عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



عاشق بودن، مانند آنست که در آشوویتس باشی.

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان آواز قو و آدرس mahilooseh.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.






آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 81
بازدید دیروز : 72
بازدید هفته : 355
بازدید ماه : 835
بازدید کل : 51833
تعداد مطالب : 95
تعداد نظرات : 57
تعداد آنلاین : 1

آمار مطالب

:: کل مطالب : 95
:: کل نظرات : 57

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 6

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 81
:: باردید دیروز : 72
:: بازدید هفته : 355
:: بازدید ماه : 835
:: بازدید سال : 4856
:: بازدید کلی : 51833

RSS

Powered By
loxblog.Com

دستنوشته ها، ترانه ها و داستانها

فاضل
جمعه 29 مرداد 1395 ساعت 23:29 | بازدید : 106 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

 

ده سال است که می شناسمت. ده سال دست دست کردم که امروز فردا ازت مصاحبه بگیرم. تا اینکه سکته کردی و زبانت بند آمد. آن زبان شیرینت بند آمد. صدایی از تو به یادگار نگذاشتم. این کمترین فایده ی موجودی بی فایده مثل من بود، که اِبا کردم.

 

حالا بدجور دلم برای آن لهجه ی گیلکی ات تنگ شده، جوری که بغضم میگیرد.

 

می دانی؟ از هر چه استادیوم و فوتبال و حرفه است بیزارم. اما همین که آمدم و اتفاقا تو را پای پله ها دیدم چقدر خوب بود. اما هر چه گفتم فقط مِن مِن کردی. زبان بند آمده ات نمی چرخید.

 

حتی سه پله ی کوچک را هم نشد که بالا بروی، بی آنکه دستم را بگیری.

 

آنشب - پنج سال پیش - که در ساغریسازان آن رفیق مسیحی این عکس را از ما گرفت، بعدش به اش گفتم: من عاشق این آدمها هستم. اما فاضل، فاضل، این دروغ بود. من تو را میخواستم  فقط برای عکس گرفتن و ادای خوب بودن را درآوردن. ببین چه خنده ی ریاکارانه ای روی لبهایم جراحی شده.

 

اما تو آنوقتها نجیبانه لبخند می زدی، و حالا هم نجیبانه به حُزن فرو رفته ای، ای خدماتی سکته کرده ی الکن شده ی مهربان.


|
امتیاز مطلب : 13
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
آخرین بار که دیدمش
چهار شنبه 20 مرداد 1395 ساعت 4:0 | بازدید : 102 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

 آخرین بار که دیدمت روی همین ساختمان بود. من در خیابان قدم می زدم و تو روی سازه ی نیمه کاره ایستاده بودی. تازه اسکلت را زده بودند و دیواری در کار نبود.

 

روی زمین خانه ی سابق شهید نورسته، این خانه بالا می رود، خیلی ها می آیند توی اطاقهای نوسازش زندگی می کنند و می روند، و کسی هرگز نخواهد دانست روی کف نیمه ساز طبقه ی چندم بود که یک روز اسماعیل سیرت نیا به یک عابر آشنا که برایش دست تکان داد لبخند زد. 


|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
مردی که عاشقش بودی
چهار شنبه 20 مرداد 1395 ساعت 3:58 | بازدید : 97 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

 

مادربزرگ جان، این هم همان مردی که برای بدست آوردنش میخواستی زمین و زمان را به هم بزنی.

 

دیدی تو را به یک لکاته ی غربتی فروخت؟ دیدی چطور بی پناه و خسته با بچه های گرسنه ات تنهایت گذاشت؟

 

راستی توی 20 سالی که مرده ای استخوانهایت چقدر پوسیده اند؟

 

از زخم بستر سرطانت چه خبر سیده زینب؟ 


|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
تابیدن آفتاب بر پولک ماهی مرده
چهار شنبه 20 مرداد 1395 ساعت 3:57 | بازدید : 84 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

 

ساعت چاهار صبح می آیند که مرا ببرند. مرداب. ماهیگیری. همه مستند.

 

من دور تا دور خودم مردابی می بینم. و خود را چونان ماهی کوچکی بر قلاب یک ماهیگیر مست پست.

 

تا انزلی می روم. اول خیابان غازیان نگه می دارند که چیزی بخرند. من پیاده میشوم و به سمت خانه بر می گردم.

 

حس می کنم تنها هستم. یادم هست که تنها هستم. دوستی ندارم. دشمن تا دلت بخواهد هست.

 

شلوارک به پا دارم. سمندی نگه می دارد. سوار می شوم و سیگار می کشم. یک نخ بهمن تا خمام و یک نخ تا رشت.

 

به خانه می رسم. در تمام طول راه فقط به همین چاردیواری مقدس که مرا از جهان کثافت تر از خودم جدا می کند فکر می کردم. این امنیت موضعی موقتی که نامش خانه است.

 

چه خوب است منزوی بودن. و چه خوبتر خواهد بود در همین انزوا مردن. آسودن.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
باد منجیل
چهار شنبه 20 مرداد 1395 ساعت 3:56 | بازدید : 97 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

 

ای تف به من که از گاو و گوسفند و الاغ و گل و گیاه و جمادات و مزخرفات فیلم می سازم و شهامت نمی کنم به سمتت بیایم.

 

دو سال پیش دیدمت، آنوقت هم رمضان بود. دندانهایت ریخته، و مشاعرت مختل بود.

 

عکسهای جبهه ات را آوردی و چه با شور و شوق نشانم می دادی. مثلا آنجا که کنار خمپاره انداز ایستاده بودی.

 

و خمپاره برای من فقط یک کلمه است. چه می دانم جنگ چیست و روی مین و زیر خمپاره رفتن چه حسی دارد.

 

مثلا شاید در یک بعد از ظهر جمعه در اردیبهشت فلان سال عراقی های دوست و برادر یک موشک برایمان کادو فرستادند که در سردشت یا گیلانغرب فرود آمد، از قضا تو هم آنجا بودی. تو که تا پیش از جنگ فقط زیرکوچه را در رشت می شناختی و دورترین جایی که رفته بودی منجیل بود. اما موج انفجار که باد منجیل نیست که بیاید و برود.

حالا موجی هستی. همه چیز را آنگونه باخته ای که زنت آرزو می کند کاش شهید شده بودی. همه ی مدارک رزمندگیت در بمباران نابود شده و در اوراق و اداره ها تو را رزمنده نمی شناسند. همه جایت درد می کند. سیگار پشت سیگار می کشی و در قهوه خانه ای در شالکوه، برای مشتریانی چای می ریزی که دهانشان بوی عرق سگی می دهد. و در شبهای تار محله ی باقرآباد، در خانه ی کلنگی اجاره ای غبارگرفته منتظر می مانی که زنت از کارخانه بیاید. هر چند که بیش از آن شاید منتظر مرگ باشی.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
دوست دیالیزی مرده
چهار شنبه 20 مرداد 1395 ساعت 3:54 | بازدید : 92 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

به من زنگ می زنی که بگویی دکترها بعد از شش سال، جوابت کرده اند.

 

میگویی بعد از تو مراقب دو بچه ات باشم. بعد از تو اما چه کسی مراقب من باشد؟

 

پیش تو، کنار دستگاه ناتوان دیالیز، همنوای ناله های بیصدایت، جلوی چشمهای کور شده ات، و در کنار جسد زنده ات، خودم را از اجتماع کثیف پنهان میکردم.

 

با تو، بین خودم و سیاست کثافت، و هنر پوچ سطحی، و موجودات آدم نمای پول محور، و زنهای محو درخشش زرگریها و بوتیکها، و مردهای زیر ناف، فاصله می انداختم. اطاق تو در بیمارستان، پناهگاهم بود از همه ی آنچه در این شهر نانجیب، آزارم میداد.

 

تو می میری با دردهایت، و من زنده می مانم با زخمهایم.


|
امتیاز مطلب : 10
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
دروازه ی باغی که بسته شد
چهار شنبه 20 مرداد 1395 ساعت 3:52 | بازدید : 133 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

توی هر شهر جاهای جادویی هست. البته جادو داریم تا جادو. بعضی جادوها شکل اسکناسند و بعضی ها مثل ساپورتند و بعضی ها توی سیخهای کباب متری و بعضی ها توی کت و شلواری که آدمها را به جایی می رساند.

 

جادویی که من از آن می گویم از جنس اینها نیست.

 

حس دیدن یک نفر است که تو را در خیابان سوار موتورش می کند. ریش دارد، شیرین می خندد، و وقتی روی ترک موتور، شانه هایش را لمس می کنی صمیمیت محض وجود نازنینش استخوانهایت را می لرزاند.

 

بعد دیگر او را نمی بینی، تا وقتیکه جنازه اش را از سوریه می آورند و تو تازه می فهمی نام آن موتورسوار مهربانی که یک روز تو را تا خانه ات رساند ابراهیم بوده.

 

آنروز هم مثل امروز، و مثل هر روز سرویس اداره برقرار بود. اما من منزوی، من افسرده، من مریض لاابالی، از هر چه جمعی و سرزنده و متکلف است گریزانم.

 

گاهی از من می پرسند چرا از سرویس استفاده نمی کنی؟

 

راست می گویند. دوهزار تومان هم دوهزار تومان است. اما شاید باید آنقدر این دو هزار تومان ها را بدهی که شاید شاید شاید یکجا توی خیابان یکهو سیرت نیا را ببینی.

 

خنده اش دروازه ی باغی بود، که بسته شد. و تو را دیگر در این باغ راه نخواهند داد.

 

حالا جاهای جادویی دیگری هست. شاید یک جایی طرفهای کوی بیانی. مدام تصویر آن محله ها بیخود و بیجهت به ذهنم می آید. اصلا اهل آنجاها نیستم. فقط یکبار با مهدی به خانه اش رفتم. شنیده ام برای سوریه ثبت نام کرده. از الان عکسی که در بچگی با هم گرفته ایم را فوتوشاپ کرده ام. وقتی مهدی کشته شود و جنازه اش را بیاورند و تلگرام پر از پستهای تکراری شهادتش شود، من هم میتوانم بگویم رفیقش بوده ام. رفیق شهید بودن پز دارد. هه.

 

امروز هم سوار سرویس نمیشوم. از کنار مینی بوس رد میشوم. پیاده تا یکجاهایی می آیم. پراید بدبختی سوارم می کند. دیابتی بی کلیه ی دیالیزی. من این مرض لعنتی را از رنگ پوستش می شناسم. پول بنزین هم ندارد. استخوانهایش سیاه و لاغرند. و چشمانش دارد از حدقه بیرون می زند. بیخودی میخواهم که دربست مرا به خانه برساند. همانجا پیاده ام می کند که سیرت نیا یک روز موتورش را نگه داشته بود. اینجا قدمگاه است انگار.

 

پول دربستش را می دهم و به خانه می آیم.

 

مینویسم. تو اسمش را تظاهر بگذار. یا اصلا من لامذهب، من بی ناموس. هر چه. برایم مهم نیست.

 

کارت اهدای عضو دارم، از خون و ارتفاع و تاریکی می ترسم، باورم به شرافت خلقت را از دست داده ام، و فقط به خاطره ای از یک موتورسوار که در سوریه کشته شد، یک رفیق که زیر دیالیز خفه شد، و یک خرگوش که مهربانی را می فهمد ایمان دارم.

 

حالا تو فرض کن که راننده ی مارموزی گولم زده و پنج هزار تومان ضرر کرده ام. باشد. امیدوارم گذرت هرگز به سردخانه و بیمارستان نیفتد، و هرگز نفهمی. فهمیدن موهبت و درد بزرگیست.

 

وحید شعبانی - 29 خرداد 95


|
امتیاز مطلب : 10
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
بزرگوار بی بقعه
چهار شنبه 20 مرداد 1395 ساعت 3:49 | بازدید : 81 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

بار قبل که پیشت آمدم 78 ساله بودی، هنوز توی کوچه های روستا قدم می زدی، رادیو گوش میکردی و حواست به خبرهای دنیایت بود.

 

فقط نیمساعت با تو بودم. بگو در خودت چه داشتی که بعد از اینهمه سال و ماه، بعد از اینهمه ضرب و زخم، اینهمه چرک و فحش که بر سرم رفت، هنوز حلاوت لبخندت و طراوت صدایت در گوشم بود، که پنجسال بعد، بی بهانه و بی خبر، ناگهان هوای دیدنت کنم، جوری که هوای دیدن پدرم را نکرده ام، و بیایم اینهمه دور، تو را در کنج عزلت روستایت پیدا کنم...

 

غافل از آنکه کمرت دیگر خمیده، گوشت  سنگین شده، چشمت از سو افتاده، و دلت دیگر با زندگی نیست، جوری که با طعنه می پرسی: پس چرا نمی میرم؟

 

نمی دانم در تو چه جان نامیرایی دیدم که گمان می کردم می روم و چند سال بعد می آیم و با تو حرف می زنم...

 

افسوس که من فقط افسوس خوردن را خوب یاد گرفته ام. افسوس...

 

اما تو افسوس چیزی را نمی خوری جز مرگ...

 

جز باغ جهانی نمیشناسی، جز داس رفیقی نداری، و جز باران منتظر چیزی نمی مانی...

 

آمدم که پرم به پرت بخورد. آمدم که شفا بگیرم از تو، ای بزرگوار بی بقعه... ای دهقان گمنام...

  

خرداد 95


|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
داستان کوتاه استخوان ران لومومبا
جمعه 15 مرداد 1395 ساعت 3:50 | بازدید : 97 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

 

استخوان ران لومومبا

 

وقتی آن آخوند چاق و معلول وسط کلاس پهن شد و خاک کاشی های مدرسه ی کهنه به هوا رفت من تنها کسی بودم که نخندیدم.

 

معلم معمم دینی، با یک پای مصنوعی چوبی. یادم نمی آید که هیزم تری به ما فروخته باشد. نه آن سیلی را به صورت من نواخت که از معلم ریاضی خوردم که صورتش را تیغ می انداخت، و نه مثل خانوم آقا که چادر از سرش نمی افتاد دنگ مرا پیش محقق بانک زد، که گزینشم خراب بشود.

 

هیچوقت از تو نترسیدم. هیچوقت مرا نگزیدی. آنجور گزیدن که آنها که عبا و عمامه ندارند و جایی بین خدا و شیطان ایستاده اند و خود را خاکستری می دانند، می گزند.

 

از دار دنیا چه داشتی؟ دو پسر که با ما توی کوچه بازی می کردند و یک پژوی لکنته و یک خانه ی کلنگی در محله مان در پایین شهر، و یک پا، که با خود می کشاندی، و یک پا، که در جبهه جا گذاشته بودی.

 

بعد هم که باز نشسته شدی و زود مُردی.

 

داستان من از تو حکایت یک لحظه است. نه از انقلاب چیزی می دانم و نه از جنگ. نه مشروطه می فهمم و نه حزب توده. از عبارت مجاهدین خلق و از عکس مصدق هم که عوقم می گیرد.

 

راوی داستان من از تو نه گذشته را به یاد می آورد و نه از آینده تصوری دارد. فقط به آن لحظه می پردازد که تو وسط کلاس، روی کاشی ها پخش شدی و مثل لاک پشتی که به پشت افتاده باشد نمی توانستی روی باسن فربه ات بنشینی.

 

بچه های کلاس محض مزاح یک صندلی که سه پایه داشت را با صندلی ات عوض کردند و پایه ی چهارم را عاریه زیرش گذاشتند و وقتی تو لنگ لنگان آمدی و نشستی، صندلی لغزید و افتاد و تو سقوط کردی و بمب خنده در کلاس ترکید.

 

می بینی؟ بمب گذاری چیز تازه ای نیست؟ ترور را داعش اختراع نکرده است.

 

وقتی می کوشیدی خودت را از زمین بکَنی و نمی توانستی، ابروهایت بالا کشیده میشد و حزن عجیبی توی نگاهت بود و موج انفجار خنده بند نمی آمد و من خشکیده بودم، مثل خشکیدن نهال انجیری که پایش شاشیده باشند.

 

دنبالشان میگردم. صدای خنده هایشان را نمیشنوم. پیدایشان نمیکنم بچه های ملت قهرمان را، که به آخوندهای معلول زمین خورده می خندیدند.

دنبالشان میگردم. پیدایشان نمی کنم. شاید یکیشان شده باشد عرق فروش زرجوب و یکیشان بنگی آج بیشه. یکی گدای هزار تومان باشد و یکی کریستال شیاف کند. یکی ترقی کرده باشد به جاسوس فلان اداره شدن و یکی به  کفتار فلان لاشخورگاه بودن.

 

شاه که بود؟ منتظری چه می گفت؟ به من چه؟ آن کسی که روی خاک کاشی کلاس سوم رهنمایی من مفلوک افتاده بود آدم بود. آدم، مثل بچه های آشوویتس که هیتلر از آنها صابون می ساخت، مثل آن فلسطینی که صهیونیست ها روی تپه دستش را از آرنج با قنداق تفنگ می شکستند و فیلمش تا سالها تیتراژ برنامه های ما بود، مثل آن دختر افغانی که به نام خدا سنگسارش می کردند، مثل لومومبا که موهایش بهم ریخته بود و عینک بر چشم نداشت و به برازاویل بازگردانده شد و در مقابل چشم روزنامه نگاران و ماموران سازمان ملل و در حالی که در عقب یک وانت زنجیر شده بود با حالتی خوار وخفیف به بازداشتگاه منتقل شد، و بعد از تیرباران در زمستان آفریقا، پس از دو بار نبش قبر، جسدش را قطعه‌قطعه کردند و در اسید سولفوریک حل کردند، بطوریکه فقط چند دندان، کمی استخوان‌ و گلوله‌هایی که به جمجمه اش شلیک شده بود باقی ماند که آن‌ها را هم همان پلیس بلژیکی که تعقیب و دستگیرش کرد به یادگار پیش خودش نگه داشت.

 

چه مینویسم؟ اینها چه ربطی دارد به سرنگون کردن یک معلم مُعمّم دینی توسط شاگردانش در دهه ی هفتادِ رشت؟ نه ربط ندارد. کلا زندگی چیز نامربوطیست؛ بخصوص اگر پای عواطف انسانی در میان باشد.

 

بعدش که مدیر آمد و خط و نشان کشید که همه تان را اخراج می کنم و هیچکس را اخراج نکرد و زمان گذشت و آبها از آسیاب افتاد.

 

بعد هم که باز نشسته شد و زود مُرد.

 

نه قبرش می دانم کجاست نه می دانم در کدام عملیات روی مین رفته بود نه می دانم پایه ی چهارم آن صندلی در کدام دیگ بازیافت ذوب شد، مثل استخوان ران لومومبا در حوض اسید.

 

وحید شعبانی
پنجشنبه 14 مرداد 95


|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1