داستان کوتاه آخرین نورهای غروب، نوشته ی وحید شعبانی


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



عاشق بودن، مانند آنست که در آشوویتس باشی.

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان آواز قو و آدرس mahilooseh.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.






آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 35
بازدید دیروز : 14
بازدید هفته : 49
بازدید ماه : 619
بازدید کل : 56334
تعداد مطالب : 92
تعداد نظرات : 57
تعداد آنلاین : 1

آمار مطالب

:: کل مطالب : 92
:: کل نظرات : 57

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 6

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 35
:: باردید دیروز : 14
:: بازدید هفته : 49
:: بازدید ماه : 619
:: بازدید سال : 9357
:: بازدید کلی : 56334

RSS

Powered By
loxblog.Com

دستنوشته ها، ترانه ها و داستانها

داستان کوتاه آخرین نورهای غروب، نوشته ی وحید شعبانی
شنبه 24 تير 1396 ساعت 6:24 | بازدید : 65 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

 

 

آخرین نورهای غروب

 

در خانه پای تلگرام نشسته بود و در دهها گروه و کانال دنبال یک چیز به درد بخور می گشت. هوای شهر خفه بود، زور پنکه به گرما نمی رسید. گوشی را با دست چپش گرفته بود و با دست راست گاهی کامنتی زیر پستی می نوشت، یا در پاسخ به یک شوخی، استیکری می گذاشت. لامپ اطاق خاموش بود و نور صفحه ی موبایلش توی چشمش می زد. سرش درد گرفته بود، و از توی استخوانهای بینی اش سوزشی دردناک به سرش شلیک می شد، که رفیقش آمد توی پی وی:

-        آقا چیکاره ای؟

-        هیچی. ولگرد تلگرام.

-        من دارم میرم تا فومن. حال داری بیای؟

نیم ساعت بعد، از فومن گذشته بودند و به سمت ماسوله می رفتند. به زندان فومن که رسیدند،  ساعت دهِ شب بود. ماشین را روبروی زندان، توی شانه ی خاکی جاده گذاشتند. راننده ترمز دستی را کشید و گفت: « بیا پایین یه سیگار بکشیم. »

 سیگار آتش زدند و از بلندی یک تپه ی کوچک بالا رفتند. آنطرفِ تپه آبگیر بزرگی بود که قورباغه ها در آن می خواندند و در ظلمتِ شبِ ابریِ تابستان فومن، هیچ نوری در آن نمی درخشید. راننده گفت: « فعلا توی همین زندونه. تا منتقلش کنن. » پُکی به سیگارش زد: « روزی که آوردنش اینجا، غروبش اینجا بودم. کوهستان از اینجا پیداست، وقتی خورشید پشتش داره فرو میره آخرین نورای غروب خیلی ملایم میشن. کوهای دور و نزدیک لایه به لایه میشن. اونوقت میشه همه شونو هم توی آسمون دید، هم توی آب. عکساشون می افته توی آب. »

نگهبان زندان که از آن بالا توی برجک، پاس می داد، سایه ی آنها را در ظلمت می دید و نجوای نامفهومی از گفتگویشان را می شنید. هر بار که یکیشان به سیگار پُک می زد آتش سیگار در تاریکی می درخشید و سپس خاموش می شد.

از جاده ی تاریک چوکا به راه افتادند، از پادگان و حسین کوه گذشتند که به شولم بروند. عابری پیدا نبود و ماشینی نمی گذشت. فقط نزدیکی های شولم بود که چراغ گِرد و بزرگ یک موتورسیکلت توی چشمشان زد که پیرمردی آنرا می راند و در تاریکی می رفت و به تالشی آواز می خواند. چهچه می زد، و وقتی با ماشین از کنارش گذشتند توی سایه روشنِ شب و نور ماشین، لبخندش را دیدند که وقت خواندن، روی چین و چروک صورتش پهن شده بود. به شولم که رسیدند ریزه ریزه باران روی شیشه ی ماشین خورد و هر چه در میان کوهپایه های ظلمانی شبِ شولم به پیش رفتند باران بی محاباتر باریدن گرفت، و بوی خاکِ بارانخورده توی ماشین پیچید. کنار مسجد توقف کردند و پیاده شدند و به زیر سایبان دویدند. آب، از لبه های بامِ مسجد، شرشر می ریخت، صدای آب، در میان زمزمه ی باران در سکوت شب می پیچید. جز لامپی که روی درگاه مسجد می درخشید نوری نبود. خنک بود، باد سردی از لابلای باران، می لغزید و روی بازوهای لختش می خورد، و رگه های سردردی که از خانه با خود آورده بود او را از ته مانده های لذت محروم می کرد. کسیکه به دیدنش آمده بودند از خانه در آمد و تعارف کرد که داخل شوند. داخل نشدند. همانجا زیر نور لامپِ درگاه مسجد، زیر سایبان ایستادند و حرف زدند. آن دو نفر حرف می زدند و نفر سوم، به چراغهای دوری که نقطه نقطه در دل کوهستان تاریک سوسو می زدند نگاه می کرد. از آنها جدا شد و زیر باران رفت. آنقدر دور شد که دیگر صدایشان را خوب نمی شنید، و نور لامپِ درگاه مسجد زیر پایش را روشن نمی کرد. در امتداد دیوار مسجد، که به قبرستان منتهی می شد، تابوتی افتاده بود. یک قدم به سمتش رفت، ناگهان پایش سُست شد، و حس کرد قلبش سنگین می طپد. دیوار قبرستان کوتاه بود، و وقتی یک قدم دیگر به سمت تابوت برداشت، چشم اندازی به تمام پهنه ی قبرستان پیدا کرد. روی بعضی قبرها چراغهای کوچکی روشن کرده بودند، و در محفظه های آلومینیومی کوچکی که بالای بعضی قبرها بود، شمعی می سوخت. باران روی قبرها، روی محفظه های آلومینیومی، و روی شانه ها و صورت او می بارید، که حالا دیگر خیسِ خیس شده بود. به قبرستان چشم دوخته بود اما حس می کرد چشمش سُست است، کنار تابوت ایستاده بود، اما کف پایش گِزگِز می آمد، و در خود احساس ضعف می کرد. از آن فاصله حس می کرد تصویر مردِ مُرده ای که عکسش توی محفظه ی آلومینیومی زیر نور لامپ کوچک قبرش پیدا بود، با لبخند به او زل زده است. کمی به چپ و راست رفت، اما چشمهای عکس هم با او چرخید. ترسید، شکمش شل شد، اما به خود یادآوری کرد که این خاصیتِ عکسهایی ست که آدمش وقتِ گرفتنِ عکس توی دوربین زل زده باشد. وقتی بوق ماشین رفیقش پشتش صدا خورد، به خود لرزید، برگشت و به سرعت سوار ماشین شد.

-        کجا بودی؟ خیس شدی.

-        اون پیرمرده رو دیدی داشت توی جاده روی موتور آواز می خوند؟

-        آره.

-        قیافه شو دیدی؟

-        نه با دقت. پشت فرمون بودم. تاریک بود. چطور؟

-        من خوب دیدمش.

-        خب.

-        ببین، یه عکس توی این قبرستون هست، دقیقا مثل همونه.

-        خب؟

-        هیچی. همینجوری. این ماجرا چی شد؟ این یارو چی میگه؟

-        هیچی. رضایت نمیدن.

-        چرا؟ مگه قرار نبود دیه بگیرن؟

-        میگه زنِ مقتول هیچ رقمه راضی نمیشه. میگه با عشق و عاشقی عروسی کرده ن.

-        تکلیف چیه؟

راننده جوابی نداد، و دیگر حرفی نزد، تا از آتشگاه و پسیخان رد شدند، طرفهای احمدگوراب بود که گفت:

-        وقتی درختای باغمون میوه می داد می رفتم دنبالش می آوردمش که بیاد از درختا بره بالا، میوه های شاخه های بالا رو بچینه، که دست ماها نمیرسید. بخصوص هلوها رو، که اگه با چوب می ریخیتم، می خوردن زمین، می ترکیدن. باید با دست می چیدیم. مث گربه از درخت می رفت بالا. من می ترسیدم، اما اون هیچ نمی ترسید. حالا باید از چوبه ی دار بره بالا.

-        اشکال نداره توی ماشین سیگار روشن کنم؟

-        نه. روشن کن.

وقتی به شهر برگشتند هوا همچنان گرم و خفه بود. وقتی به خانه رسید دگمه ی دور تند پنکه را زد، گوشی را برداشت و تلگرامش را باز کرد. در یک گروه یک فایل صوتی را دید و دانلود کرد که متنی به آن سنجاق شده بود: «آواز محلی زیبای تالشی »

وقتی به آن گوش داد احساس کرد چقدر شبیه آن آوازی ست که امشب توی جاده شنیده بود. فایل را برای رفیقی که تالش بود فوروارد کرد که گوش بدهد و برایش ترجمه کند. رفیق تالشش هیچ جوابی نداد، تا دو سه دقیقه بعد که فقط یک پیام گذاشت؛

» صدای نِی گم می شود. در کوهها چوپانان گم می شوند. همچنان که در مِه، سروها و افراها گم می شوند. در کنار رودخانه، در جنگل می رویم، با هم حرف می زنیم، و نمی دانیم نجواهای ما در کوهستان گم می شوند. «

 

وحید شعبانی
24 تیر 96




|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست