عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



عاشق بودن، مانند آنست که در آشوویتس باشی.

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان آواز قو و آدرس mahilooseh.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.






آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 29
بازدید دیروز : 14
بازدید هفته : 43
بازدید ماه : 613
بازدید کل : 56328
تعداد مطالب : 92
تعداد نظرات : 57
تعداد آنلاین : 1

آمار مطالب

:: کل مطالب : 92
:: کل نظرات : 57

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 6

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 29
:: باردید دیروز : 14
:: بازدید هفته : 43
:: بازدید ماه : 613
:: بازدید سال : 9351
:: بازدید کلی : 56328

RSS

Powered By
loxblog.Com

دستنوشته ها، ترانه ها و داستانها

داستان کوتاه صُبحِ اولین روزِ مُردن، نوشته ی وحید شعبانی
جمعه 1 ارديبهشت 1396 ساعت 9:8 | بازدید : 63 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

صُبحِ اوّلین روزِ مُردن

 

داشت خواب پرواز می دید؛ داشت پرواز می کرد، مثل یک پرنده، اما معلوم نبود چه پرنده ای. داشت در یک شب خنک پرواز می کرد، در هوای خنک یک ساحل، یک بندرگاه کوچک. چراغهای پلاژها و رستوران ها و مغازه ها و قایقهای تفریحی، ردیف به ردیف، نقطه به نقطه می درخشیدند، و همانجور که آدم در عالم خواب بعضی چیزها را هم می بیند و هم نمی بیند، نمی توانست درست بگوید که چه جور آدمهایی توی آن شب خنک در ساحل، در میان نورها و رنگها قدم می زدند. فقط می توانست بگوید؛ » یک ساحل روشن را دیدم، در شبی بهاری و خنک، و گوشه ای از منقار پرنده ای را، که در خواب، من بودم. »

بیدار که شد دلشوره ی بخصوصی داشت، نه یک دلشوره ی هراس آور؛ مثل وقتیکه حس می کنی خبر بدی برایت خواهند آورد. و نه یک دلشوره ی شیرین؛ مثل وقتیکه منتظر آمدن یک محبوب به خانه ات هستی. نه. دلشوره ای بین این دو. یک جور دلشوره ی گزنده ی بی تفاوت، نفهم، بیشعور، بی رگ. نه مثل دلشوره ی یک محکوم، که تا یک ربع دیگر ماموران با یک روحانی به سلولش می آیند که پای چوبه دارش ببرند. نه. بیشتر مثل دلشوره ی یک خروس، که در عالم حیوانی اش، یک چیزی ته دلش، هی می خواهد خبرش کند که صُبحِ امروز سرش را خواهند برید. و او که پیش مرغ و جوجه هایش مشغول دانه چیدن است همانجور که دانه دانه از زمین دانه می خورد نتواند صدای این ندای گنگ درونی را خوب بشنود و مقصودش را بفهمد. و فقط نگران چیزی باشد که نمی داند چیست و همانجور هم به دانه خوردن ادامه بدهد و هم حس کند میلی به خوردن ندارد. یک همچین چیزی.

در رختخواب نشست. موبایلش را روشن کرد. تلگرامش را چک کرد. بین همه ی چتهایی که می توانست باز کند یکی را باز کرد؛ ویدئویی بود که در آن دو زن عریانِ بلوندِ جوان، در یک فیلم پورن، با عشوه و خنده با قاب دوربین حرف می زدند و با هم ور می رفتند، و اداهایشان آنقدر تحریک برانگیز بود که فکر میکردی در ادامه ی فیلم، عوامل تولیدِ فیلم، سر وقت آن دو زن خواهند رفت. بی آنکه تلگرامش را ببندد بلند شد. رختخوابش را جمع کرد. طرح گلهای لحافش تصویر دسته گلهای کوچک ریز قرمز رنگی بود که یک وجب به یک وجب، منظم، روی تمام سطح پارچه ی سفید ملحفه چاپ کرده بودند. همانجور که رختخواب را تا می زد آواز ملایمی را می خواند که پریشب فایلش را دانلود کرده بود. از تمام متن ترانه فقط ترجیع بندش به یادش مانده بود و هی آن را تکرار می کرد؛ « فرفره های بی باد، فرفره های بی باد... »

صدایش در خاموشیِ ساعت ششِ صُبحِ اطاقش می پیچید. همه چیز آنقدر خاموش بود که فکر می کردی صدا به اشیا برخورد میکند، و آنها را می لرزاند، در حالیکه اینطور نبود. روی طاقچه در تاریکی، یک گلدان خالی بلور شکسته، یک کوزه ی سُفالی ترک خورده، چند شیشه عطر و ادوکلن، چندین پوکه ی خالیِ فشنگِ تفنگ شکاری، یک بلال زردِ خشک، استخوان سفید و بزرگِ آرواره ی یک اسب، یک داس، و یک تابلوی گوبلن شده ی کهنه بود، با تصویر زنی که دکولته ی صورتی بر تن داشت، کنار یک میز نشسته بود که روی آن گلدانی پُر از گلهای اُرکیده ی صورتی بود، و چشمهایش را به حالت عیش و مستی بسته بود، و طراح کوشیده بود حالت چهره اش را جوری ترسیم کند که انگار در حال بوییدنِ گلها و لذت بردن از عطر تازه ی آنهاست. همه چیزِ گوبلن صورتی بود، و معلوم نبود که از اول هم بنا بوده که همه چیز صورتی باشد، یا اینکه کسیکه کار گوبلن را تمام کرده به دنیای مُرده ی آن رنگ صورتی پاشیده است. همانجور که رختخواب را که جمع می کرد، دلشوره داشت و آواز می خواند، گاهی هم چشمش به اشیای اطاقش می افتاد که آنها را دانه دانه از این طرف و آن طرف، از کف رودخانه ها، از راههای های جنگلی، از خانه های مخروبه ی تاریخی، و از زباله دان ها پیدا کرده و به زندگی برگردانیده بود.

از اطاق بیرون رفت. روی ایوان با اولین نفس، آنچنان هوای لطیف و لذیذی را به ریه اش فرو کشید که بلافاصله با خودش سوال و جواب کرد: » امروز چندمه؟ یکم اردیبهشت. » برخوردِ مُلایم اکسیژنِ معطر و خنک را با نایژه های بیمارش با وضوحی دلپذیر حس می کرد. روی سنگِ روشویی، اَخ و تُف کرد؛ خلط خون آلودش روی سفیدیِ سرامیک، رنگ قرمزِ تندی داشت. خلط خونی روی سنگِ سفید و تمیزِ روشویی لیز می خورد و به سمت سوراخ آن می رفت. شیرِ آب را باز کرد. توی دلشوره اش خروس را برده بودند پای حوض، مُرغ و جوجه ها را به لانه کرده بودند، و کسیکه قرار بود حیوان را ذبح کند داشت گزلیکش را تیز می کرد. آب سرد از لوله ی گردِ شیر توی دستش ریخت.صدای بغوبغوی یاکریمی می آمد. آب سرد را که به صورتش می پاشید چشمهایش را بست و وقتی باز کرد نگاهش از پنجره ی رختکن به دیوار خانه ی همسایه افتاد که شاخه های نارنج، مثل دستهای زنی اغواگر که مردی را بغل کرده باشد، روی لبه های دیوار آویخته بود.

خروس، سفید بود. مثل ملحفه ای که در وایتکس شسته باشند، یکدست سفید، با تاجِ سُرخی که زیر آفتاب می درخشید. مرد، چاقو به دست آمد، نشست لبِ حوض. خروس هنوز چیزی نمی دانست و فقط دلشوره ای مُبهم داشت، و صدای آن ندای بیچاره ای که از درونش داشت حنجره ی خودش را جِر می داد که از فاجعه باخبرش کند در گوش خروس تبدیل به کلامی نمیشد که بتوان پیغامی از آن گرفت. صدایش در سامعه ی حیوانیِ خروس بیشتر به قوقولی قوقوی یک خروس دیگر شبیه بود، که طنینش از خانه های دوردست بیاید.

کبریت را کشید. کتری را پُر کرد و روی اجاق گذاشت. سوپ مُرغِ آماده ای برداشت، لبه های پاکتش را با قیچی، صاف و دقیق برید، پودرِ سوپ مرغ را توی قابلمه خالی کرد، دستور طبخ را از روی پاکت خواند و چهار لیوان آب سرد به آن اضافه کرد، هَم زد، و روی اجاقی دیگر، کنار کتری گذاشت. ایستاده بود و غذا را هَم می زد. به این فکر می کرد که مبادا چکه ای از سوپ به سطح اجاق بپاشد، که تازه نظافتش کرده. خودش را با تخفیف شماتت می کرد که دیشب ظرفهای شام را نشُسته؛ خسته بود و زود خوابیده بود. حتی تلگرامش را چک نکرده بود. یادش آمد که مسواک هم نزده. زبانش را روی دندانهای پیشین کشید و جِرمِ غذا را روی مینای دندان لمس کرد. نیمی از کلّه ی قاشق توی مایع سوپ فرو رفته بود و وقتی سوپ را هم می زد میشد صدای برخورد نوکش را با کف قابلمه شنید. به موهای دستش نگاه می کرد و نگران بود مبادا تار مویی از دستش توی قابلمه بریزد. فکر کرد که آبلیمو، سوپش را خوشطعم تر می کند. قاشق را روی سینک گذاشت. یادش آمد که صُبحِ دیروز یک سوسک مُرده را روی سینک پیدا کرده که طاقباز رو به سقف خوابیده بود و پاهایش را توی سینه و کفلش جمع کرد بود. رفت روی ایوان و درب یخچال را باز کرد و قوطی بزرگ آبلیمو را برداشت؛ آبلیمو را توی قوطی بزرگ آب معدنی ریخته بودند. آبلیمو توی سرما و روشنایی لامپِ یخچال، کنار بطری دوغ محلی و نوشابه ی خانواده ایستاده بود. سه تایی کنار هم سر پا بودند، مثل سه برادرِ ناهمگون که در یک شب سرد، زیر روشنایی چراغ یک تیربرق، توی یک محله ی خلوت ایستاده و به هیچ خیره باشند.

دو سه قطره آبلیمو توی سوپ شُره کرد. باز هم آن را هَم زد. تیشرتِ کهنه ای را روی فرش آشپزخانه سُفره کرد. زیتون و نان و نوشابه را آورد. کتری صدایش می کرد، و بُخار داغ را از درزهای دَرَش بیرون می داد. پیچ اجاق را چرخاند و شعله ی زیر کتری را کم کرد. قوری را برداشت و چای کهنه اش را توی زباله دان ریخت. خروس به مردی نگاه می کرد که پایش را روی گلوی او گذاشته بود و بسم الله می گرفت. درب حلبی قوطی را که باز کرد عطر چای تازه به مشامش ریخت. سه قاشق چای خشک توی قوری ریخت، از آب جوش پُرش کرد و روی کتری گذاشت. شعله ی زیر سوپ را خاموش کرد. از آبچکان کاسه ای برداشت؛ به نظرش کاسه ی مناسبی نبود. به اندازه ی کافی گود نبود.کوچک بود. درب کابینت را باز کرد، کاسه ای را که دنبالش می گشت دید؛ زیر همه ی کاسه ها بود. با یک دستش همه ی کاسه ها را بلند کرد و با دست دیگر، کاسه را از اقوامش جدا کرد. دستی توی آن کشید که مطمئن شود خاک ندارد. مطمئن نشد. حس کرد که ذرات ریز ذره بینیِ غبار را با انگشتانش لمس کرده. قابلمه را آورد. نشست. با ملاغه، سوپ را توی کاسه ریخت. کاسه را لبالب پُر کرد. دلشوره داشت. هم گرسنه بود و هم میل به خوردن نداشت. سوپ داغ را توی قاشق فوت می زد. موبایلش روی فرش اطاق خواب افتاده بود. تلگرامش باز بود. توی گروه خانواده شان لینکِ خبرِ مربوط به دایی اش را که روی خبرگزاری ها بود پُست کرده بودند، که حکمش آمده بود و صُبحِ امروز اعدام میشد. تمام سوپ را خورد. تهِ قابلمه لایه ی غلیظِ نازکی از سوپ مانده بود؛ مثل غذایی که روی مینای دندان بمانَد. سُفره را جمع کرد. ظرفها را توی سینک رها کرد. خرده نانها را توی مُشمایی گذاشت که بنا بود برای یاکریمها باشد. به این فکر کرد که خیلی وقت است این نانها را خُرد نکرده. دلشوره داشت. مرد، لبه ی تیزِ گزلیک را روی پرهای سفیدِ گلوی خروس لغزاند، خون سُرخ و غلیظ روی گزلیک و دستِ مرد و لبه ی سیمانیِ حوض شُره کرد. سَر، توی حوضِ خشک و خالی افتاد، دایی، پایش را از روی گلوی حیوان برداشت، پیکرِ خروس جَستی زد و بلند شد و شروع کرد به دویدن دور حیاط. توی یک دایره می دوید، از زیر پله رد میشد، از جلوی نرده های ایوان می گذشت، و از کنار توریِ باغچه ی اُرکیده عبور می کرد. دورِ حیاطِ فراخِ خانه ی دایی را می چرخید و نمی افتاد، جَستان و خیزان می دوید، مثل سواری بی سر، می تاخت و خانه را خونپاشی می کرد. یک جوجه از سوراخِ لانه تمام صحنه را تماشا می کرد.

چای دم کشیده بود. یک لیوان چای برای خودش ریخت و به سمت اطاق خواب رفت.

وحید شعبانی
یکم اردیبهشت 1396
ساعت 09:02 صبح

 

 

 


|
امتیاز مطلب : 13
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3