داستان کوتاه زیر درختانِ توت، نوشته ی وحید شعبانی


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



عاشق بودن، مانند آنست که در آشوویتس باشی.

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان آواز قو و آدرس mahilooseh.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.






آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 104
بازدید دیروز : 72
بازدید هفته : 378
بازدید ماه : 858
بازدید کل : 51856
تعداد مطالب : 95
تعداد نظرات : 57
تعداد آنلاین : 1

آمار مطالب

:: کل مطالب : 95
:: کل نظرات : 57

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 6

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 104
:: باردید دیروز : 72
:: بازدید هفته : 378
:: بازدید ماه : 858
:: بازدید سال : 4879
:: بازدید کلی : 51856

RSS

Powered By
loxblog.Com

دستنوشته ها، ترانه ها و داستانها

داستان کوتاه زیر درختانِ توت، نوشته ی وحید شعبانی
سه شنبه 2 آبان 1396 ساعت 2:30 | بازدید : 53 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

زیر درختانِ توت

 

پدرم از جنگ برگشته بود. در پونک، در تهرانِ دهه ی شصت ما هیچی نداشتیم که ماشین هم شامل این «هیچی» میشد. اما جلوی خانه ی یکی از همسایه هایمان یک پیکان بود؛ یک پیکان قرمز.

پیکان قرمز مال دایی غلام بود؛ پیرپسری بود که با مادرش زندگی می کرد. بنده ی خدا شیره ای بود و با پیکان قرمزش مسافرکشی می کرد بلکه خرج اعتیاد خود و نگهداری مادر مریضش را در بیاورد. غلام و مادرش هر دو زهوار در رفته بودند، و ماشین شان هم دست کمی از خودشان نداشت؛ یک قراضه ی به تمام معنا. وقتی روشن میشد و راه می افتاد صدای آفتابه لگن میداد؛ تازه " اگر " روشن می شد. دایی غلام نه مادرش را درمانگاه می برد و نه پیکانش را تعمیرگاه. پاتوق جوانهای محله جلوی خانه ی دایی غلام، زیر سایه ی درختان توت بود. هر روز عصر که دایی به زور و زحمت بیدار میشد که برود با ماشین، دوزار در بیآورد، جوانها که دیگر وظیفه شان را بلد بودند،  می آمدند ماشین را هُل می دادند و به راه می انداختند. مُسافرهایش درباره ی رنجهای سوار شدن بر ماشین دایی غلام چه حکایتها که دهان به دهان نمی چرخاندند. با اینحال دایی غلام با غرور پشت فرمان می نشست و از رشادتِ پیکانش با ستایش حرف می زد. یکبار که شبانه می رفت آشغالهایش را توی قبرستانِ مُرادآباد بریزد ما را هم با خود بُرد. ما بالای تپه بودیم و اموات، آن پایین توی درّه، در ظلمتِ شب خوابیده بودند. هیچوقت آن شوخیِ ترسناک را فراموش نکردم؛ که فریاد زده بود: ای مُرده ها! زنده ها را بگیرید! و بعد، خنده ی عجیبی سر داده بود. از صدای زمُختش، و حسِ اینکه مُرده ها دنبالمان کنند تنم می لرزید. دیگر هیچوقت باهاش نرفتم. بعدها که مادرش مُرد، وضع دایی غلام آنقدر بد شد که ناچار، ماشین را فروخت. پیرزن آنقدر خوابیده بود که زخمِ بستر گرفته بود. بدنش زنده زنده پوسید. آرزو داشت که غلام با پیکانش او را ببرد بچه های دیگرش را که کاشان بودند ببیند. اما آرزو را به گور بُرد. می گفتند غلام انگشتِ پیرزنِ مُرده را پای وصیتنامه ی جعلی زده تا ارثیه ی مادریِ خواهر و برادرهایش را بالا بکشد. صاحبِ تازه ی ماشین، خانم فراهانی بود. ماشین را خرید و آنقدر برایش خرج کرد که شد عروسک. ماشین، زیر آفتابِ غربِ تهران برق می زد. فقط تنه و موتور، مال پیکان دایی غلام بود. از دنده و فرمان و آینه ها و چراغها بگیر تا تایرها و صندلی ها و شیشه ها، همه نونَوار بود. پیکان قراضه ی دایی غلام شده بود نور چشم خانم فراهانی. برای ماشین اسفند دود می کرد. خانم فراهانی زن بیوه ای بود که با دو تا دختر و تنها پسرش، علیرضا، زندگی می کرد. علیرضا بچه ی شیرینی بود. برایش شعر می خواندیم: «علیرضای قندی، اسبتو کجا می بندی؟ زیر درخت نرگس! داغتو نبینم هرگز!» به نظرم بی معنی بود، و بعدها معنیِ تلخی پیدا کرد. آقای فراهانی پیشترها مُرده بود؛ توی کارخانه، مهندس بود. پیر هم نبود، که سکته ی مغزی کرد. زن و بچه اش مُستمری اش را می گرفتند و زندگیِ راحتی می کردند. بعد هم که ماشین غلام را خریدند. چه مسافرتها که نرفتند. یادم می آید وقتی برق می رفت باطری ماشین را می کَندند که «اوشین» را از دست ندهند. ما که ماشین نداشتیم هم مُسافرت، و هم اوشین را از دست می دادیم. من به علیرضا حسودی می کردم. یک روز صُبح که برفِ زمستان، کوچه های پونک را سفید کرده بود سوار پیکانِ قرمزِ خانم فراهانی شدیم که ما را به مدرسه برساند. خوب یادم هست که در مسیرمان از کنار «خان مَمَد» گذشتیم که بچه ی یکّه بزنِ محله بود. طفلک دستهایش را از سرما توی جیبش کرده بود و با نگاهش التماس می کرد که سوارش کنیم. اما خانم فراهانی برای خنده هم که بود سوارش نکرد و گفت: «بذار پیاده بیاد صفا کنه! اون باشه علیرضامو اذیت نکنه!» ما با آنکه سَرِ چیدنِ توت، همیشه از دستِ «خان مَمَد» کتک می خوردیم دلمان برایش سوخت و از خانم فراهانی خواهش کردیم سوارش کند، اما محل نکرد. هنوز هم دلم برای آن پسربچه ی لُر می سوزد که در کوچه ای برفی، در صُبحِ یخزده ی غرب تهران می لرزید و آتشِ آرزوی سوار شدن در یک پیکان قرمز در چشمهایش می سوخت.

بعد ها خانواده ی ما برگشت ولایت. چندسال بعد شنیدیم که علیرضا دارد زن می گیرد. پیکان قرمز شده بود ماشین عروس. ماشین را گُلکاری کرده بودند. علیرضا و زنش، برای ماهِ عسل راهیِ شُمال شدند. پیکان قرمز در جاده ی قدیم قزوین - رشت، در حوالیِ امامزاده هاشم توی درّه رفت. عروس و داماد هر دو جان باختند. خانم فراهانی شوکه شد و افسردگی گرفت. ما دو چیز را دیگر هرگز ندیدیم؛ خنده ی خانم فراهانی، و آن پیکان قرمز را.

الآن که گاهی به پونک می روم، در میانِ آنهمه اتوبانِ پیچ در پیچ گُم میشوم. دیگر اثری از آن باغهای توت، آن کوچه های خاکی، و آن پیکانهای قُراضه نیست. خانم فراهانی به مُرور، مشاعرش را از دست داد و دیوانه شد، و شنیده ام در یوش، با مادر فرتوتش زندگی می کند. گویا علیرضا را در مُرادآباد دفن کردند که همان نزدیکی ها بود. خان مَمَد را برای همیشه گم کردم. اما اخیرا دایی غلام را در هیبتِ یک کارتُنخواب در حوالیِ پُل گیشا دیدم که در میان زباله ها دنبال چیزی می گشت؛ پیر و مفلوک، مثل یک پیکان قراضه.

 

وحید شعبانی

تابستان 1393

 




|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست