عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



عاشق بودن، مانند آنست که در آشوویتس باشی.

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان آواز قو و آدرس mahilooseh.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.






آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 48
بازدید دیروز : 14
بازدید هفته : 62
بازدید ماه : 632
بازدید کل : 56347
تعداد مطالب : 92
تعداد نظرات : 57
تعداد آنلاین : 1

آمار مطالب

:: کل مطالب : 92
:: کل نظرات : 57

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 6

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 48
:: باردید دیروز : 14
:: بازدید هفته : 62
:: بازدید ماه : 632
:: بازدید سال : 9370
:: بازدید کلی : 56347

RSS

Powered By
loxblog.Com

دستنوشته ها، ترانه ها و داستانها

اینترنت حجمی آسمان هفتم
شنبه 22 فروردين 1394 ساعت 1:34 | بازدید : 157 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

اینترنت حجمی آسمان هفتم

 

ای خداوند،
چرا سرم بلا می آید؟


مگر تو در پیجت نگفتی: ما هر کسی را به اندازه ی وسعش تکلیف می کنیم؟
خب وسع من این رایتل درب و داغان است، اگر مدام ارتباطمان قطع میشد دلیلش این بود که هی فیلترشکن ارور میداد.

و مگر کاور پروفایلت این نبود که " بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را؟ "پس چرا هرچه من پی ام می دادم تو جواب نمی دادی؟


وقتی پیجم ویروسی شد و ناچار شدم دی اکتیو کنم تو فکر کردی که بلوکت کرده ام. این مال وقتی بود که یک فرند به اسم شاهین، از نیچه پست گذاشته بود که؛ خدا مرده! دیدی که، من آنفرندش کردم.


مادرم همیشه روی وال من استاتوس میگذاشت که؛ دعا میکنم خدا تو را به گروه بسته ی خوشبختی بیافزاید.
و من کامنت میگذاشتم که؛ مادر! کجای کاری؟ او حتی لایک هم نمی کند مرا!


الان پستهایم سیاه و تلخند. و کسانیکه در ادلیستم خود را منتسب به تو می نامند یا آنفرندم می کنند یا نصیحتم میکنند یا اینکه برایم فحش می نویسند. اینها نمی دانند که روزگاری من و تو در چت روم چه عشقی با هم می کرده ایم.


دلم برای شاهین تنگ شده. رفتم که دوباره او را اد کنم. دیدم دی اکتیو کرده. حالا درکش می کنم. لابد با او هم مثل من تا کرده ای.


عزیزم، حالا هم دیر نیست. من هنوز با یک آی دی جعلی لایکت می کنم و دیگران نمی دانند. لطفا یک خط پهن پُرسرعت برایم بفرست. با اینترنت حجمی نمی توانم کاربر خوبی برای فیسبوکت باشم.

 

وحید شعبانی


|
امتیاز مطلب : 39
|
تعداد امتیازدهندگان : 9
|
مجموع امتیاز : 9
داستان کوتاه قورباغه ی له شده ی عواطف
سه شنبه 18 فروردين 1394 ساعت 15:44 | بازدید : 438 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

 

 

قورباغه ی له شده ی عواطف

 

 

هرگز پایم به کلانتری وا نشده بود.

هرگز کلمه ی درستی نیست. باید راستگو باشم. ادبیات صادقانه ی من دروغ را تاب نمی آورد.

آری، بیست و هفت سال پیش از آن شبِ بارانی که به  خاطر تو با سرگرد اماکن گلاویز شدم، در هفت سالگیِ نجیبانه و وهم آلودم یکبار، فقط یکبار، آنهم برای اولین و آخرین بار پایم به کلانتری وا شده بود.

پسربچه ی مفتون رنگ قرمز و سبز و آبی سنجاقکهای شالیزار لشت نشا، ترسان از غرق شدن در گرداب کوچک اوشمک - آن رودخانه ی گمنام، لرزان از قصه های جن و پری از زبان رسای گیلکی عمه ای بیوه، درگیر شمارش سکه های سرخ پنج تومانی های گریزپای عیدی، پنهان شده در پستوی مخفیگاهشیرینی های مادربزرگ، مجنون طعم نمک سبز و آلوچه قرمزِ درختِ پشت خانه، مست شُرب آب آلبالوی گُلپر- نمک زده ی دُکّان پیرمرد تنهای تهِ دهات، گریان از جا ماندن از ماهیگیری صبح دایی جان، در حسرت سواری گرفتن از اسب چموش پسرخاله، و بی خبر از فرداهایی پُر از زن و زخم و بن بست و پوچنایی به اسم آینده.

این من بودم. در آن هفت سالگی که مرا به کلانتری بردند. دورِ همین میدان بزرگ شهرداری رشت.

حجاب سیاه مادر اگر تدیّنِ از روستا آورده ی او بود، برای من در آن کودکی های گنگ و گیجم، دستاویزی بود، تا لبه ای از چادرش را بگیرم و در کوچه و بازار خودم را و او را گم نکنم. " رسول جان، چادرمو وِل نکنی مادر! "

هر جا نصایحت را به گوش نگرفتم، باختم مادر!   مثل وقتی که گردوهای درخت یادگار شاهْ عمویم را به پسربچه های دغلباز روستا می باختم و با بغضی خشک در دامنت می خزیدم؛ " بازم باختی؟ نگفتم باهاشون بازی نکن! اونا زرنگن! "

آری باز هم باختم مادر. آنها زرنگند. آن حنیف شیرازی که نامزدم را به خانه ی دانشجویی خود در خیابان وصال تهران برد هم زرنگ بود. تو مرا به نرد عشق باختن با این لکّاته ی کیاشهری هشدار داده بودی. و این، دیگر، گردو بازی نیست.

تا پیش از آن روز به رشت نیامده بودم. در غلغله ی بازار ماهی فروشان، تا کاسب زُمُختی نعره زد: "ماهی سفید ببر ارزان! " من مانند حوضی که در آن هندوانه پرت کرده باشند به خود لرزیدم و گوشه ی چادر سیاه مادر را، ثانیه ای رها کردم و دوباره باز گرفتم.

یک ثانیه برای سقوط کافیست. سرنوشت در ثانیه ای رقم می خورد. آنگونه که سنجاقکهای سبز و آبی و قرمز شالیزار، در ثانیه ای از تاریخ خود، در اقلیم لشت نشا، در بازیگوشیهای جنایتکارانه ی من، و در رنگ سیاهِ نسل باقیمانده ی خود رنگ می باختند، و ما دیگر بعد از آن قساوتهای کودکانه ی مرموز، جز به لباس عزا، حشره ی چالاک پرنده را به رنگ شاد دیگری ندیدیم؛ من در کمتر از ثانیه ای همانند آشیل که شمشیرش را در تروا بر فراز سر هکتور بالا ببرد تَرَکه را بر فراز سر حشره بالا می بردم، و در کمتر از ثانیه ای بر ساقه ی گیاهان هرزه ی بستر برکه، و بر بالهای نازک طلقگون سنجاقک فرود می آوردم، و حیوانِ شیدای پرواز در ارتفاعات پست بهار روستا، در کمتر از ثانیه ای در آب جاری زیر پایمان سقوط میکرد، و آبْ پیکرِ پَر وزن او را به ناکجا آباد ذهن خاموش کودکی های من می بُرد.

یک ثانیه دیدن مرد جوانِ ورزیده ی مُکمّل خورده کافیست تا زنِ نسبتا زیبای شهرستانی به دستهای زخمی شوهر آهنگرش خیانت کند. مردی حقیقتا پرهیزگار، به عشوه ی گذرای زنی سطحی، پاکدامنی اش را به زنای مُحصنه بیالاید. پلیسی تلخ اندیش سیلی ظالمانه ای به گونه ی دختر بی گناهی بنوازد. و کودکی گنگ و گیج، تَرَکه ی شومش را بر بالهای سنجاقک رنگی بی خبر از بی بی سی و احمدی نژاد و نتانیاهو، فرود بیاورد. آری. باید اعتراف کنم، از حمله ام به تبار سنجاقکها، و سیخ کردن به درز دیوار برای انگولک کردنِ کندوی مخفی زنبورهای خانه ی خاله گلبهار. باید اعتراف کنم.

آنشب، در روستای تاریکمان، در دهه ی بی برق و گاز 60، آنشب که مامان هندوانه ی از لیچاه خریده را از طاقچه ی چوبی نرده ی ایوان برداشت و به حیاط رفت و من هم دمپایی زنانه ای به پا کرده دنبالش رفتم، در کمسوی نور فانوسِ آویزان بر دیوار ایوان، قورباغه ی لاغر ناخوشی را کشف کردم، و مانند سربازان واسکودوگاما که در کشف برزیل، بومیانش را به خاک و خون کشیدند، سنگ پهن و سردی را که کفسنگ هفتسنگهای روزانه مان بود برداشتم و همچون رابین هودی هدفکُش، از فاصله ی یک آرنج کودکانه، امعا و احشای حیوان خونسرد بی آزار گمشده را بر علفهای خیس از شبنم حیاط خانه پاشیدم. مامان هندوانه را در حوض پرت کرد و من با شلپ صدای آب، سنگ سنگین را بر بدن نرم حیوان مظلوم کوبیدم.

ای قورباغه ی تنها، در مسیر کدام سفر غم انگیز عاشقانه ات بودی؟ آنجا در تاریکی سرد و خیس حیاط خانه ی خاطرات بهارهای کودکی من، چه میکردی؟ کدام قورباغه ی مونث خیانتکار، عواطف له شده ی تو را به اندام ورزیده ی پروار یک وزغ فروخت؟ شکار چه مگسهایی را به لذت عیش و نوششان بر مدفوع یک ورزاب در طویله ی خانه ی پدربزرگ من بخشیده بودی؟ از خاندان کدام دوزیستان بودی که خبر از ناامنی قرن تازه ی اشرف بیشرف مخلوقات نداشتی؟ نه حتی کره ی شمالی و داعش و طالبان و القاعده، که حتی پسربچه ای به ظاهر معصوم، - شاعر منزوی دهه های آتی گیلان زمین تو را به تاوان تمام 84 میلیون مین عمل نکرده در کویت و کامبوج وعراق و آنگولا و مصر و ایران، زیر سنگ هفتسنگش آنچنان له کند که تا یک هفته لاشه ات را زنبورها و مگسها و مورچه ها و کرمهای باغچه تجزیه کنند و باز هم تمام نشوی؛ آنگونه که جنازه ی شهیدی در نواره غزه؛ خواه یهودی، خواه مسلمان.

نه. تو تمام نخواهی شد. کرمهای ذهن بیمار من تو را تا ابدیت تجزیه خواهند کرد. در ازای هر گناه تازه ای که بشر رقم خواهد زد. در ازای هر پلیدی خلاقه ای که ابداع خواهد کرد. تصویر له شده ی تو می آید و با آن چشمهای برآمده ی بی تفاوتت، قورباغه وار به من زل خواهی زد و من تمام سنگهای تمام نشدنی هفتسنگهای گیم و تبلت را بر پیکرت فرود خواهم آورد و تو پس از هر گیم اُوور باز هم ادامه خواهی یافت.

آن سنگ پهن سرد هم در ثانیه ای فرود آمد و سرنوشت قورباغه ی نحیف ناخوش گمشده در ثانیه ای رقم خورد. همانطور که من در ثانیه ای چادر سیاه مادر را در شلوغی بازار محلی رشت رها کردم و نمی دانستم چادری که دوباره باز میگیرم چادر زنی دیگر است. آری. زنهای چادر سیاه بازار رشت همه مثل هم بودند. همه ساده، همه نجیب، بی آیفون و بی هواوی، با تنها دغدغه ی ابدیشان، فراهم کردن بادمجان و باقلای ناهار و شام نسل آینده، که چادر بر سر نخواهد کرد و زیرابرو خواهد برداشت.

چادر مادر را رها کردم و چادر زنی دیگرا را گرفتم و دقیقه ای بعد خود را گمشده از مامان، در کنار زنی غریبه یافتم. اشک، این اسلحه ی گرم مُجازم را بیرون کشیده زیر گریه زدم. مردی شاید سی ساله، به سن و سال امروز من، دستم را گرفت و اشکهایم را پاک کرد و نامم را پرسید و مرا به همین کلانتری 14 رشت تحویل داد و ساعت شهرداری گواه است که نام مرا از بلندگوهای همین میدان بزرگ پیج کردند که پسربچه ی هفت ساله ای به اسم رسول، با موهای خرمایی و پیراهنی سفید، خیس از اشکهایی باران سا پیدا شده. مادر گمشده به سراغم آمد و کشیده ای به صورتم کشید که جایش هنوز روی گونه ی ذهن من باقیست؛ " به ات نگفتم چادرمو ول نکن! " افسر نگهبان با مزاحی که بر من شیرین آمد وساطت کرد که داماد آینده اش را کتک نزنند و به رویم خندید. و در ذهنم ترسیم کردم که دختر یک پلیس خوشرو چه شیرین و نازنین می تواند باشد. پلیسهای آنزمان مهربانتر بودند انگار.

آن افسر حالا کجاست که دختری را از خانه اش به من ببخشد که اگر در شب بارانی رشت از بازداشتگاه اماکنْ نجاتش دادم، در شب برفی خیابان وصال تهران به من خیانت نکند؟

نه. زیاده گویی نکرده ام. هنوز سه تا آ4 هم پر نشده.

تو اما باز هم پایم را به آن کلانتری باز کردی. 27 سال بعد. تو را به خاطر ساپورت رنگی و مانتوی تا کمر و موهای درآمده ات گرفتند و در وَن کردند و به همین کلانتری 14 آورند. و تو با سرگردشان بحث کردی، به خیال آنکه همه رسول اند که نوازشت کنند، و وقتی بعد از سه ساعت انتظار زیر باران و سایبان کیوسک تلفن دورِ میدان، دیدم که از درب آهنی اماکن درآمدی، هنوز جای پنجه های سرگرد روی گونه ی بزک کرده ات بود.

معبرهای آبگرفته ی محله ی زیرکوچه شاهدند. همانشب که نیما راوند، در تی شین مطربی میکرد، و هنوز شراکت بهرنگ و بهزاد پابرجا بود و نامشان برای مشتری های کافه ندیده ی رشت، یک معنی می داد، من تو را از معبر یک مخمصه ی غمگین عبور دادم و نگذاشتم برایت پرونده باز کنند و تو با بغض گفتی الان حس خانه رفتن نداری. آن دو ساعت که در کافه کلاه، با لیوانهای داغ قهوه لاسیدی، من در سرمای خیابان تختی قدمهایم را میشمردم و تو نمی آمدی. بعد هم که آمدی تو را به ملچ ملوچ بردم و برایت آلو قیسی خریدم که نصفش را در گوهررود کثیف ترین رودخانه ی جهان - ریختی،آنگونه که همیشه نصف الطافم را به لجن میکشیدی. به خانه آوردمت و طوری اخم کردم که مادر شوهر آینده ات، نتوانست حتی از من پسرش بپرسد تا دوازده شب کجا بودید؟ گفتم که ماکارونی را برایت دوباره گرم کنند، آنگونه که سرنوشت سرد دیرسوخته ات رادگرباره گرم کرده بودم، نامزد مطلقه ی سست وفای من.

عشق تو پسربچه ای بود در شب روستا، من قورباغه ای ناخوش و نحیف که در لبه ی حوض حیاط خانه ی روستایی چادر مادرش را ثانیه ای ول کرده بود، خوابیدن تو با دانشجوی شیرازی، در سفرمان به تهران لعنتی، سنگ پهن کفسنگ هفتسنگ، و بیماری لاعلاج عصبی من، لاشه ی تجزیه ناپذیر عاطفه ای له شده.

 

وحید شعبانی 18 فروردین 1394


|
امتیاز مطلب : 72
|
تعداد امتیازدهندگان : 22
|
مجموع امتیاز : 22