عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



عاشق بودن، مانند آنست که در آشوویتس باشی.

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان آواز قو و آدرس mahilooseh.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.






آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 38
بازدید دیروز : 14
بازدید هفته : 52
بازدید ماه : 622
بازدید کل : 56337
تعداد مطالب : 92
تعداد نظرات : 57
تعداد آنلاین : 1

آمار مطالب

:: کل مطالب : 92
:: کل نظرات : 57

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 6

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 38
:: باردید دیروز : 14
:: بازدید هفته : 52
:: بازدید ماه : 622
:: بازدید سال : 9360
:: بازدید کلی : 56337

RSS

Powered By
loxblog.Com

دستنوشته ها، ترانه ها و داستانها

پاییز کوچصفهان
جمعه 20 فروردين 1395 ساعت 4:24 | بازدید : 206 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

 احساس آزادی و پرواز میکنم. حال خلبان ماهری را دارم که سفینه اش را روی کُرک ابرها رها کرده و به سوی جزیره ی آفتاب پیش می راند.
این من هستم، و ابدا هیچکس جز من نیست.
من که در عصر روزی تعطیل، مسیرم را به سمت فرعی روستایی ناشناس کج کردم،
من که راه مستقیم شالیزار را در پیش گرفتم،
من که شکوفه های رنگی پاییز را روی اندام مرطوب خانه ای روستایی بوییدم،
من که خورشید غروب را همچون سکه ای زرد و بزرگ، روی بام آخرین خانه های روستا تماشا کردم،
من که خم شدم، و زیر درخت انار، میوه ی کال مکشوف را برداشتم،
من که یک ثانیه - نه! کمتر از یک ثانیه - صورت دختر معصوم روستا را در برابرم دیدم...
من بودم و ابدا هیچکس غیر از من نبود.

من از سُکر فلسفه حرف نمی زنم،
نیمساعت عمیق را توصیف میکنم که به عمری می ارزد.

صدایی گنگ با زبانی غریبه با من حرف می زد و من نمی فهمیدم.

من هرگز صاحب فلان ملک،یا مدیر فلان شرکت نبوده ام.
هرگز چیزی که خواستنی به نظر برسد، نداشته ام.
هیچ چیز...
ولی روی برگهای پاییز شهرستان راه رفته ام،
 و در درخشش میوه ها و طنین صداها و شمیم روایح بازار محلی گم شده ام.
آدمها و خانه ها و راهها و چراغها و عطرها یی که مالکان و رئیسان، می خواهند به هر قیمتی بخرند.
اما دلربایی یک چشم انداز خاص، از یک منظره ی شهرستانی را چند و چطور میتوان خرید؟
آسودگی نشستن بر سکوی خلوت خیابان روستا در سه هفته مانده به پاییز را کجا میتوان ربود؟

من آن آدم گمنامی بودم که در اجتماع تصوّری سطحی از او وجود داشت، و آن ترشرویی یا این سبکسری ام که اقتضای محافل اجتماعیست، سبب میشد که هرکس لقب مستعملی برایم برگزیند.
اما من جدا از این سطوح بی اهمیت، نفس روستا را به سینه کشیدم، و خود را در آبهای آرام بی قیدی رها کردم، و همچون قایقی در رودخانه ی ابدیت به پیش رفتم، و هیچ چیز قابل ارزشی را از دست ندادم.
این زندگی من بود. قلبم ناگهان به یقه ام می آویخت و ریه ام اکسیژن روستا را تمنا میکرد، و من مانند سرداری که شمشیرش را بر می دارد و به میدان کارزار می رود، زیراندازی بر میداشتم و بیست دقیقه بعد خود را در کرانه ی رودی محجوب می یافتم، و خود را در رهاشدگی آن طبیعت مهربان رها میکردم.
هرگز از گرسنگی نمردم.
هرگز نداری آزارم نداد.
هرگز کم نیآوردم.
من خون زندگی را در رگهایم ریختم و شهد آزادی را نوشیدم و گزمه ی مرگ هرگز نخواهد توانست آنچه را که من از خزانه ی شب زندگی دزدیدم از من پس بگیرد.

وحید شعبانی
شهریور 1389
کوچصفهان

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
جادوی دریچه ها
جمعه 20 فروردين 1395 ساعت 3:32 | بازدید : 190 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

 

 

 

 دمِ غروبهای کسالتبار سالهای جوانی ام را به خاطر می آورم.

 

ابتدا آنقدر بی حس بودم که سر نمی چرخاندم.سپس از آنجا که اقتضای حرفه مرا به خیابان می کشاند،حس میکردم کسالت از بینی و شقیقه هایم بیرون خواهد زد.

 

آرام و کند به سمت نشانی محل کارم قدم می زدم.ناگهان جهان تغییر می یافت.جهانم عوض میشد.

 

پرواز هر کلاغ را بر درختان پادگان محله،می پریدم.ارتعاش هر حنجره را در اصوات پیرامون می لرزیدم.وقلبم موزون و منظم طپش می یافت.و ناگهان چیزی در من مشتعل میشد.

 

چه کراماتی داشتم!ناگهان حس میکردم کسی - بهتر از من - در من سر بر آورده است.ناگهان جایم را - در اتوبوس - به کسی می دادم.ناگهان درب تاکسی مسافری را می بستم.و ناگهان در مقابل یک یاکریم متوقف میشدم.

 

کسی در من ظهور میکرد که از خودم بهتر بود.یا بهتر بگویم:« حس میکردم بهتر از خودم هستم ».

 

چه دریچه هایی رو به قلبم باز میشد.و ناگهان حس میکردم که در جهان به جز دوست نمی شناسم.

 

چه کراماتی داشتم!

 

و آنچه درباره ی این کرامات شخصی،کوچک و موهوم مرا خوشبین میکرد،نه منحصر به فرد بودن آنها،بلکه همه گیر بودنشان بود.این باور و این احساس که هر کسی در خود،این « بهتر از خود » را دارد.حتی آن جوانک نا آزموده ی 23 ساله ی آژانس که با حرمتی انسانی به هر تلفن پاسخ میداد.

 

و تنها کاری که میکردم - و باید میکردم - این بود که هر دریچه را گرامی بدارم و ارجمند بشمارم و به آن رو کنم،در آن قدم بگذارم و از آن بگذرم.

 

و آن دریچه چه می توانست باشد؟جز اینکه آنچه هست را نپذیرم و به آنچه می آید مومن باشم.

 

و آنچه « بود » سرنوشتی بود محتوم،و آنچه « می آمد » - یا اینکه میخواستم بیاید - تقدیری بود شورانگیز،و رستگاری ای روشنی بخش.و من،تاب خورده در ادبیات،پای سینما نشسته،و فلسفه را حس کرده،چراغهای روشن تهران،و تابلوهای نئونش را مرور میکردم،و با آن تلفیق مبهم زبانها و کلمات،خود را به آینده ای می سپردم که اقبالی دوگانه در انتظارش بود:

 

یا مثل فرهاد - که همان لحظه صدایش را در تاکسی می شنیدم - تقدیری اساطیری می یافتم،یا نظیر آن راننده ی معمولی،در خیابانهای تهران کِنت می کشیدم و می پوسیدم.

 

آینده ای دوگانه!و این راز آن دریچه ها بود!

 

مومن بودن به جادوی دریچه ها مرا رستگار میکرد و از طلسم تهدیدات آینده ی دوگانه می رهانید،و از پشت فرمان یک پراید،در مقابل تلالو شیشه ی استودیویی می نشانید که ترانه ی « سقف » را در آن ضبط میکردند!

 

جادوی دریچه ها مرا می رهانید و رستگار میکرد.زیرا با آن شور تعالیبخش که محصول ظهور هر دریچه بود،هر لحظه را همچون « اسطوره ای رهایی یافته » سر میکردم.و فارغ از حق بیمه و مزایای محافظات بازنشستگی،و بیمهای یک زندگی گریزپا،به هر چه می توانست رخ دهد تن میدادم و آنرا قطعی و دائمی نمی شمردم.

 

می دانستم که تلفنچی 23 ساله ی آژانس همیشه پشت آن میز « بی هویت » نخواهد نشست و تا ابد به آن تماسهای ناشناس پاسخ نخواهد داد.می دانستم که همه چیز مقطعی و موقتی است و من آنقدر زنده خواهم ماند تا روزهای کشدار و مضطرب محله ی پادگان را به فراموشی بسپارم،تا از قید ساعات کار شبانه ی آژانس کرایه ی اتومبیل رها شوم،تا شکستهای ابلهانه ی زندگانی کودکانه ی این جهانی را حقیر بشمارم،و فتح الفتوحهای بی کرامت نامطمئن آینده های نادیده را نادیده بگیرم،و مانند یک انسان بدوی،تنها و تنها از تنفس یک هوای بی توقع خرسند باشم، و مسحور.

 

وحید شعبانی
نوروز 1391
تهران - خیابان نظام آباد

 

 

 

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان کوتاه آنجا
دو شنبه 9 فروردين 1395 ساعت 20:7 | بازدید : 490 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

 

 

آنجا

 

« مرد، خرگوشش را بوسید و به راه افتاد. »

کدام مرد؟ لابد باید مرد خاصی باشد که این جمله درباره اش گفته شده. وگرنه بوسیدن یک خرگوش از جانب یک فرد عادی چه اهمیتی می تواند داشته باشد؟

خب شاید این مرد یک هنرمند بزرگ، یا یک مبارز سیاسی، یا یک فرد معنوی باشد. خارج از این تعاریف کمتر کسی می تواند مهم جلوه کند. یا شاید مرد مذکور، دو یا سه تای اینها باشد. مثلا یک روحانی در حال مبارزه با طاغوت. یا شاعری که علیه ساواک و سانسور شعر می نویسد. یا روحانی شاعر مسلکی که در سیاست، تندرو است. شق چهارم اینست که هنرمندی معناگرا باشد.

 

شق اول؛ روحانی مبارز

چنین مردی معمولا خرگوش نگه نمی دارد، و اگر بر فرض بعید نگه دارد، هنگام ترک خانه آنرا نمی بوسد.

 

شق دوم؛ شاعر آزادیخواه:

نه. شاعران احساسات رقیقی دارند و نسبت به حیوانات با عطوفت رفتار می کنند. اما اگر قرار باشد خانه را ترک کنند و پیش از رفتن چیزی یا کسی را ببوسند و این ترک کردن و بوسیدن در یک گزارش ثبت و ارسال شود احتمال قوی تر اینست که همسر یا معشوقه یا عکس اسطوره ی ادبی خود، یا هر چیزی مثل اینها را ببوسند که جنبه ی انسانیِ غالب تری داشته باشد. کما اینکه شاعرانِ آزادیخواه بیش از حقوق و حمایت حیوانات نگران عواطف و سرنوشت انسانند.

 

شق سوم؛ روحانی هنرمند اهل سیاست

چنین مردی بسیار جدی تر و مصمم تر از آنست که در هنگام ترک خانه - در شرایطی که از سوی یکی از همسایگان یا آشنایانش حساس قلمداد شده و گزارش گردیده - بخواهد خرگوشی را ببوسد. چنین مردی می تواند قامتی کشیده و ابروانی در هم کشیده و نگاهی کم و بیش خشمگین یا اخمو داشته باشد. وانگهی او اگر آنگونه باشد که از مردان خدا انتظار می رود همواره بدترین پیشامدها را پیش بینی می کند و شدیدترین بلایا را در راه اهدافش به جان می خرد. او هرگز تصویر باشکوه و گهگاه هراس انگیز خود را با ابراز محبت به یک خرگوش مخدوش نمی کند. ( اینجای گزارش باید مورد بررسی مجدد قرار بگیرد شود. شاید این مرد در خلوت خود بسیار بسیار آسیب پذیرتر از چیزی باشد که در مجامع عمومی به نظر می رسد. مضاف بر اینکه او هنرمند نیز هست و مطمئنا رقایق احساسیِ خاصی دارد که بی تردید در تنهایی اش به منصه ی ظهور می رسد. )

 

شق چهارم؛ هنرمند معناگرا

این افراد بسیار نُنُر و خودمحورند و با مهربانی کردن به جانوران می کوشند خود را فردی ظریف و رقیق جلوه دهند. این افراد اگر در زندگی حرفه ای و هنری خود به موفقیت برسند دیگر به هیچ صراطی مستقیم نیستند و اگر بازنده ی میدان زندگی باشند با پارانویای مظلوم نمایی و خودستمکش انگاری روزگار می گذرانند. بایگانی اداره ی ما پُر از پرونده ی چنین هنرمندان رقیق القلبی است، و با این پیش زمینه میتوان گفت که احتمال اینکه مردی که دنبالش می گردیم چنین فردی باشد از سه شق دیگر بیشتر است.

 

نتیجه ی موقت؛

بوسیدن خرگوش نشان از شخصیت آسیب پذیر مرد مذکور دارد. احتمالا او از ترک خانه غمگین است و با بوسیدن خرگوش، ناخودآگاه کوشیده تا بر حزن خود شریکی بیابد. نظیر فردی که به زندان می برند و او پیش از تسلیم شدن به ماموران، نزدیکان خود را در آغوش می کشد.

 

پس با یک شخصیت آسیب پذیر سر و کار داریم.

 

« مرد، خرگوشش را بوسید و به راه افتاد. »

مردی آسیب پذیر. این مرد به کجا می رود؟ چه هدفی را دنبال می کند؟ آیا این رفتن، بازگشتی هم دارد؟ اگر دارد چه زمان باز خواهد گشت و در بازگشت چه شرایطی دارد و چه چیز با خود به خانه می آورد؟

چنانچه او می رود که کاری را انجام بدهد و برگردد فقط در صورتیکه قصد ارتکاب جنایتی داشته باشد می تواند خطیر باشد. اما این شامل ما نمی شود، مربوط به اداره ی پلیس است. پس ما فرض را بر این می گذاریم که اولا بنا نیست که او به کسی آسیبی برساند، و ثانیا او هرگز به خانه باز نخواهد گشت، و موضوع را با در نظر گرفتن این دو فرضیه بررسی خواهیم کرد.

چنانچه یک مرد آسیب پذیر که به احتمال فراوان تنها با خرگوشش زندگی می کند خانه را مثلا برای خریدن هویج و کاهو برای حیوانش، یا برای دیدن یک دوست، یا قدم زدن، یا مسافرت، یا کسب و کار، یا ورزش کردن، یا نوشیدن قهوه در یک کافه، یا تماشای تئاتر ترک کند، چیز مهمی نیست که بخواهیم گزارش رسیده درباره ی آنرا جدی بگیریم. پس بنا را بر این می گذاریم که او به خانه باز نخواهد گشت. یا بهتر بگوییم: « او هرگز به خانه باز نخواهد گشت. »

 

و یک مرد آسیب پذیر که آنقدر تنهاست که در هنگام ترک خانه، آن هم وقتی که قرار نیست هیچوقت به خانه برگردد، کسی را برای وداع ندارد جز یک خرگوش که از همه ی چیزهای ممکن در دنیا، فقط هویج و کاهو را می فهمد، چنین مرد مفلوکی دوستی برای ملاقات کردن ندارد، قدم زدن بر تشویشش می افزاید - زیرا در هنگام قدم زدن با ذهن سریعتری می تواند به فلاکت خود فکر کند -، سالهاست که به سفر نرفته و این خود بخشی از افسردگی اوست -، کسب و کار برایش آن معنی رایج را ندارد. برای چه چیز باید زحمت کار صبحگاهی و خستگی روزانه را به جان بخرد. او نیز مانند خرگوشش با تکه هویجی سیر میشود وگرنه حتی یک دستفروش هم غم وغصه ی خود را در گیر و دار جذب مشتری و رد کردن کالا و شمردن اسکناسهایش فراموش می کند -،کافه و کنسرت و تئاتر حالش را به هم زنند. بخصوص خودنمایی هنرمندان آزارش می دهد، و از دیدن زنهایی که محو تماشای یک بازیگر یا نوازنده شده اند تهوع میگیرد. ترانه ها را لوس و نمایشها را تصنعی می بیند. از ادا و افاده بیزار است. رغبت و نایی برای ورزش کردن هم ندارد در ورزشهای انفرادی همان احساس رخوتی را پیدا می کند که وقت قدم زدن به سراغش می آید. اینکه ساعتی را چند بار دور یک پارک بدوَد ملال آور می یابد. و در ورزشهای تیمی از عدم وقوع تعامل با همبازیان و حریفان رنج می برد. وقتی برای اهداف تیم جانفشانی می کند به اندازه ی کافی تشویق نمی شود، و وقتی تکروی می کند حس می کند تنشی بوجود آمده که مانع لذت بردن از بازی می شود. وقتی خوب و فداکار است تحسینی را می طلبد که نثارش نمی کنند، و وقتی تلخ و خودخواه است این حس او را می آزارد که دیگران به او نظر بد دارند. در کار هنر اگر همان هنرمند نُنُر معناگرا باشد بسیار تنبل و سخگیر است. اگر نویسنده باشد اولا کم می نویسد یا اصلا نمی نویسد، دوما اگر هم گاهی بنویسد هر چه می نویسند آنرا سطحی می پندارد. اگر نقاش باشد آنچنان انتزاعی نقش آفرینی می کند که هیچکس از آن سر در نمی آورد. اگر اهل موسیقی باشد سراغ کنسرتها نمی رود، زیرا آنها را فاقد نجابت می شمارد، در رستورانها ساز نمی زند، چون هنر را والاتر از این مطربی ها می داند، در کوچه و خیابان نمی زند، چون از نگاههای سطحیِ مردم بیزار است، و از نواختن ساز در خلوت، برای خودش نیز خسته شده است.

 

« مرد، خرگوشش را بوسید و به راه افتاد. »

چه کسی این گزارش کوتاه را ارسال کرده است؟ یک همسایه؟ یک آشنای دلواپس؟ یک معشوق پیش از این؟ شاید این گزارش را خود مرد ارسال کرده است. درست پس از ترک خانه. زیرا بعید است که کسی چنین مرد تنهایی را در خلوت وداع با خرگوش و خانه اش دیده باشد. خب شاید هم کسی از همسایگان از پنجره ی یکی از خانه های مُشرف، مرد را رصد کرده باشد. اگر اینطور است پس خانه باید ویلایی و حیاط دار باشد. احتمالا خرگوش در حیاط می چرخیده، و بوسه ی وداع در همین محوطه نواخته شده. ضمن اینکه این گزارش تا حد زیادی خشک و خبریست، و چنانچه خود مرد آنرا ارسال کرده بود باید نشانی از احساسهای ناشی از دلمردگی و اندوه یا دلسوزی به حال خود در آن می بود.

 

مثلا: مردی خسته، خرگوش بی گناهش را بوسید، و قدم در راهی نامعلوم گذاشت. یا: مردی بیزار از همه چیز، خرگوش کوچکش را بوسید و به ابدیت پیوست. یا: مردی تنها،خرگوش نازنینش را بوسید و به سوی هیچ رفت. یا به هر حال چنین چیزی.

 

نکته ی ظریف دیگری نیز در این گزارش هست؛ مرد!

چرا مرد؟ چرا مردی نه؟ مثلا اینطوری: مردی خرگوشش را بوسید و به راه افتاد. یا: یک مرد خرگوشش را بوسید و به راه افتاد.

 

اینکه سوژه را مرد نامیده اند دال بر آنست که این مرد معرفه بوده. گزارش دهنده یا گزارش دهندگان او را برای مدت نه چندان کوتاهی زیر نظر داشته اند یا می شناسند. گزارش دهنده یا گزارش دهندگان بصورت ناخودآگاه او را مرد نامیده اند و ناخواسته دچار این اشتباه شده اند که انگار گزارش گیرندگان نیز سوژه را می شناسند.

به سختی میتوان گفت که گزارش دهندگان مرد را می شناسند. وگرنه نامی از او به میان می آوردند تا ما گزارش گیرندگان بتوانیم مرد را بیابیم و از مهلکه ی احتمالی برهانیم.

در اینجا پرسش اساسی اینست که چرا نشانی مرد در گزارش نیامده است. اگر گزارش دهنده یا گزارش دهندگان قصد داشته اند که از طریق ما به مرد کمک برسانند چرا نشانی او را ننوشته اند؟

حتم بر اینست که گزارش دهنده یا گزارش دهندگان خیرخواه او نبوده اند. احتمال تازه اینست که آنها در نمایش احتمالا تیره ی سرنوشت مرد نقش آفرینی کرده اند.

اگر اینطور است چرا باید گزارش پرده ی نهایی این نمایش تلخ را برای ما ارسال کنند؟ نکند این پیامی برای ما باشد؟ یعنی مرد فقط یک قربانی ست که از طریق سقوط او پیغامی هدفدار به ما مخابره شود؟ پس یا پای یک جنایتکار اجتماعی در میان است یا یک باند یا فرقه ی آنارشیست.

اگر فرض را بر این بگذاریم اول باید ببینیم پروسه ای که برای قربانی کردن مرد طراحی و اجرا شده چه بوده.

چه چیزی می تواند منجر به دلمردگی یک مرد شود؟ خب این خیلی سخت است. خیلی چیزها. مثلا ناکامی عاطفی، یا ورشکستگی تجاری، یا فرو ریختن باورهایی که مدتهای مدیدی به آنها پایبند بوده.

 

شق اول؛ ناکامی عاطفی

مثلا ممکن است که این مرد به زنی زیبا دل باخته باشد، و زن هم به او راه داده باشد و مدتی را با هم گذرانده باشند. زن به خانه ی او می آمده و زندگی اش را می دیده؛ چند کتاب که روی جلدشان با خودکار، قیمتهای ارزانی درج شده، و معلوم است که از دسته دو فروشی خریده، لباسهایی بنجل و از ریخت اُفتاده، تلویزیونی که لامپ تصویرش سوخته و هیچ آنتنی به آن وصل نیست، گوشه ی سقف سوراخ شده و در روزهای بارانی، چکه چکه از آن آب می چکد، و خرگوشی که در گوشه و کنار خانه ادرار می کند. زن که دلش آپارتمانی نوساخت، ماشینی شیک و زندگیِ مُرفهی می خواسته، به مُرور نسبت به آینده ی زندگی با چنین مردی بدبین شده، و چندی بعد با مردی شاید بیست سال مُسن تر از خود آشنا شده و ازدواج کرده، که زندگی تامین شده ای داشته. یخچال و فریزر دوقلو، ماشین لباسشویی، لوستر، کولر اسپلیت، شومینه، اجاق گاز و مایکروفر، هودِ آشپزخانه، مبلمان چرمی، ال سی دی و سینمای خانگی، حمام و توالت سرامیک، و حتی کاندومهای درجه یک. زن، مرد عاشق پیشه را رها کرده، و به شوهری جاافتاده که سرش در حساب است ملحق شده. مرد عاشق پیشه این ناکامی را تاب نیاورده، و خانه و کاشانه و شهرش را ترک کرده است. چنین داستان تکراریِ بی مزه ای بیش از آنکه بتواند دستمایه ی نقشه ی شوم یک باند یا فرقه باشد، می تواند موضوع یک رُمان عامه پسند باشد.

 

شق دوم؛ ورشکستگی تجاری

ممکن است روزی یک دوست قدیمی به سراغش آمده باشد و به او پیشنهاد یک شراکت سودآور داده باشد. و مرد در ابتدا از آن طفره رفته باشد، زیرا پولی در بساط نداشته که سرمایه گذاری کند. سپس همه به او فشار آورده اند که عاقل و قدرشناس باشد و به بختی که به او روی آورده پشت پا نزند. او تا توانسته از این و آن قرض کرده؛ مادر پیر و مریضش آخرین پس اندازهای خود را به او داده، دختر سختکوشی که او را دوست داشته، طلاهایش را فروخته و پولش را به حساب او واریز کرده، و یک آشنای نجیب و نازنین، وامی گرفته و خود را بدهکار بانک کرده، و پول را به او رسانده. آنوقت همه ی این پولها جمع شده و مرد آن را در شراکت با آن دوست قدیمی سرمایه گذاری کرده، اما آن دوست قدیمی، پولها را برداشته و فلنگ را بسته. نه. این نمی تواند باشد. اگر بحث اقتصاد و تجارت باشد باید پرونده ی مهمتری باشد؛ یعنی ماجرای سقوط یک تاجر شاخص. اما اخیرا خبری هم درباره ی یک اختلاس یا ورشکستگی تازه منتشر نشده. وانگهی هنوز تکلیف آن سه هزار میلیارد روشن نشده. ضمنا بعید است که علت افسردگی این مرد مسائل گزاف مالی باشد. این شق اصلا با کل داده های مربوط به گزارش در تعارض است. ما اینجا یک مرد خسته ی تنها داریم که ساکن یک خانه ی ویلایی است. حیوان خانگی یک تاجر مثلا می تواند یک بولداگ باشد. و تحت هر شرایطی دور از ذهن به نظر می رسد که یک تاجر تنها با یک خرگوش سر کند.

 

شق سوم؛ فروپاشی نظام باورها

این بسیار محتمل تر است. و از آنجا که می تواند به مسائل ایدئولوژیک ربط پیدا کند می تواند دستمایه ی ملحدان و اجتماع ستیزان هم باشد.

 

احتمالات

یک؛ مرد، مردی دیندار بوده که در گیر و دار برخی رخدادها به تناقضاتی اساسی در باب مسئله ی مذهب بر خورده. خب این برای هر کسی در قرن بیست و یکم ممکن است پیش بیاید. پس لابد اتفاقاتی فجیع و شدید برایش رخ داده اند که باعث تزلزل ایمانش شده.

چه فاجعه ای؟ مثلا مرگ یا بیماری صعب العلاج عزیزان. اما ظاهرا او کسی را ندارد. و شاید هم خود بیمار باشد.

یعنی می تواند ممکن باشد که او را به هر شیوه مریض کرده باشند، و او مستاصل از درمان، دست به دعا برداشته و دعایش اجابت نشده، و او که مردی سرزنده و باطراوات بوده که احتمالا پیش از این خرگوشش را برای چریدن و دویدن به باغی می برده و خود از نسیم و آفتاب لذت می برده و حیوان گوش دراز چالاکش را تماشا می کرده، و مراقب بوده که گربه های فرصت طلب، پُر رو نشوند و به کمین خرگوشش ننشینند، و گاهی خرگوش را با خود به حمام می برده و با آب گرم و شامپوی خارجی می شسته و بعد با حوله ای نظیف و با باد ولرم سشوار خشک می کرده، یا در هنگام خریدن کاهو و هویج به خود می بالیده که نه سبزی و میوه ی دور ریختنی، بلکه هویج و کاهوی مرغوب برای حیوانش می خرد، و شبهای سرد زمستان خرگوش را در جعبه ای گرم و نرم در نزدیکی شومینه جای می دهد، حالا چنین مرد سرخوشی آنچنان دردمند و بیمار است که کمترین بختهای شادی او نیز تیره گردیده اند، و سرخورده از عدم اجابت دعایش، به زمین و زمان و خداوند بدبین شده باشد.

 

این فقط یک مثال بود. ولی به هر حال داده های ما در همین اندازه است؛ « یک مرد، یک خرگوش، بوسه ی مرد بر خرگوش، و ترک خانه. » همین. همین و بس. باقی فقط احتمالات است.

اما ما مایوس نیستیم. می کوشیم نشانه ها و احتمالات را بررسی کرده و تطبیق دهیم، مرد و مسئله اش را بشناسیم، و اگر بشود او را نجات داده و مشکلاتش را حل کنیم.

این کوششها، و ثبت این جزییات برای هویت سازمان ما، و بقا و توسعه ی آن حیاتی است.

 

 دو؛شاید بخاطر چیزی در گذشته، یا نگرشی ناشی از زندگی در محیطی خاص، یا گرایه های ژنتیکی، یا دو یا هر سه ی اینها، زندگی در نظرش پدیده ای زشت، سیاه، و پلید تلقی میشده.

اما اگر او یک سرباز گمنام شریف باشد چه؟ شاید می رود که داوطلبانه به جرگه ی سربازانی ملحق شود که در آنسوی مرزها با تکفیری ها می جنگند. شاید روی دیوار خانه اش تصویری از شهید خوش سیمایی را چسبانده باشد که عکسش را از یک روزنامه ی دولتی بریده. شاید زیر عکس، متنی هم منتسب به وصیتنامه ی آن شهید درج شده باشد که مثلا « در پوست خود نمی گنجم و حس می کنم گمشده ای دارم... » و هر بار تماشای آن چهره ی نورانی و خواندن آن جمله های شورانگیز در ناخودآگاه مرد، احساسی از رهایی از زندگیِ روزانه و پیوستن به یک جریان حماسی و غرورآفرین، رخنه کرده باشد. و سرانجام خانه ی رنگ زده و کامپیوتر ارتقا داده و لباسهای تازه خریده و کارتهای بانکی و یخچال پُر شده و زنِ به چنگ آورده اش را رها کرده و با یک ژیلت و خودکار و موبایل و چفیه و کارت ملی و باقی مدارک، راهی سوریه یا عراق یا لبنان شده باشد. در این صورت گزارش دهنده چه کسی می تواند باشد؟ و چرا باید این را به ما گزارش بدهد؟ ممکن است این یک جریان مربوط به ملاقاتهای پنهانیِ معنوی با اولیا و مقدسان باشد؟ بهتر است موضوع را مجهول نکنیم. اینجور روایتها بهتر است دستنخورده بمانند. وگرنه از فردا، چرا فردا، از همین امروز در شهر سر و کله ی کله پوکانی پیدا میشود که خود را نماینده ی فلان قدیس، چرا نماینده، خود قدیس معرفی می کنند. حالا بیا و درستش کن. نه. بهتر است این احتمال را فقط ثبت کنیم و از آن بگذریم.

اما گزارش دهنده یا گزارش دهندگان از سر چه اطمینانی دانسته اند که این بوسه بر خرگوش و عزیمت مرد، لحظه ی حساسی در برنامه ی شوم آنها و سرنوشت غم انگیز مرد است؟ لابد نشانه های دیگری از مرد بروز کرده که آنها در طول زمانی که به طور مداوم مرد را می پاییده اند، مشاهده و ثبت کرده اند. اما چه نشانه هایی؟ مثلا شاید یادداشتی موجود باشد، یا تماسِ خداحافظی با اطرافیان، یا صاف کردن بدهی ها، یا انجام کارهای ناتمام، یا تهیه ی سَم، سلاح، یا طناب...

 

نتیجه ی شق اول از احتمال فروپاشی نظام باورها؛

مردی سرخوش که تنها با خرگوشش زندگی می کرده، توسط یک فرد، باند، یا فرقه ( یا چنین چیزهایی ) هدفگذاری شده و در جریان یک سری رخداد که کم از فاجعه نداشته اند، شادی های کوچکش را به دلیل ابتلا به نوعی بیماری صعب العلاج - یا لاعلاج - از دست داده و کوششها و دعاهایش برای درمان آن بی نتیجه و بی پاسخ مانده و باورهای زنده اندیشانه اش نسبت به نظام هستی و بخصوص خالق مهربان را زائل شده انگاشته و حالا خانه را به سوی سرنوشتی نامعلوم و احتمالا تیره ترک می کند.

 

سه؛ فعلا چیز دیگری به ذهنمان نمی رسد.ناچاریم با همین دستاوردها ادامه بدهیم.

 

برگردیم به هویت گزارش دهنده یا گزارش دهندگان. از کجا معلوم که مرد، قربانیِ کشمکشها و زد و بندها و یارکشی های حزبی، جناحی و سیاسی نباشد؟

منافع سازمان در اینست جزییات مربوط به این احتمال ثبت نشود. با اینحال این مورد به عنوان یک احتمال می تواند در ردیابی سوژه موثر باشد و ما آن را مد نظر قرار داده و بررسی می کنیم و در آرشیو پرونده های محرمانه طبقه بندی می کنیم.

در نهایت باید بدانیم که چه نوع خطری مرد را تهدید می کند. بِلا شک مرگ. اگر غیر از این بوده باشد اصلا این گزارش مورد بررسی قرار نمی گرفت. اما قتلی در کار نخواهد بود. به نظر می رسد که برای طراحان این جنایت بشری، هوشمندانه تر این باشد که مرد انتحار کند. خودکشی اوج استیصال انسان، و رخدادی غیر قابل درک برای بشریت است. یک انسان که زمانی ازمکیدن پستان مادری معطر، خوردن یک بستنی شکلاتی، زدن یک گل - حتی در یک بازی محلی -، خواندن یا نوشتن یک ترانه ی دل انگیز، هماغوشی با یک محبوب شیرین، ایستادن زیر دوش آب گرم، قدم زدن در باران پاییزی زیر چتری پهن، بوییدن پوست خراشیده ی یک پرتقال و خوردن یک حبه انگور سیاه یاقوتی، تماشای یک اجرای مدرن از هملت، حل یک معما یا مسئله ی علمی، شمردن اسکناسهای دستمزد یک کار طاقت فرسا، نشئه ی نوازشگونه ی دست یک آرایشگر بر پیشانی و سر، لمیدن در جکوزی یک استخر، پریدن با کایت، خوابیدن با خستگی ناشی از یک روز کوهپیمایی، و بیدار شدن در صبح بهاری یک روستای سراسر سبز لذت می برده به « جایی » برسد که بخواهد خود را حلق آویز، مسموم، یا از بلندی پرت کرده و با درد بمیرد. آن « جا » کجاست؟

 

به این ترتیب باید گفت که مرد، قربانی ست، و هنوز می کوشد حتی با اقدام به خودکشی، دلسوزی جهانِ خارج از خود را نسبت به خود جلب کند؟ یا اینکه وازده است و مرگش را مانند آب دهان بر صورت زندگی می پاشد؟ یا دیگر توان تحمل رنج مستمر را ندارد؟ یا اینکه مانند یک توپ که در زمین فوتبال به هر سو قِل می خورد در زوایای تاریک و روشن سرنوشتش قِل خورده، و حالا مرگ، لحظه ی به ثمر رسیدن گل است. و شاید هم مثل یک گل به خودی، که بازیکن بخت برگشته هیچ قصد و اختیاری درباره ی وقوعش ندارد؛ اینها همه بخشی از جریان بازی ست؛ توپ، بازیکن، و گل. به راستی کدام مدافعی ست که اگر حق انتخاب داشته باشد دروازه ی خودی را باز کند؟ « آنجا » همه چیز در جریان بازی رقم می خورد، و سرنوشت، خارج از کنترل است. فشار، فشار، و باز هم فشار مهاجمان، و در نهایت مدافعی که ناخواسته دروازه ای را می گشاید که مدتها از آن پاسداری کرده.

 

پس مرد خرگوشش را بوسیده و خانه را ترک کرده و رفته است که خود را بکشد.

 

پایان گزارش

ارسال یک نسخه به دبیرخانه

ارسال یک نسخه به واحد عملیات

ارسال یک نسخه به آرشیو

 

وحید شعبانی

3 فروردین 1395


|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1