داستان کوتاه باغِ بی برگی، نوشته ی وحید شعبانی


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



عاشق بودن، مانند آنست که در آشوویتس باشی.

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان آواز قو و آدرس mahilooseh.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.






آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 36
بازدید دیروز : 14
بازدید هفته : 50
بازدید ماه : 620
بازدید کل : 56335
تعداد مطالب : 92
تعداد نظرات : 57
تعداد آنلاین : 1

آمار مطالب

:: کل مطالب : 92
:: کل نظرات : 57

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 6

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 36
:: باردید دیروز : 14
:: بازدید هفته : 50
:: بازدید ماه : 620
:: بازدید سال : 9358
:: بازدید کلی : 56335

RSS

Powered By
loxblog.Com

دستنوشته ها، ترانه ها و داستانها

داستان کوتاه باغِ بی برگی، نوشته ی وحید شعبانی
یک شنبه 22 اسفند 1395 ساعت 6:28 | بازدید : 110 | نوشته ‌شده به دست وحید شعبانی | ( نظرات )

 

باغِ بی برگی

 

از لای نیمه باز در نگاه می کنم؛ دارد زمینش را شخم می زند. کیفم را به شاخه ی خرمالو می آویزم و دوشادوشش بیل می زنم. هی، جوری که انگار با احترام دهاتی اش نازپروردگی شهری ام را به رخ بکشد، هی، گاهی به میان می خواهد بیل را به بهانه ی تاول از دستم بگیرد. نمی دهم. کف نرم گالوشم را به ته دسته ی صاف بیل می فشارم و تیغه ی گرد بیل به خاک نرم و مرطوب فرو می رود. یک ساعتی کمکلام کار می کنیم. خاک باغ را برگردانده ایم.

شاخه های آلوچه دزدیده دزدیده با نسیم از پشت دیوار سرک می کشند. بهار می آید، آلوچه، که الان شکوفه بار است، میوه خواهد داد، روی دیوار خزه خواهد بست، بر لبه هایش حتی بنفشه خواهد رویید. دست از کار می کشد، می گوید: " همه چی میره و برمیگرده... " فکرش را می خوانم. تا مکث می کند می گویم: " فقط عمر آدمه که برنمیگرده... " آخ کیف می کند که در این صبح بهاری زمستان، وقت شخم زدن یک باغ بی محصول، یکهو یکنفر پیدا شده و از بی یاری و بی یاوری درش آورده و حرفش را ناگفته می فهمد؛

-        همه چی میره و برمیگرده.

-        فقط عمر آدمه که برنمیگرده.

کمرش به زحمت خم می شود. می لرزد. نوک انگشتش را مثل نوحی که بر نجات کنعان بکوشد، به سوی دسته کلید دراز می کند که رنگهای نقره ای اش روی علفهای باغ، زیر آفتاب پیش از ظهر اسفند می درخشند. چقدر از بار آخر که اینجا بودم پیرتر شده. دیده بودمش دور از جاده، در حاشیه ی مرزهای شالیزار، علف می برید. از ماشین که پیاده شدم، آن دورترها سایه اش را دیدم که در سایه روشن های غروب، لابلای علفهایی که می رقصیدند در باد، می لغزید. کمرش راست بود و با هر سیلیِ داس، دسته ای علف را شهید می کرد. قبراق بود، و پیری جز همین ریش و موی سپید هنوز پیشکشی برایش نیاورده بود.

روی ایوان خانه می نشینیم. چای می خوریم.دروازه ی خانه را باز گذاشته رو به جاده، رو به شالیزار، رو به چشم انداز خانه ی تازه ساز پسرش. بار قبل، بهار سی سالگی ام بود که یک شب در بوران، در باد، مانند پرنده ای باران زده به این خانه رسیدم. در اطاق بزرگش، کنار هیمه سوز برایم جا پهن کردند. یک نخ هُمای نحیف و نازک بود لای دو انگشت تناورش. کمی نشست؛ حرف که می زد قلنجم می شکست. صدایش توی دود سیگاری که از حلقش بیرون می داد منتشر می شد. صدایی دو رگه، که رگه های نازکش مثل لمس انگشتهای مادربزرگ بود که شبها قبل خواب، موهایم را شانه می کرد، و رگه ی زمختش مانند حس زبری استخوانهای دست بابا، وقتی با آب و صابون و لیف، تنم را می شُست. و این دو وقتی در هم می آمیخت و از دریچه ی سامعه ی جوانم می گذشت و در حلقه های گوشم می لغزید، تمام کوفتگی های سفر ناگزیرم را از جانم به در می کرد و مرا به خوابی می برد که گویی، دروازه اش به ملایمتی گره خورده با ابدیت و نیکبختی، باز می شد. مسافر بودم و از زور خستگی نفهمیدم کی روی بالشی که بوی  پَرهای پرندگان مُرده می داد خوابم برد. صبح بیدار شدم، با خوبترین احساسهای جهان؛ رشته رشته لخته لخته ابر، مثل پنبه های ریش ریش در بساط لحافدوزی؛ آسمان، کمی یکدست، مثل ملحفه ی آویخته بر نرده های ایوان، گاهی صاف؛ کلاغها نقطه نقطه هفت هفت، پراکنده در صفحه ی سفید و نیلی یک بوم نقاشی؛ صبح، به شدت لطیف، ملایم، مثل خواب دهقانی خسته، بر بالش حریر یک رویا، در نوازش هُرم گرمای هیمه سوز، مثل لغزیدن خون در دهلیز قلب یک کودک، روان، سلیس، سیال، در حظ و کیف دویدن بر خاک نرم یک مرتع، به دنبال کره اسب ها. ده سال پیش هم روی همین قالی کهنه بر ایوان نشسته بودم. روبرویم از لای باز دروازه ی خانه چشم اندازی سراسر سبز بود از شالیزارهای تازه نشا کرده ی برنج. سبز، سبز پررنگ، یکدست، تا چشم کار می کرد. و بعد، ردیف درختان دوردست، که در مِه محو می شدند. نسیم اردیبهشت می وزید، و انسان احساس خوشبختی لطمه ناپذیری می کرد. پیش از ظهر همان روز بود که دعواها از سر گرفته شد. پسر تخس همسایه آمد روی دیوار و شورت و شلوارش را تا زانو پایین کشید و چیزش را به ما و زنهای خانه تعارف می کرد. پیرمرد دسته بیلش را جدا کرده بود و به سمت دیوار یورش برده بود که حرامزاده را پایین بیاورد، که ناکس جستی زد و به حیاط خانه شان گریخت. از وقتی دختر همسایه با پسر این خانه خاطرخواهی پیدا کرده بود و بی عقد و صیغه، برایش شکم دار شده بود، دو طایفه به جان هم افتاده بودند. از آن خانه و این خانه، صدای شیون و فحش و فلاکت می آمد. بدنم سرد بود. پیرمرد را آوردم روی ایوان، نشاندم کنار خودم. گوشم به جیغهای ناله و نفرین زنها بود و یک چشمم به دیوار همسایه که مبادا تخم زنای دیگری بالا بیاید و بی ناموسی کند، و یک چشمم از لای دروازه، به چشم انداز شورانگیز شالیزار. آرزو میکردم آتش این دعواها زودتر بخوابد و گالوش به پا کنم و از میانه ی مسیر باریک توی مزارع برنج، تا آن دورها بروم؛ آنجا که شالیزار به انتها می رسید و ردیف درختان تبریزی آغاز می شد و راهی را رو به یک روستای ناشناس در مقابلت وا می کرد.

حالا دیگر از ایوان خانه به شالیزار و مه چشم اندازی نیست. پسرش دختر همسایه را گرفته، بچه آورده، خانه ی تازه سازش را درست روبروی این خانه ی کاهگلی، آنطرف جاده بنا کرده، و سگ شکاری بدترکیبش، با آن دو چشم تیله ای براق، با آن صدای نحس نخراشیده مدام زوزه می کشد. پیرمرد خوش نیست. می گوید " نباید اون خونه رو می ساختند، اونهمه پول دور می ریختند. این خونه که بود. چراغ این خونه خاموش میشه. "

مرگش را می گوید؛ " چراغ این خانه خاموش خواهد شد. " و جوری این عبارت را با عجز ادا می کند که گوییا زمستان تمام ناشده خواهد مرد. و این خانه متروک خواهد ماند. و دیگر چای و آب جوش در قوری و سماور آن آشپزخانه ی دنج قل قل نخواهد کرد. و خروس بر پله های نردبام نخواهد خواند در سپیده دمان بهارهایی که می آیند.

 

وحید شعبانی
22 اسفند 1395
ساعت 06:08 صبح




|
امتیاز مطلب : 12
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
مطالب مرتبط با این پست