عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



عاشق بودن، مانند آنست که در آشوویتس باشی.

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان آواز قو و آدرس mahilooseh.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.






آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 116
بازدید دیروز : 72
بازدید هفته : 390
بازدید ماه : 870
بازدید کل : 51868
تعداد مطالب : 95
تعداد نظرات : 57
تعداد آنلاین : 1

آمار مطالب

:: کل مطالب : 95
:: کل نظرات : 57

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 6

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 116
:: باردید دیروز : 72
:: بازدید هفته : 390
:: بازدید ماه : 870
:: بازدید سال : 4891
:: بازدید کلی : 51868

RSS

Powered By
loxblog.Com

دستنوشته ها، ترانه ها و داستانها

ترانه ی خودکفایی، سروده ی وحید شعبانی
جمعه 20 شهريور 1394 ساعت 2:57 | بازدید : 129 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

خود کفایی

 

دلواپس باغم دلواپس پرواز
دلواپس این شب دلواپس آواز

امید من به ترانه امید من به ستاره
امید من به پرنده امید من به بهاره

به خط قرمز یک زخم به رنگ آبی یک عشق
یه عمره زل زده قلبم به جای خالی یک عشق

برو به خواهش کوچه منو به پنجره بسپار
برو به سمت جدایی منو به خاطره بسپار

که از عفونت زخمم حماسه حماسه خدا ریخت
شب جنازه ی اخمم به عطر خنده در آمیخت

خودم تمام جهانم خودم پرنده و پرواز
خودم بهار و ستاره خودم ترانه و آواز

خودم طلوع و غروبم خودم زمینم و خورشید
خودم اراده و یاسم خودم امیدم و تردید

امید به ترانه س امید من به ستاره
امید من به پرنده س امید من به بهاره

تابستان 94


|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
داستان کوتاه عاشقانه در مستراح
جمعه 20 شهريور 1394 ساعت 2:48 | بازدید : 134 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

عاشقانه در مستراح

 

صبح امروز که رفتم مستراح، توی کاسه ی توالت یک مارمولک دیدم که می لیزید و نمی توانست بیرون بیاید. دست بردم به سمت سوراخ کاسه و با دو انگشت شصت و اشاره دو پهلوی خنکش را مانند انبری که که تکه گوشت کبابی افتاده از سیخ را، از زمین بردارد تا بر حرارت زغال بور برگرداند، گرفتم، تا او را به سمت زندگانی مارمولکانه ی منزوی اش در خانه ی مستترش در سوراخ پشت آبگرمن رختکن برگردانم.

 زندگی شیرین است. حتی بعنوان یک مارمولک در لبه ی سوراخ یک مستراح در خانه ی بی زن، بی نظافت، بی مایع ضدعفونی، بی تطهیر قلب، و بی تلاطم روح.


زندگی زیباست، درخشش نور پنجره ی پوسیده ی حمام مستراحدار خانه ی کلنگی محله ی بدنام رشت، بر کاسه ی شیری رنگ توالتی خاطره انگیز. آه که چه معشوقه هایی با چه عطر و رنگ و لعابی، با چه ادوکلنهای گرانقیمت و نوارهای بهداشتی مستعملی بر آن نشستند و با چه شوری بر دوباره برگشتن به آغوش آن صاحبخانه ی خلوضع فمینیست مآب از آن برخاستند.

 زندگی شیرین، زندگی، زیباست، وقتیکه مارمولک بودن با انسان بودن بی تفاوت باشد. وقتی خوابیدن زیر ویزیتور پولپرست بزدل جاسوس مسلک شکمباره ی تابع کمر، با درک یگانگی همآغوشی با شاعری که کف دستهایش، مزار پروانه های رو به شهادت است، بی تفاوت باشد.


مارمولک را برداشتم. در چشمهایش برق می زد گویا عشقی به یک مارمولک ماده، که شکم شکم برایش مارمولکهای نر تازه بزاید. یا اگر خود ماده بود، آن لحظه به حمایت نری مقتدر فکر می کرد که در چاردیواری اختیاریشان خود را در نظر همسر سطحی شهوت پرستش، تا انداره های شکوه و عظمت یک تمساح، بزرگ جلوه می داد. شاید خاطرات حشرات خورده اش را مرور می کرد. یا آخرین تقلاهای مگسی را به خاطر می آورد که بر مدفوع تازه ی گربه ای شکاریده بود.

مدفوع گربه ها از کثافت آدمها تمیزتر است. بوی گند ندارد. و زیر آفتاب داغ مرداد ماه که خشک میشود، زیاد هم بد شکل و شمایل نیست. و تو بگو، گربه ها و مارمولکها و سوسکهایی که در دانشگاههای آزاد و علمی کاربردی و پیام نور عالم حیوانی شان، دو تخصص را فرا گرفته اند - خوردن و جفت گیری کردن - چه تفاوت مفهومی با تو و شوهرت دارند؟ راستی چشمهای آهووار این مارمولک چه شباهت شگرفی با چشمهای اغواگر تو دارند.

کاش این حیوان خونسرد زبان بسته را در شیشه ای محبوس کنم، که هر بار با تماشای این چشمهای دلفریب، یاد تو در این خانه ی سوسک زده ی پر موش زنده شود. آخر بعد از تو آنقدر معشوقه عوض کرده ام که رنگ و عطر و چهره ات دارد پاک از یادم می رود. تو را، نام تو را، یاد تو را، در میان دهها عشق و نام و یاد گم کرده ام.

در این فکرها بودم که مارمولک جنبید و جهید و از دستم لیزید و پرید و به سوراخ مستراح فرو رفت. که به فاضلاب رشت و به زرجوب متعفن بدترکیب راه نه چندان دوری دارد. تو را هم، وقتی آمدی و از تعفن شوهرت نالیدی، همینجور از سوراخ پلید تاهلت بیرون کشیده بودم. و تو هم همینجور لیزیده و جهیده بودی و به نجاست و ادبار خانه ات غلتیده بودی.

جهان، جهان تلاقی ها، جهان شبیه هم بودن همه چیز به همه چیز است. بر من خرده نگیر. خودت خواسته بودی روزی این قریحه ی مجنون را در ستایش عشقمان متراوش کنم. حالا کردم. روی وبلاگم، روی فیسبوک هر فرندی که نوشته های تیمارستانی ام را دنبال می کند، بخوان، و ببین که عشق، آن حس قدسی که در طهارت یک شب بارانی در کوچه های پاییز فومن ظهور کرد، چگونه در ظهر گندیده ی داغ مرداد ماه، در کاسه ی توالت مستراح یک خانه ی نجاستگرفته اوج می گیرد، و چهره ی راستین اصیل خود را نمایان می کند.

تو برایم از آن مارمولک بیشتر نیستی. و عشق، از این مستراح، برایم مقدس تر نیست. و زندگی، از این مارمولک وار مگس شکاریدن و گربه وار مدفوعیدن، و انسان وار جماعیدن و سوسک وار زاییدن فراتر نیست.

بخوان. بخوان به نام معشوق لجنت. که سرنوشتش را به لجن کشیدی، که نامت را به لجن کشید.

وحید شعبانی - 3 اردیبهشت 94

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0