داستان کوتاه تو هم مرا خواهی فروخت


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



عاشق بودن، مانند آنست که در آشوویتس باشی.

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان آواز قو و آدرس mahilooseh.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.






آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 112
بازدید دیروز : 72
بازدید هفته : 386
بازدید ماه : 866
بازدید کل : 51864
تعداد مطالب : 95
تعداد نظرات : 57
تعداد آنلاین : 1

آمار مطالب

:: کل مطالب : 95
:: کل نظرات : 57

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 6

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 112
:: باردید دیروز : 72
:: بازدید هفته : 386
:: بازدید ماه : 866
:: بازدید سال : 4887
:: بازدید کلی : 51864

RSS

Powered By
loxblog.Com

دستنوشته ها، ترانه ها و داستانها

داستان کوتاه تو هم مرا خواهی فروخت
چهار شنبه 14 آبان 1393 ساعت 10:15 | بازدید : 466 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

تو هم مرا خواهی فروخت

 


برادرت مرا به ساواک فروخت. من که ندیده بودمش. تو میگفتی شبیه من است. قربان صدقه اش میشدی: " آخی، محمدرضا! اونقد شبیه توئه! " کجایش شبیه من بود؟ کجایش شبیه من است، کسیکه بتواند شاعر گمنامی را ،نادیده، به ساواک بفروشد.
برادرت مرا به ساواک فروخت. برادرت، که تو، مرا بخاطر شباهتم با او دوست داشتی، مرا به ساواک فروخت. نادیده از من بیزار بود. از من بیزار بود که حلال و حرام سرم نمی شود. که با خواهر ساده دلش توی یک روز بارانی سرد آبان ماه، در سکوت یک خانه ی کلنگی در محله های پرت لنگرود، خلوت کرده ام. جریمه ی تو از دست دادن من بود. جریمه ی من لو رفتن دفتر شعرهایم، که در ارتفاعات مه آلود لیلاکوه، در عطربازیهای پرتقالستانهای کومله، در فرعیهای بی عابر چمخاله، که به دریا می رسند، در تقدیس آزادی ها و عزتهای ساده انگارانه ی شهرستانی ام، سروده بودم.
برادرت مرا به ساواک فروخت. وقتی تو را به کتک می گرفت گفته بود: " وای به حال ملتی که انقلابیاش این بی ناموسا باشن! " اما من که انقلابی نبودم. من از تمام دنیا تنها تو را و آزادی را دوست داشتم. و تمام طغیانم به شاه و فرح، و تمام برادری ام با خیابانهای خوندیده ی تهران، در همین شعرهای بی مخاطب غمگین، در همین بوسه های پنهانی شیرین، و همین پرسه های رو به گمشدگی در اطاقور، رنگ می باخت.
برادرت مرا به ساواک فروخت. می دانم، از من می ترسید. که تمام نمازهای خوانده و نخوانده اش، جای تازه نشسته ی مُهر، با آن شباهت شگرفش به قاشقی داغ بر پیشانی، و تمام آنچه می کوشید باشد و نبود، در ته خنده ی شاعرانه ای از من رنگ ببازد. که در آن مهمانی برپا نشده در محله ی آنسوی پل خشتی، همه ی وزن هیاهوی ناچیز بودنش را در متانت صدای مخملین تازه داماد سر به زیر مغرور، بر باد رفته ببیند.
برادرت مرا به ساواک فروخت. با همان دستی که ووضو می گرفت، همان دستی که تو را کتک زد، همان دستی که به دعای قنوت بلند میکرد، در اداره ی ساواک لنگرود، برایم راپورت نوشت، که ناموس دزد و وطنفروشم. مرا کتک زدند. اما با اینحال، نام تو کافی بود تا به همه ی جرمهای نکرده اعتراف کنم. چقدر اصرار کرده بودی تا دفتر شعرهایم را به ات بدهم. گفته بودی برادرت دوست دارد، خوشش می آید. گفته بودی برادرت در سینما برای عکس شاه پا نمیشود.
برادرت مرا به ساواک فروخت. و تو می گویی کار او نیست. می گویی کار آن خواستگار قدیمی است که با ساواک کار میکند. می گویی با برادرت حرف زده. می گویی:" نمی دانم به خواستگارم چه جوابی بدهم. " و باور کن، از میان کتکهای این شکنجه گاه تاریک و فحش و تمسخر این بازجوی هیولاصفت و قُطر رو به رشد این پرونده و درد دق کردن مادرم و اندوه از دست دادن تمام دلخوشیهای شاعرانه و غمهای کودکانه ام در صبحهای بارانی شرق گیلان، هیچ چیز به اندازه ی این " نمی دانم " گفتنِ تو روی شانه ام سنگینی نمی کند.

نمی دانی؟ نمی دانی که جواب آدمفروشی را که از تو خواستگاری کرده چه بدهی! گاهی احمقانه فکر میکنم در تمام این جهان، تو تنها کسی هستی که نمی دانی. اما دم جنبانکهای جلگه می دانند باید دم بجنبانند که شکوفه ی بهار نارنج بر چمنزار بریزد، باران پاییز خزر می داند که نباید بند بیاید که سپیدرود طغیان کند، برادرت می داند اداره ی ساواک کجاست که برایم راپورت رد بکند، شکنجه گران می دانند که دست راست من باید سالم بماند که اعتراف و توبه نامه بنویسم، و من می دانم که تو هم مرا خواهی فروخت.


وحید شعبانی

 




|
امتیاز مطلب : 46
|
تعداد امتیازدهندگان : 11
|
مجموع امتیاز : 11
مطالب مرتبط با این پست