شهیدی است که با هیچکس نجنگیده


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



عاشق بودن، مانند آنست که در آشوویتس باشی.

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان آواز قو و آدرس mahilooseh.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.






آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 82
بازدید دیروز : 72
بازدید هفته : 356
بازدید ماه : 836
بازدید کل : 51834
تعداد مطالب : 95
تعداد نظرات : 57
تعداد آنلاین : 1

آمار مطالب

:: کل مطالب : 95
:: کل نظرات : 57

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 6

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 82
:: باردید دیروز : 72
:: بازدید هفته : 356
:: بازدید ماه : 836
:: بازدید سال : 4857
:: بازدید کلی : 51834

RSS

Powered By
loxblog.Com

دستنوشته ها، ترانه ها و داستانها

شهیدی است که با هیچکس نجنگیده
چهار شنبه 22 بهمن 1393 ساعت 4:48 | بازدید : 167 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

شهیدی است که با هیچکس نجنگیده

 

من همینی هستم که می بینید. بی هیچ رازی برای پنهان کردن. همین تصویر غمزده بر کوهستان دور، بر سر صفحه ی فیسبوکم، همین صدایی که از رادیو می شنوید، پیش از آنکه خفه شود.


به تازگی سرریز شده ام از لیوان اجتماع. دچارم به انزوای نجیبانه ی موهن از کثافات بشری.


امروز، تنها با پیراهنم، قلبم را در دست میگیرم، و در خیابان قدم می زنم.


در ظرف یک شغل و حرفه که هیچ، در کوزه ی این جهان که هیچ، در طومار کائنات که هیچ، در عرش خدا هم نمی گنجم. تصویرم بر شیشه ی ال سی دی، اسمم برپوستر یک تئاتر یا تیتراژ یک فیلم یا جلد یک کتاب، و صدایم از موج یک رادیو، چیزی بر مهابت خویشتن راستین گمنام صریح قاطع باورمندم اضافه نمی کند. با اینحال اگر می خواهی مرا بشناسی، به تو که هنوز درگیر یک کفش و یک خانه و یک شغل و یک شناسنامه و یک یا چند غریزه و قریحه و ماشین و کارت بانک و مهارت و یک یا چند رابطه در اجتماع به گنداب رفته هستی، بگویم که من مردی هستم لاغر اندام و نحیف، از سی گذشته، به چهل نرسیده، با تارهای نوظهور موی سفید بر شقیقه هایم، که خدایم شعر، شاعران، پیامبرانم، و ایمانم به صفای قلب، و باورم به صداقت چشمها و حرارت دستها، و میلم به آغوش و نوازش و بوسه، و نیازم به سکوت و رهایی و تنهایی، و شوقم به یاری و همراهی و گوش دادن، و آرزویم پیوستن به ابدیت و مرگ در پیکره ی شهیدی است که با هیچکس نجنگیده باشد، مگر با ظلمت.


رو به سوی من اگر می آیی، خود را با زیباترین شعرهای عاشقانه، و غمبارترین عشقهای شاعرانه بیارای. بکوش صدایت یادآور نوای سنتور باشد و نگاهت به معصومیت نگاه یک کبوتر. و نجابت قلبت و شرافت روحت را مانند دو بال روی کتفهایت برویان، و از هر چه هست و نیست بگذر، تا لایق پرواز در معیت من باشی، رو به آسمانهای نامکشوف دوستی، تا عمق و انتهای بی انتهای آبهای فراموشی.


آنوقت رو به سوی من بیا که برایت همه چیز و همه کس خواهم بود، در همه وقت، و از تو هیچ چیز نمی خواهم جز آنکه خود به هدیه، در بلندای تپه ای بی رهگذر، چاله ای پنهان در میان بوته ها و علفها برایم آماده کنی، و دعا بخوانی که معشوق من - مرگ - پیش از موعد دیرگاهش، زودازود مرا به آن همخوابگی شیرین ابدی مهمان کند. و تو این جسم نحیف خسته را در آن گور بی نشان، به آغوش آن زیبای دل انگیز هرجایی بسپاری.


وحید شعبانی
1 مهر 1393
فروشگاه موسیقی سایه




|
امتیاز مطلب : 15
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
مطالب مرتبط با این پست