داستان کوتاه پاروکستین


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



عاشق بودن، مانند آنست که در آشوویتس باشی.

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان آواز قو و آدرس mahilooseh.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.






آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 109
بازدید دیروز : 72
بازدید هفته : 383
بازدید ماه : 863
بازدید کل : 51861
تعداد مطالب : 95
تعداد نظرات : 57
تعداد آنلاین : 1

آمار مطالب

:: کل مطالب : 95
:: کل نظرات : 57

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 6

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 109
:: باردید دیروز : 72
:: بازدید هفته : 383
:: بازدید ماه : 863
:: بازدید سال : 4884
:: بازدید کلی : 51861

RSS

Powered By
loxblog.Com

دستنوشته ها، ترانه ها و داستانها

داستان کوتاه پاروکستین
دو شنبه 2 آذر 1394 ساعت 10:43 | بازدید : 530 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

پاروکستین


دیالوگ اولی که از من شنیدی چه بود؟ نمی دانم. نمایشنامه های امروزی هملت نیستند که در خاطر بمانند. تو هم که ابدا یادت نیست. تو خیلی چیزهای گنده تر هم یادت نیست. مثلا اینکه آن شبی که برای اولین بار به خانه ام آمدی، از مخصمه ی یک تجاوز می گریختی و جا و مکان نداشتی. آنوقت دست به دامن من شدی، که در تئاتر به تورت خورده بودم.


توی تئاتر مرا دیده بودی. احتمالا لحظه ی اول که با آن کت و شلوار انگلیسی و کلاه شاپو و عصا و آن گریم و آن تفاخری که در قامت بلندم موج می زد از پشت دکور ظاهر شدم تو هم یکی از چندین دختر تنهای سطحی بودی که دلت مرا خواست. زنها چرا اینطوری اند؟ شیفته ی این مزخرفات.


چند شب بعد هم که آبمیوه خوردیم و تو ظرف یکی دو ساعت برایم از پرنسس دیانا تبدیل به کوزت شدی، و به ژان والژان فرصت ندادی یک شب هم که شده با رویای باکینگهام بخوابد.


نالیدی که بیخانمانی و از فراش دانشگاه تا راننده ی خط رشت - اسالم سوارت شده اند.


و جوگیر در حد جواد خیابانی، تو را به خانه بردم و جایت را جدا انداختم و صبح، سنگک و پنیر و کره مربا جلویت گذاشتم و  تو در در تشکر از پناهی که از من گرفته بودی توی بغلم پریدی و از سگ، وفادارتر می نمودی.


ماجرا چه بود؟ از زور بی مکانی کارمند خوشگل فاحشه خانه ی خیابان تختی شده بودی و آنجا کامران که مشتری ثابت بود تو را به دویست هزار تومن خرید و به خانه ی دو خوابه اش در پیچ سعدی برد و یک خوابه را به پدر معتاد و دختر بی مادرش داد و یک خوابه را برای خودش و تو برداشت که برای موادفروش زنمرده ی بدبختی مثل او، کمتر از حوریان بهشتی نبودی.


آنطور که تعریف می کردی دستگیرم شد که اوایل تو هم بدت نمی آمد  جای خرج خورد و خوراک و هزینه ها و اجاره خانه پیشش بخوابی. بعدها که دیگر با بطری دلستر زیر لحاف می آمد تو هم دردت گرفت و پشیمان شدی. از طرفی پایت به تئاتر هم وا شده بود و چشمت دنبال بابک و مسعود و سهراب و باقی بچه خوشگلهای صحنه بود. یعنی نمیشد یکی را تور بزنی؟ بعله که میشد.


تا اینکه مرا دیدی.


بعد هم که از صاحبخانه ی قاچاقچی ات می ترسیدی که چاقوکش است و فلان و فلان. من هم رگ لشت نشایی ام را باد کردم و داس یادگار آقاجانم را دم دست گذاشتم و دور برداشتم که فلان فلان شده سراغت بیاید فلان فلانش میکنم. بعدش برداشتمت و به ییلاق بردم. اولسه بلنگاه را که دیگر عمرا دیده بودی. رفیق چوپانم به گمانش که زن گرفته ام پذیراییمان کرد. هر چند نیشش را زد؛


"
این به دردت نمی خوره. "


داغان بودم. تازه کم کم داشت رو میشد که خودم چه مصیبتی دارم. ناراحتی اعصابم شدت گرفته بود. بی پول بودم و در تئاتر خری حسابم نمی کردند. من هم هی توی فیسبوک به زمین و زمان فحش می دادم.


حالا که دارم به این عکس نگاه می کنم که تو در ییلاق از من انداختی، می بینم پشت همه ی غمهایی که در زبان بدن و حالت چهره و چشمهایم موج می زد، پشت همه ی اینها رنگهای کوهستان چه لایه لایه از سبز تند به سمت بنفش و مایل به آبی می رفت. و تصویر آسمان ابری، در آبهای مزرعه ی نشا کرده ی کوه نشینان چه بریده بریده بود.


اما تو مجالم نمی دادی شاعرانگی کنم. تند و تند و بوس و بغل می دادی و ناز و نوازش می خواستی. سه هفته شد تا هر دو راضی شویم که هملحاف شدن هم خوب است. حالا اگر من ننویسم هم دیگر همه می دانند که بعدش به کجا کشید. یکبار؟ دو بار؟ نه. شاید پنجاه بار. آن هم توی سه ماه. لامصب! شیرین بودی.


اوایل که من مثل بهروز که در همسفر به گوگوش دست نمی زند گذاشتم تنها بخوابی. بعد هم آن شب در کلبه ی چوبی ییلاق، که صدای فاخته می آمد، و از درز چوبهای کلبه نسیم به پشت لختم می خورد، و تو بیقرار بودی. چقدر نوازشت کردم تا آرام شدی و بعد هم که گفتن ندارد؛ ما جوان و شب، دراز و زندگی، شیرین.


از کوه که پایین آمدیم یکهو دیدم وسط زندگی ام هستی. نفهمیدم کی ازت خواستگاری کردم. خودمانیم ها، نه تو، نه پدر و مادر و داداشت، و نه من، اصلا به روی خودمان نیاوردیم که مثلا تو از زیر نصف مردهای شهرتان رد شده ای.


این همان جمله ی خبری بود که یک روز هم از دهان عمه خانوم در آمد و من بخاطرش تمام شیشه های خانه را شکستم. تازه نیمرو زده نشستم بلمبانم که شنیدم عمه خانوم به مادرم دقیقا همین را گفت؛


"
دختره از زیر نصف مردای آستانه رد شده! "


من هم که دیوانه. خون جلوی چشمم را گرفت و دیگر نفهمیدم اول بطری دوغ محلی را ترکاندم یا شیشه ی آشپزخانه را. دستم پاره شد، و خونش تا همین یک ماه پیش روی دیوارها و اوپن پاشیده بود، که پاکش کردند.


همین حرفها و پچ پچ ها بود و بعد هم بیکاری و بی پولی که وقتی تو از آزیتا که اروپا بود و توی فیسبوک با تو چت می کرد شنیدی که بورسیه می دهند من هم خر شدم که برویم تهران و کار کنیم و راهی به ایتالیا پیدا کنیم. حالا میلان نشد، فلورانس.


راه تهران که دیگر خوش خوشانمان بود. جوری قربان صدقه ام می شدی که مادرم نشده بود. و من یک حسهایی داشتم که مثلا دختری را خدا فرستاده که من با روح شاعرانه ی تطهیر شده از دستهای دیگرخواهم، او را به آغوش امن یک زندگی نجیب برگردانم، و او مانند جرعه ای از شراب طهور، جای تمام سیتالوپرام ها و زیپروبایوکس ها و دپاکین ها و پاروکسیتین های ضد افسردگی، اعصاب به فنا رفته ی مرا افاقه کند و حال من خوب شود و هر دو برویم بهشت. هه.


خب، تهران که جا نداشتیم. رفتیم خانه ی خاله جان و آنها هم چه با خنده راهمان دادند. به جان خودم وقتی دختر خاله در را وا کرد همین که مانند ناتالی پورتمن که به لئون لبخند بزند نیشش را برایم وا کرد یاد جمله ی طلایی پدرم افتادم که:


"
پسر! این رشتی ها خوش استقبالند و بد بدرقه! "


آنجا هم به گند کشیده شد آن شبی که روی نوک پا از هال رد شدی و خودت را به رختخوابم رساندی. من هم پُر رو تر از این حرفها، تا ته اش پایه بودم. همین شد که خاله جان فردا مرا کشید کنار و عذرمان را خواست؛ که ما عقد کرده نیستیم و برکت از خانه اش می رود.


بعد بی خانمان توی خیابانهای زمستان تهران، بی پول و مریض، برایت کباب ترک می خریدم که شاهانه آوارگی کنیم.


باورت نمیشود، من دقیقا می توانم بگویم کجای خیابان آزادی بود آنشب که دوتایی نشستیم و زار زار گریه زدیم. برایم نوبت دکتر گرفته بودی و من با روانپزشک که گفته بود " تو هیچیت نیس " کل کل کرده بودم و تو در پیاده رو قرصهای اعصابم را به رخم می کشیدی و من از مصرفشان ابا می کردم. و آنجا بود که آن دیالوگ شاهکار را ادا کردی، که تمام قصه را عوض می کرد:


"
همه ش بخاطر حال توئه که وضع ما اینه. "


جان؟ حال من؟ یعنی الان من بدهکار هم شدم؟ هنوز هم که دیر نشده. می توانی برگردی شمال.


"
من شمال برگرد نیستم! "


خب، پس یک راهی پیدا می کنیم.


آنجا بود که تیر خلاص را زدی. بنگ. دقیقا توی شقیقه ی ماجرا؛


"
من میخوام تنها باشم تا شکل بگیرم.. خودمو پیدا کنم.. رابطه ی با تو درگیرم کرده.. "


به روش خودت تایپ کردم. توی نقطه چین ها دو تا نقطه میگذاشتی. می بینی؟ من همه جزییات را یادم هست.


پایت به تهران وا شده بود. تو اندورید داشتی و من نداشتم و نمی دانستم در وایبر چه خبر است. آنجا با حنیف و که و که چت می کردی که تهران هستی و از قضا مردی هم باهات نیست و آنها هم گرگ گرسنه، که بیا پیش ما و به خودت بد نگذران و خانه ی مجردی به این بزرگی که اینجا هست، چرا پانسیون بگیری و...؟


اینکه چطور شد که جدا شدیم مال داستانهای رمانتیک و هندی ست. همینقدر بگویم که خانه ی حنیف رفتی و همان ملاقات اول اورال کردی و من معنی اش را تازه فهمیده ام.


آن شب من وسط کوریدور متروی صادقیه یکهو حس کردم سمت چپم فلج شده. اعصابم فرو ریخته بود. ناچار شروع کردم به خوردن قرص.


ده ماه گذشته ست. قرصهایم را سر موقع می خورم. حالم خیلی خوب است. البته شش ماه کابوس وار داشتم. الان خوبم.


این پاروکستین محشر است. هرگز اینقدر متکی به نفس نبوده ام. صحنه ی تئاتر را که می خورم. سر کار سابقم هم برگشته ام و مثل روانی ها پول در می آورم. حالا یک عوارضی هم دارد. به جهنم.


الان فکر می کنم همه راست می گفته اند. از آن چوپان کوه نشین بگیر که گفته بود " این زن به دردت نمی خوره " تا عمه خانوم که گفته بود " تو از زیر نصف مردهای شهرتان رد شده ای " و تا روانپزشک که گفته بود " تو هیچیت نیس " و تا خاله جان که گفته بود " حرام برکت رو می بره " و تا پدرم که گفته بود " شما تا سفارت ایتالیا هم برین خیلیه " و تا سر آخر تو که گفته بودی " این رابطه از اولش هم اشتباه بود " .


وحید شعبانی
2
آذر 1394

 




|
امتیاز مطلب : 6
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
مطالب مرتبط با این پست