادبیات و تئاتر است خیلی بهتر از هر کسی می تواند آسیبها و راهکارها و ضعفها و قوتها را ببیند و بشناسد و بیان کند. او هرگز در بررسی تئاتر به تکنیک بازیگران و نوع کارگردانی و سبک نویسندگی و شکل دکور و کیفیت نور نمی پردازد. بلکه مسائل عمده ی برون صحنه ای را به چالش می کشد. دقیقا در همین نقطه است که دوستان نقد گریز به منتقدان خود حمله ور می شوند که نقدش غیرتخصصی است. بله. بازی و کارگردانی و دکور و نور و متن مسئله ی ما نیست. مسئله ی ما اساسی تر است.


فضای هنر استان بالنده نیست. رقابت وجود ندارد. و منابع و امکانات به عدالت تقسیم نمی شود. در واقع اصلا تقسیم نمی شود.
در فضایی که مدیران و برخی هنرمندان در آغوش هم عکس یادگاری میگیرند نمیتوان حرف از عدالت در تقسیم بخت و امکانات و منابع زد. خواهی نخواهی افرادی که مدام از پله های ارشاد و خاتم و خانه ی فرهنگ و هنر بالا پایین می روند و به جای نامه نگاری، در آن اطاقها پاتوق می کنند بخت بازتری برای حرکت دارند. و در این امتداد سالها روی صحنه می روند و طبعا صاحب رزومه میشوند و احتمالا جوانی که امروز دست به کار رابطه بازی و زد و بند در تئاتر رشت شده است سال 1404 با اتکا به فلان رزومه و شرکت در جشنواره ی پشمکنامه ی تشتکستان، دیگران را فاقد صلاحیت نقد خواهد دانست.

دوستان جان، من از رقابت بین مهدی شایان و مهدی طاهرپور حرف نمی زنم. حتی از رقابت بین به جشنواره رسیده ها و از آن بازمانده ها حرف نمی زنم. درد شهری را دارم که قلیانسراهایش، و کوچه پشتی هایش، و خرابه هایش، و باغهایش، و نیمه شبهایش، و خانه خالی هایش، پر از دود و پسمانده ی استعمال کراک و حشیش و شیشه و هروئین کسانیست که شاید اگر درهای باز و محیط بالنده تری در خاتم و خانه ی فرهنگ و فلان و فلان وجود داشت خیلی بهتر از ایکس و ایگرگ می نوشتند و می درخشیدند.

فضای انجمن شعر مال برخی دوستان، فضای خانه ی تئاتر مال برخی دوستان، فضای اکران و تولید مال برخی دوستان...


فضای مجازی را برای ما بگذارید.

وحید شعبانی
مهر 1394


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0