عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



عاشق بودن، مانند آنست که در آشوویتس باشی.

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان آواز قو و آدرس mahilooseh.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.






آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 72
بازدید دیروز : 14
بازدید هفته : 86
بازدید ماه : 656
بازدید کل : 56371
تعداد مطالب : 92
تعداد نظرات : 57
تعداد آنلاین : 1

آمار مطالب

:: کل مطالب : 92
:: کل نظرات : 57

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 6

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 72
:: باردید دیروز : 14
:: بازدید هفته : 86
:: بازدید ماه : 656
:: بازدید سال : 9394
:: بازدید کلی : 56371

RSS

Powered By
loxblog.Com

دستنوشته ها، ترانه ها و داستانها

داستان کوتاه قطعه
پنج شنبه 24 دی 1394 ساعت 1:0 | بازدید : 192 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

قطعه

 

نمی توانم بنویسم. این تراک که خودم با گوشی ضبط کردم پنج دقیقه بیشتر نیست، و تا می آیم گُر بگیرم و از آن دلتنگی رازآلود بنویسم، نواختن نی را تمام می کنی. بعد که دوباره پِلِی می کنم، روی آن قطعه ی اول که سازت زار می زند به یاد آن زمستان عجیب می افتم که شکسته و غمگین در واجارگاه برای اولین بار تو را ملاقات کردم، و تو نی می زدی. شاید اگر جای پنج دقیقه یک ربع می نواختی الان این نوشته های بی نتیجه داستانی می شدند؛ آنجور اگر بود فرصت داشتم. اشکهایم را که روی کیبورد می ریزند پاک می کردم، صفحه ی سفید وورد را در هاله ای از گریه و واژه می دیدم؛ مثل تماشای شهری خیس از پشت شیشه های بارانخورده ی یک ماشین، که تو و آنکسی که دوستش می داری را به سمت یک آینده ی غم انگیز پیش می راند. و داستانی می نوشتم که عشق را معنی کند، و دلتنگی را.

آدم یک وقتی بچه است. به همه چیز فکر می کند جز عشق. بعد یکهو روزی می رسد که هیچ چیز دلش را نمی برد جز عشق. و عشق می برد هم دلش را و هم سرنوشتش را و هم آبرویش را. دلش یک چیزی می خواهد که آدم گمان می کند احتمالا همان عشق است. آشنا شدن با یک نفر تازه که تو را حالی به حالی کند. و تو فکر کنی که این یکی -  دیگر ارزش آن را دارد که دل و سرنوشت و آبرویت را به پایش بریزی. اما نه. پس چه؟ آهان. این همان پرسشی ست که کسی جوابش را نمی داند؛ پس چه؟

 

تصور کن. تصورش را بکن. من و تو فقط یکبار در یک مهمانی اتفاقی در شرق گیلان هم را دیدیم. من قریحه ی کوچکی داشتم که گاهی شعری بنویسم و رفقا را خوش بیاید، تو خوش نفس بودی و نی می زدی و دل عالم و آدم را خون می کردی. و آن رفیق دیگرمان که صدای ملایم مخملی داشت، گاه و بیگاه می زد زیر آواز؛ و جوری دل آدم را می سوزاند، که انگار ابریشم را توی بخاری هیزمی بسوزانند. هر سه تایمان سینه سوخته ی دلدادگی های بی عاقبت بودیم؛ تو در دامنه های سبلان، دختری را گم کرده بودی که تو را می خواست و شوهرش دادند. آن رفیق خواننده مان مچ زنش را گرفته بود در خلوتی خیانت آمیز با راننده ی خوش قیافه ی آژانس، و من...

 

امشب بعد از پنج سال که دیگر ندیدمت به این فایل صوتی و به صدای آن نی گوش می دهم، و بغضم پای تلگرام می ترکد. دیگر با کسی چت نمی کنم. یعنی فعلا نمی توانم. یادم می آید آن غروب زمستانی که در آن خانه ی مغموم در واجارگاه نی زدی من هی خواستم خودم را نگه دارم که غصه ام پیشت لو نرود، اما نشد. پا شدم رفتم پشت کاناپه، مُچاله نشستم و های های گریستم. تو نواختنت تمام شد و من شاید ده دقیقه ی دیگر هق هق می کردم. آه که چقدر گریستم. آه که چقدر عاشق بودم. ازم پرسیده بودی: عشق بود؟ و من هیچی نگفتم، و داشتم با خودم فکر می کردم عشق چیست؟ و این همان سوال بی جواب معروف است.

بعد عوض آنکه جوابت را بدهم برایت یک قصه تعریف کردم. قصه که نه؛ ماجرای یک خواب را: تهران بودم. بی غم و غصه. یک شب یکهو خواب دیدم. این مال سالها پیش از آنست که آینده و حرفه و سرنوشتم را در پایتخت رها کنم. سالها پیش از آنکه تو را در واجارگاه ملاقات کنم. پیش از آنکه پشت کاناپه پنهان شوم و زار بزنم. رویا دیدم: یک زن بود که مرا جادو می کرد. نه قیافه اش را به یاد دارم، نه در عالم خواب لمسش کردم، و نه هیچ چیز دیگر. فقط بود. بود. و بودنش لذت عجیبی داشت که هرگز تجربه نکرده بودم. بعد، ناگهان در همان عالم خواب ترکم می کرد. دور می شد و من ضعف می رفتم. آنوقت صدای نی می آمد، توی همان خواب عجیب، صدای نی می آمد، درست مثل همان قطعه ای که تو سالها بعد، ناگهان بی آنکه کسی ازت بخواهد، سازت را از چمدان در آورده بودی و در بالاخانه، در آن اطاق چوبی کوچک، در واجارگاه برایمان زده بودی. توی خوابم همان نوای نی را می شنیدم. آن هم وقتی که زن از توی رویام رفته بود. زن رفت. اما صدای نی می آمد. صدای نی هنوز هم می پیچید توی گوش و سرم. حالا از آن خواب هیچ تصویری در ذهنم نیست؛ نه از زن، نه آمدنش، نه رفتنش. اما آوای آن نی هنوز سِحرم می کند. هنوز وقتی آن را می شنوم همان لذت عجیب توی رانهایم، توی کتفم، توی سرم تیر می کشد.

آری، آنروز که در واجارگاه دیدمت، هم را نمی شناختیم. هر دو، مهمان آن رفیق خوشصدایمان بودیم. رفته بود که چای بیاورد. توی آن اطاق چوبی کوچک بالاخانه، تو آن طرف نشسته بودی و من این طرف، و هیچ نمی گفتیم. بعد، که باران گرفت و رفتی کناره پنجره تماشایش کردی، آمدی نی را در آوردی و شروع کردی به زدن، من هم اولش خوشم آمد و شروع کردم به ضبط کردن، اما وقتی رفیقمان با سینی چای آمد، من دیگر گریه هایم را کرده بودم و تو هم سازت را غلاف کرده بودی. آنوقت که دور هم نشستیم که چای بخوریم و سیگار بکشیم ازم پرسیده بودی: عشق بود؟ و من هیچی نگفتم.

 

وحید شعبانی

زمستان 94

 


|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1